خب سلام به عسلی های عزیزم امیدوارم حالتون خوب باشه اینم پارت دوم پرنسس اسلیترین ✨🍯
در کوپه رو باز کردم و دیدم سه تا پسر اونجا نشسته . دوتا از پسرا که خیلی گنده بودن و شبیه خرس بودن مشغول خوردن شکلات قورباغه ای ، پاستیل های جادویی، کیک کدوحلوایی و…. بودن و رو به روی اونا یک پسر مو بلوند با چشمان خاکستری با قیافه ای بسیار مغرور و خودشیفته نشسته بود . گفتم : میتونم بشینم ؟ . مو بلونده : ما گنده زاده ها و دورگه ها رو راه نمیدیم فقط اصیلزادگان و کسانی که خون خالص هستن رو راه میدیم پس اول نژادت رو بگو . بهم بر خورد اونم همون دیدگاه مسخره ای که پدرم نسبت به ماگل ها داره اونم داره نمیتونستم اینطوری بی تفاوت رد شم و گفتم : مگه ماگل ها و دورگه ها چه مشکلی دارن ؟ پسر مو بلونده پوزخندی از تمسخر زد و گفت : خب معلوم شد گنده زاده ای همین الان از کوپه من گم**شو بیرون . اون دوتا خرس گنده هم الکی خندیدن منم با یک نگاه ساکتشون کردم و بعد با نگاه تحقیر امیزی به مو بلونده نگاه کردم مو بلونده با همون لحن ادامه داد و گفت:…..
مو بلونده گفت : به عنوان یک گنده زادت زیادی رو داری . منم با لحن عین خودش گفتم : به عنوان یک کله قناری ژل زدی زیادی حرف میزنی. (( مالفوی هد های عزیز به دل نگیرین )) اون دوتا خرس گنده هم با مغز فندقیشون جلوی خندشون رو گرفتن . مو بلونده : تو…. قبل از اینکه حرفش تموم بشه از کوپه اومدم بیرون و در رو بستم و همینطور که زیر لب غر غر میکردم یهو به یک دختر خوردم دختره موهای قهوه ای داشت که حتی احساس میکردم موهاش یکم به نارنجی هم میخوره ظاهرا دختر خوبی بود دختره گفت : ببخشید شما یک وزغ ندیدن یک پسری به اسم نویل لانگ باتم وزغش رو گم کرده . گفتم : متاسفم نه ندیدم . دختره لبخندی زد و گفت : اوه ادبم کجا رفته من هرمیون گرینجر هستم و شما ؟ . لبخندی زدم و گفتم : خوشبختم هرمیون منم مورگانا گریندل وا…(( داشتم لو میدادم سریع درستش کردم )) گریندل میر هستم . هرمیون : خوشبختم خب متاسفم من باید برم دنبال وزغ نویل بگردم اوه داری دنبال کوپه میگردی ؟ یک کوپه اون طرف خالی بود میتونی بری اونجا لبخندی از خوشحالی زدم م گفتم : ممنون هرمیون . هرمیون :داخل هاگوارتز میبینمت . گفتم : میبینمت و بعد هرمیون از کنارم رد شد و رفت و منم رفتم داخل همون کوپه ای که هرمیون گفت و نشستم و کتابم رو باز کردم و شروع به خوندن کردم و اسنودراپ هم پرید رو پام و خوابید و خر خرش مانند یک لالایی ارامش بخش در کوپه شنیده میشد
