دختر ماجراجو(نیکول و انولا هلمز)۴🐸
عمارت خانواده مارکوس—دید نیکول:آروم از عمارت بیرون رفتیم نفس عمیقی کشیدم -وای خدایا،من الان رسما گفتم زن برادر تو ام!شرلوکبفهمه منو تو رو اتیش میزنه! +نه اتفاقا خوشش میاد… -چی؟ +هیچی!بیا بریم! انولا چشمش به باغبون افتاد و چشماش برق زد و رفت سمت باغبون و بهش پول داد تا لباس هاشو باهاش عوض کنه،و همین کار هم کرد و با لباس های پسرونه برگشت پیشم -من شما رو میشناسم؟ +نمک نریز،من باید بریم خونه ی چوبی اون پسره لوکاس رو چک کنم تا مدرکی چیزی پیدا کنم،تو هم برو داخل اون زنه گفت میخواد باهات حرف بزنه یادت باشه تو همسر شرلوکی باشه؟ -چی؟!نه اصلا من ن میرم داخل نگهبان که خیلی دور بود از ما گفت نگهبان:خانوم هلمز؟بانو میخوان باهاتون گپ بزنن -اه الان میام… زیر لب برای انولا لب زدم -امشب میکشمت انولا… رفتم داخل عمارت و رو به روی زنی که مادر مارکوس بود نشستم زن:اوه عزیزم آقای هلمز واقعا سلیقه خوبی داره که تو رو انتخاب کرده حتما خیلی همو دوست دارید نه؟ -بله… خدایا این چرت و پرتا چی بود من میگفتم؟حالا مثلا بدم میاد… زن:اه من به جناب شرلوک نامه دادم و گفتم که همسر و دستیارت به من سر زدن و همسر بسیار خوش اخلاق و زیبایی داری خشکم زد ولی سریع دوباره خودم رو به شکل طبیعی در آوردم -اوه چقدر خوب… زن:گفت که به زودی به دیدنت میاد -اه…اره دلم براش تنگ شده بود،با اجازتون،من برم یکم هوا بخورم
عمارت خانواده مارکوس—دید نیکول:وای خدایا بدبخت شدم،یعنی چی که میاد منو ببینه؟!جدی جدی انگار شوهر کردم،سریع رفتم توی حیاط و دنبال انولا گشتم،باغشون مثل یه جنگل بود،تا تهش رفتم و بالاخره به یه خونه درختی که مال مارکوس بوده و انولا داشت برسیش میکرد رسیدم -انولا! +اخ پام!چته روانی؟چرا اومدی؟ -بدبخت شدیم… +چی میگی برا خودت؟ -بیا پایین! انولا از خونه درختی پایین اومد +چیه؟ -اون زنه مامان مارکوس برای شرلوک نامه فرستاده که دستیار و همسرت اینجان! +چی؟! -شرلوک هم جواب داده دلم براشون تنگ شده به زودی به دیدنشون میام! +وای نه..پیدامون کرد… -بهت گفتم ایده ی بدیه! جلوی شیرینی فروشی—دید شرلوک:امروز نامه ای از مادر یکی از اشرافی ها که پسرشون رو گم کرده بودن به دستم رسید،بازش کردم،و متعجب به متن همسر و دستیار خیره شدم،حدس زدنش سخت نیست،نه برای من،انولا و نیکول،پس همسر و دستیار اره؟بعد از اون نامه نامه ای برای اون زن فرستادم که به زودی به دیدنشون میام،همون روز،سوار ایستگاه شدم و به لندن اومدم،یک نفر رو خیلی خوب میشناختم،کسی که دوست مادر و اولین معلم کاراته نیکول و انولا توی بچگیشون بود،جلوی شیرینی فروشی که میتونستم حدس بزنم طبقه بالاش تمرین کاراته اس،ایستادم و وارد شدم و به سمت قفسه کتاب ها رفتم که همون زن وارد شد و از کنارم رد شد و گفت زن:یه کتاب بردارید و بشینید در اولین فرصت سفارشتون رو میگیرم جناب شرلوک:اوه چه عالی شاید بشه یه چایی با هم بخوریم؟ با شنیدن صدام خشکش زد و به سمت اشپزخونه اش رفت،کاملا خونسرد کتاب رو بستم و گفتم شرلوک:بهت توصیه میکنم که نزاری و بری پشت سرش به اشپزخونه رفتم و در اشپزخونه ایستادم شرلوک:و با این وجود تو میزاری و میری
