سلاممم.واقعا ببخشید که دیر منتشر شد پارت پنج.میخوام این پلرت بزنم تو جاده خاکی و دیگه وارد تالار اسرار بشیم.ناظر جان رد یا شخصی نکن💖
درحالی که داشتم میدویدم رو به رون که پشت سرم بود کردم و گفتم:بدو دیگه...لازم نیست کند بدوی تا از قصد من زودتر برسم...بعد آروم دویدنم به قدم زدنی آروم تبدیل شد.موقعی که به سالن غذاخوری رسیدیم با هری و هرماینی و رون خداحافظی کردیم و من و دراکو رفتیم سمت میز اسلیترین.موقعی که رسیدیم دراکو اومد کنارم نشست!خیلی تعجب کردم ولی با خودم گفتم مگه چه اشکالی داره؟وقتی غذا ها دوباره ظاهر شدن یه دفعه تمام اشتهام رفت.انگار دراکو فهمیده بود و بهم گفت:چرا چیزی نمیخوری؟ببینم,اشتها نداری؟ این نوع حرف زدن معمولا برای دراکو مالفوی عجیب بود ولی من میدونستم این نوع حرف زدن اصلیشه.سرم رو به نشونه "نه" تکون دادم و گفتم:هیچی اشتها ندارم...تو غذاتو بخور...دراکو یه دفعه بلند شد و گفت:دنبالم بیا... منم از خدا خواسته از سر میز ناهار بلند شدم تا بیشتر اشتهام نپریده.رفتم دنبالش که داشت میرفت سمت برج نجوم.(بچه ها من داستان های زیادی رو خوندم که داخل برج نجوم اتفاق های مهمی میوفته و کلا ناامید شدم ولی خب به بزرگی خودتون ببخشید و واقعا اتفاقی که داره میوفته با بقیه اتفاق ها فرق داره❤)وقتی دنبالش رفتم روی لبه ی لبه نشست و به ستاره ها نگاه کرد.گفتم:چرا اونجا نشستی؟میخوای بیوفتی؟با خنده گفت:نه...تو چرا نمیای بشینی؟نکنه به من اعتماد نداری؟ادای فکر کردن درآوردم و گفتم:99 درصد ندارم و 1 درصد دارم...ولی عجیبه که اون یک درصده بیشتر از اون نود و نه درصده آرومم میکنه...و رفتم کنارش نشستم.
درحالی که به آسمون نگاه میکرد گفت:میدونی چرا گفتم بیایم اینجا؟گفتم:صادقانه نه...یه آه همراه با خنده کشید و گفت:بالاخره یه چیزی رو نمیدونی...میدونی...من هروقت تورو میبینم یاد یه آهنگ میوفتم...با کنجکاوی خالص گفتم:چه آهنگی؟دراکو سرش رو برگردوند و شروع کرد به خوندنش(دوستان این آهنگ حامیمه.با آهنگ خارجی خوبم ولی این رو خیلی دوست دارم):یکیو دارم,کنارم,که حالم بد باشه سرمو روی شونش بذارم...یکیو دارم که شده پر و بالم شده همه کس و کارم همه چیزی که دارم اونه...من:مثل خودمه دیوونه...لِم دلمو میدونه از چشماش,همه حرفامو میخونه...با هم:هوامو داره,همه جا کنارمه,تو همه حال بدیام اونه که با منه...همیشه پشتمه همیشه همراهمه...همه ی دار و نداره این آدمه...د:هوامو داره نمیذاره تو دلم,بشینه غم باهاش از دلم دوره غم...یه کاری کرده که از همه دور شم,از سیاهی دربیام و ع**ا**ش**ق نور شم...من:دارم,یکیو دارم,که نه فرشتس,و نه یه آدم...د:نه یه ستاره اس,نه آسمونه,اون همه دنیامه همه چیم اونه,همه چیم اونه...(ای جاننن.حالا نمیدونید بعدش چی میشه😍❤)
سرش رو برگردوند سمتم و گفت:تو هم بلدی این آهنگ رو؟گفتم:معلومه...گفت:پس...قبول میکنی؟میدونستم چیو میگه,ولی خودم رو به نفهمی زدم و گفتم:چیو؟ گفت:این که من...باهات باشم؟سریع گفتم:باشه...قبول... چشماش برق کوچیکی زد و گفت:پاشو بریم...الان بقیه میگن چی شده...با خنده و احتیاط بلند شدم و گفتم:مواظب باش نیوفتی...البته اگه بیوفتی هم چوبدستی داری,ولی خب... اونم آروم بلند شد و پشت سرم راه افتاد... *شب هالووین* با دراکو خداحافظی کردم و همراه با هری و رون و هرماینی به جشن روز م**ر**گ نیک تقریبا بی سر رفتیم.اصلا انتظار نداشتم منم دعوت کنه ولی به منم گفت.رون وسط های راه گفت:چرا آدم باید همچین روزی رو جشن بگیره؟به نظر من که خیلی غم انگیزه... وقتی رسیدیم اونجا من از رون و هری و هرماینی جدا شدم و وقتی داشتیم میرفتیم باز رفتم پیششون.میخواستیم بریم به سمت سالن غذاخوری که هری صدای عجیبی شنید.منم یه صدای ریز میشنیدم ولی خیلی به خودم اعتماد نداشتم.
رفتیم سمت صدا و وقتی رسیدیم دیدیم خانم نوریس با یه مشعل آویزون شده و کنارش با چیز قرمزرنگی نوشته:"تالار اسرار باز شده است.دشمنان وارث,بر حذر باشید."من با ترس گفتم:خانم نوریس فقط خشک شده...معلومه جون زیادی سفته برای یه م**ر**د**ه...ولی...اینو کی نوشته؟تالار اسرار؟دشمنان وارث؟کدوم وارث؟ اما همون موقع بقیه دانش آموزا از سالن غذاخوری برگشتن و من دیدم دراکو خودش رو جلو کشید و با لبخند بلند گفت:دشمنان وارث,بر حذر باشید!شما نفر بعدی هستین,لجن زاده ها! باز دوباره گفت لجن زاده!چند بار بهش گفتم از اون کلمه استفاده نکنه...یه دفعه فیلچ اومد و شروع کرد زاری کردن و رو به هری گفت:تو!تو!تو گربه ی منو ک**ش**ت**ی!منم تو رو م**ی**ک**ش**م!من... اما بعد صدایی اومد:آرگوس!
نظرات بازدیدکنندگان (0)