از زیان دریکو مالفوی : داخل کوپه نشسته بودم با کرب و گویل . امسال سال اول هاگوارتز بود و سال مهمی بود چرا ؟ چون گروهبندی میشدیم ولی انگار اون دوتا غول بی مصرف فقط به این فکر بودن بعد این خوراکی چه خوراکی رو بخوریم ، در افکار خودم غرق شده بودم که یهو در کوپه باز شد صدای یک دختر بود که گفت : میتونم بشینم ؟ نگاهش کردم یک دختر بود و میشه گفت که زیبا بود (( آره دریکو جون یکم زیبا بود جون عمت )) لباس مشکی پوشیده بود که از دور هم میشد فهمید از بهترین پارچه هست و یک گردنبند ظریف گردنش بود که در نور خورشید برق میزد و یک انگشتر با یاقوت تیره دستش بود ولی من انگشتر رو کامل نمیدیدم ظاهرا از خانواده اشراف بود نگاهم به موهاش افتاد اون رگه های نقره ای رنگ میان موهای مشکی حالت دارش خیلی جالب بودن ،جالب بود ولی خاص بود خیلی خاص ولی این چیز ها اصلا اهمیتی نداشت چون من یکم محو یک چیزی شدم محو چشمانش چشم های اون سبز بودن ولی نه هر سبزی سبز زمردین چشمانش مانند دو زمرد بودن یا …. لعنتی دریکو تمومش کن تو دریکو مالفوی هستی از خاندان مالفوی خب مهم نیست فقط اصیلزادگیش مهمه پس بهش گفتم : ما گنده زاده ها و دورگه ها رو ……(( همون بحثی که دریکو و مورگانا کردن و اینجا هم فرض کنیم عسلی ها)) گفتم : تو …. قبل از اینکه حرفم تموم بشه در کوپه رو بست و رفت باورم نمیشه با یک مالفوی جرئت کرد اینطوری رفتار کنه کرب : چیشده دریکو ؟ . گفتم : اوه هیچی کرب فقط یک گنده زاده جرئت کرد و با من اینطوری حرف بزنه بعدا حسابش رو میرسم الان کار های مهم تری دارم گویل با همون مغز فندقی اش گفت : ولی انصافا خوشگل بود و کرب هم تایید کرد .نگاهی به جفتشون انداختم و گفتم : بار آخرتون باشه اینطور چرت و پرت هایی رو بگین چون دفعه بعد این قدر مهربون نیستم
از زبان مورگانا : نمیدونم کی خواب رفته بودم احتمالا وقتی داشتم کتاب میخوندم چون با صدای سوت قطار بیدار شدم رسیده بودیم هاگوارتز سریع لباسم رو با ردا هاگوارتز عوض کردم و بعد از کوپه اومدم بیرون و از قطار پیاده شدم . یه غول به اسم هاگرید مارو به سمت قایق ها راهنمایی کرد و من و یک دختر با دوتا پسر سوار یک قایق شدیم و بعد وقتی لژ درون مه هاگوارتز پدیدار شد من لحظه ای محوش شدم خیلی زیبا و باشکوه بود و بعد از چند دقیقه به هاگوارتز رسیدیم و با بقیه سال اولی ها به سمت قلعه رفتیم و بعد وارد قلعه شدیم و جلوی پله ها ایستادیم و ظاهرا یک زن که نسبتا پیر بود منتظرمون بود و با لحن جدی و قاطع گفت:….