اشپزخونه—دید شرلوک: زن:هر کاری که میخوای بگن شرلوک هلمز ولی اگه حتی مزاحم یکی از مشتری هام بشی—! قوری رو تهدید امیز سمتم گرفت که وسط حرفش پریدم شرلوک:بد جوری میزنیم؟کاملا با تواناییت اشنا ام خانوم گریس لین،سوال اینه که اگه میخواستم به دوستان دولتیم بگم که این مکان و بگردن اوضاعت چطوری میشد؟فکر کنم خوشحال میشد که نگاهی به کتاب های به شدت ممنوعت بندازه کتاب رو بالا گرفتم،و قوری رو پایین اورد شرلوک:میبینی؟هردومون خطرناکیمحالا لطفا قوری رو بزار روی میز،چون سلاح گرم محسوب میشه لبخند پر حرصی زد و قوری رو روی میز گذاشت و لبخندش رو خورد شرلوک:ممنون،خیلی خب اطلاع داری که مادر من کجاست؟ زن:چطوری پیدام کردی؟ شرلوک:از نامه هایی که توی دودکش قایم کرده بود،خاکستر کفشش پیدا کردن رو آسون کرد زن توی لیوان چای رفت زن:مادرت همیشه میگفت هیچی از دستت پنهون نمیمونه شرلوک: توی خونه دوتا دختر هست که بهش نیاز داره زن:ظاهرا نیکول و انولا خیلی خوب از پس خودشون بر میان شر لوک:پس تو دیدیشون آروم اخمی بین ابرو هام نشست شرلوک:حالشون خوبه؟ زن:اونا یه رفیق داشتن،یه پسر بی مصرف،ولی معلوم بود هردوشون بهش نیازی ندارن،اونا با هم مسیر زندگیشون رو پیدا کردن و یودوریا هم همینطور اخمم عمیق تر شد و به میز نزدیک شدم شرلوک:شما دوتا چه فتنه ای— وسط حرفم پرید زن:فتنه؟!واژه ی بدی انتخاب کردی،سعی نکن شبیه برادر احمقت بشی،امیدی نیست که تو هیچکدوم از این چیزا رو بفهمی دلم برای کسی که عاشقت بشه میسوزه شرلوک:منظورت چیه؟ زن:میدونم از نیکول خوشت میاد،ولی اون از آدمایی مثل اینکرافت متنفره،اگه میخوای از دستش ندی خودتو تغییر بده شرلوک هلمز! شرلوک:تغییر؟دلیلش رو بگو زن:چون نمیدونی چه حسیه که توی جامعه قدرتی نداشته باشی و یک نفر تحقیرت کنه،تو به سیاست علاقه ای نداری چرا؟ شرلوک:چون کسل کننده است زن:چون نمیخوای دنیایی که آنقدر برات خوب و مناسبه تغییر بدی سینی چای رو برداشت شرلوک:چه نکته ی زیبایی زن:نه ترسناک بود،اونقدر باهوش هستی که بدونی همه ی واژه هاش درسته،برو کنار جناب شرلوک هلمز رفتم کنار و از اشپزخونه خارج شد