گفت : به هاگوارتز خوش آمدید من پروفسور مک گونگان هستم ،وقتی از این در عبور کردین و وارد سرسرا شدین گروهبندی میشین داخل گروه های مربوط خودتون قرار میگیرین یادتون باشه تا وقتی اینجا هستین گروه شما خانواده شما هست و….. یهو یک پسر پرید تو حرفش و داد زد : کلور!!! (( درست نوشتم ؟😅)) یک وزغ جلوی پای مک گونگان بود و پسره اومد وزغ رو برداشت و گفت : ببخشید و رفت دوباره سر جاش همه بچه ها خندشون رد نگه داشتن چون واقعا این صحنه و قیافه مک گونگان دیدنی بود . مک گونگان ادامه داد : گروه های شما گریفیندور ، هافلپاف ، روینکلاو و اسلیترین هست و بعد مک گونگان چند دقیقه رفت تا ببینه مراسم آماده هست یا نه و توی همین چند دقیقه جناب قناری ژل زده اومد و با صدای بلند گفت : پس شایعه ها حقیقت داره هری پاتر به هاگوارتز اومده و زمزمه ها شروع شد و همه با نگاهشون دنبال پاتر میگشتن و بعد قناری ژل زده ادامه داد با غرور : این دوتا کرب و گویل هستن ، منم مالفویم دریکو مالفوی . آها پس اسم خودش و خرساش اینه . یهو یک پسر مو قرمز که کنار پاتر بود جلوی خنده اش رو گرفت و گفت : فکر میکنی خیلی اسمم بامزه هست توهم معلومه کی هستی موی قرمز و لباس رنگ و رو رفته کهنه تو احتمالا یک ویزلی هستی و بعد برگشت به اسم پاتر و گفت : بعدا میفهمی بعضی از خانواده ها حتی اگر اصیل هم باشن ارزش دوست شدن ندارن اما من میتونم کمکت کنم و دستش رو دراز کرد و پاتر هم گفت : ممنون ولی خودم میتونم کسایی که ارزش دوست شدن رو دارن تشخیص بدم . مالفوی قشنگ معلوم بود ضایع شده و منم البته دلم خنک شد تا مالفوی خواست حرفی بزنه مک گونگان اومد پشت سر مالفوی و سرفه ای کرد که منظورش این بود برگرد سر جات و مالفوی فقط چشم غره سریعی به پاتر رفت . مک گونگان گفت : دنبالم بیاین ….
وارد سرسرا شدیم از چهارمیز با گروه های مختلف همه به ما زل زده بودن و بعد من نگاهم به سقف افتاد که آسمون شب و ستاره ها بودن واقعا اینجا عالی بود و بعد جلوی سکو ایستادیم که مک گونگان گفت : قبل از گروهبندی پروفسور دامبلدور چند کلمه ای صحبت میکنند دامبلدور بلند شد و گفت :((( همون قوانین رو توضیح داد و هشدار درمورد راهرو طبقه سوم و جنگل ممنوعه و اینا که داخل هم فیلم و هم کتاب بود )) مک گونگان : خب بریم سراغ گروهبندی اولین نفر … هرمیون گرینجر . آها همون دختری که خیلی خوب بود و توی قطار باهاش آشنا شدم هرمیون رفت و کلاه گفت : گریفیندور و هرمیون با خوشحالی رفت سمت میز گریفیندور و منم لبخندی بهش زدم و بعد دریکو مالفوی بود (( جناب قناری ژل زده )) که شد اسلیترینی و بعد از چند نفر رونالد ویزلی بود که شد اونم گریفیندور بعد هری پاتر که شد اونم گریفیندور و بعد از اسم هفت نفر همینطوری که استرس داشتم داخل اسلیترین میرفتم چی ؟ مک گونگان گفت : مورگانا گریندل میر بعضی از بچه ها زمزمه آرومی کردن خب آره گریندل میر و گریندل والد خیلی شبیه هم هست و جای شک برمیداره (( اگر موضوع گریندل والد و گریندل میر رو نفهمیدین برین پارت یک رو بخونین و اگر باز هم نفهمیدین بهم پیام بدین که کامل بهتون توضیح بدم عسلی ها )) رفتم و نشستم و کلاه روی سرم قرار گرفت کلاه گفت : هوم چه جالب خیلی جالبه یک…. کلاه میخواست درمورد گریندل والد بودنم حرف بزنه سریع ازش زیر لب به صورت آهسته خواهش کردم چیزی نگه و بعد کلاه گفت : خب بزار ببینم شجاعت خوبی داری … هوش خوبی هم باهوشی خیلی باهوش و مهربون هم هستی اما برای بعضی از افراد ……. ولی چیزی درون تو هست به غیر از جاه طلبی که داری خب بزار ببینم کدوم گروه برای تو مناسبه ….. گروه تو …..
نظرات بازدیدکنندگان (0)