ارایشگاه مردونه—دید اینکرافت:وارد شدم و روی صندلی لم دادم و نفس عمیقی کشیدم اینکرافت:لطفا ساده اصلاح کن مارتین (نکته:مردی که داخل عمارت خانواده مارکوس گفت دوست شرلوک روی صندلی کناری نشسته) اینکرافت بدون اینکه بهش نگاه کنه:اسم کسی که ادعا کرده دستیار شرلوکه؟ مرد:می اتریس پوزی اینکرافت:کسی که ادعای همسر بودنش رو کرد؟ مرد:لونا تایلی اینکرافت:ظاهر؟ مرد:کسی که ادعای دستیار بودن میکرد قد کوتاه و تیره پوش و جوان بود اینکرافت:و کسی که ادعای همسر بودن داشت؟ مرد:قد متوسط اندام دخترانه و روشن پوش و جوان و مرتب اخم مثل همیشه روی پیشونیم نقش بست و گفتم اینکرافت:چقدر جوان؟ مرد:حدود های بیست سال (خنگول شونزده/هفده سالشونه😂مثلا کاراگاهه به دخترای وشنزده/هفده ساله میکه بیست ساله) اینکرافت:هوم…هوششون؟ مرد:دستیار خیلی تیز و باهوش بود ولی اونی که ادعای همسر بودن داشت رومتوجه نبودم ولی همه چیز های شخصی جناب شرلوک رو میدونست اینکرافت:چقدر میدونست؟ مرد:اه…از من بیشتر اینکرافت:اه یه پاچه خوار دیگه،هیجان انگیزه ماتین(مرد ارایشگر) دیگه شروع به اصلاح اینکرافت میکنه مرد:بهم میگی اون کیه؟ اینکرافت:حدس میزنی که اون دوتا کجا رفته باشن؟ مرد:اوه پس میخوای ردشون رو بزنی اینکرافت:چندین روزه درگیرم که همین کار رو بکنم مرد:اوه البته،اون خواهرته و اون یکی دختر خالت عصبی شدم و کلافه سمتش برگشتم و گفتم اینکرافت:دهنتو ببند ابله! نفس عمیقی کشیدم و دوباره وایسادم تا ماتین کارش رو انجام بده انیکرافت:اره،و فکر کنم با صراحت بهت گفتم دنبالشون بگردی مرد:تو با صراحت بهم گفتی دنبال دخترایی بگردم که جلفن،ولی اونا یه زنای خونسرد و رو مخ بودن اینکرافت:نه زیرشون یه جلد وحشیه بهت اطمینان میدم،پیداش کن تا پاداش خوبی بهت بدم مرد سر تکون میده و از ارایشگاه بیرون میره و با رفتنش،روی لبم پوزخندی میاد،وقتی پیداشون کنم به مدرسه شبانه روزی میبرمشون که دیگه رفتار های وقیح انجام ندن
داخل بازار شلوغ گل فروشی—دید نیکول:با انولا رفتیم به بازار قشنگ گل فروشی لندن،فکر به اینکه شرلوک فهمیده من خودمو جای همسر نداشته اش زدم برام خجالت اورد بود،پس سعی کردم بهش فکر نکنم گه یهو یک نفر از پشتمون سمتمون گل گرفت مارکوس:دوتا گل برای دوتا خانوم بی وفا منو انولا سریع برگشتیم سمتش،وای داشتم سکته میزدم فکر کردم شرلوکه -وای…ساکت شو سکته زدم +اره چون فکر کرد شرلوکه مارکوس:خب مطمئنم توی بازار گل فروشی دنبال من بودید،و چرا؟ +خودمم نیمدونم گرا بهت حس مسئولیت دارم و به سمتت کشیده میشم،حالا دنبالم بیا،اگه نمیدونستی بدون که به شدت در خطری انگار من این وسط کشک بودم،منم دنبال انولا رفتم که به سمت اتاقی رفت که اجاره کرده بودیم،و بی خبر از کنار عکسی رد شدیم که عکس منو انولا روش بود و نوشته بود”جایزه چهار پوندی برای پیدا کردن این دو دختر” به اتاقی که اجاره کرده بودیم رسیدیم و من روی تخت نشستم مارکوس:پس اینجا زندگی میکنید؟ +تو توی هتل پنج ستاره اتاق گرفتی؟ انولا کفت و پنجره رو باز کرد مارکوس:ام خب میشه گفت جایی که برای خودم گرفتم یکم راحت تر از اینجاست +اون زنی که ازش اجاره کردیم گفت اتاق خوبیه -البته گفت… مارکوس روی تخت نشست و روزن امه های روی میز رو برداشت مارکوس:روزنامه های قدیمی رو میخونید؟ +مثاظبش باش هنوز رمز گشاییش نکردم مارکوس:اوه منم انگار توی روزنامه ام +بله که هستی -من بخاطر جنابالی مجبور شدم نقش همسر برادر عزیز انولا رو بازی کنم! مارکوس:اوه انگار حسابی تو دردسر انداختمتون،انولا چرا همه ی روزنامه ها رو نگهداشتی؟رمزگشایی یعنی چی؟ +اه…منتظر پیغام مادرمم،اون عاشق بازی با کلماته مارکوس:چرا اون باید…برات پیغام بزاره؟ +چون از پیشمون رفته… -برای همین…اومدیم لندن +و فکر کردم قصد داره پیداش کنیم ولی الان دیکه مطمئن نیستم ،پس براش پیغام گذاشتم و امیدوارم جواب بده…اینجوری نگاهم نکن مارکوس:متاسفم… +نیازی به ترحمت ندارم توکس بری -انولا بس کن مار کوس:انگار آدما ما رو نمیخوان…درسته؟ +نه مارکوس:ولی…دسته کم هم دیگه رو داریم انولا خشکش میزنه و یهو میگه +میرم چایی دم کنم! بلند شد و رفت در اتاق رو باز کرد و رفت طبقه بالا که یه اشپزخونه کوچیک بود و منو مارکوس دنبالش رفتیم مارکوس:مطمئنی جونم در خطره؟از طرف کی؟ +گذشته ات و آینده ات مارکوس:حالا یعنی چی؟ +خانواده ات،برای پیدا کردنت کاراگاه نفرستادن،بلکه قاتل فرستادن! -اره دیگه،به همون قاتل تجربه ی افتادن از روی قطار رو مدیونیم… مارکوس:حالا…چرا باید بخوان من بمیرم؟ +به هزار دلیل! انولا رفت توی اتاق و مارکوس هم دنبالش رفت،نفس عمیقی کشیدم و دنبالشون رفتم +لبخند مسخره ات،زمینت،املاکت،پولت،ارثت و هزار تا چیز دیگه -به همون دلیلی که میخواستن پدرت بمیره… مارکوس:پس فکر میکنید اونا پدرم رو کشتن؟ منو انولا با هم گفتیم +اره -اره مارکوس:ن ه نه امکان نداره،کشتن پدرم بخاطر یه سرقت بود،و من قبل از فرار کردنم کشتنم راحت تر بود! +قطعا سعی کردن -و اون سرقتی که داری راجبش حرف میزنی احتمالا داستان بوده
یهو یک نفر در اتاق رو باز کرد،همون مردی که گفته بود دوست شرلوکه…انولا سریع قوری رو کوبید توی دهنش و داد زد +زود باشید! منو مارکوس دنبالش از اتاق بیرون رفتیم،مرد از طبقه پایین داد زد مرد:برگردین اینجا! مرد افتا د دنبالمون رفتیم توی یه اتاق و در بستیم +کمد رو بزارید جلوش! مارکوس کمد کوچیک رو گذاشت جلوی در مرد:کجا رفتن! مرد به در اتاقمون رسید مرد:در رو باز کن خانوم همسر شرلوک و دستیارش!یا بهتره بگم دوشیزه هلمز و گیلبرت! +بازرش باید یه اقدام قتل رو گزارش بدیم! مرد هنوز سعی میکرد در رو باز کنه +تو باید طرف ما باشی! -مارکوس از اون پنجره برو بیرون! +به پشت بوم راه داره!ازت میخوام بری! مارکوس:چی؟نه! -باید بری!ما رو بالاخره میگیرن!زود باش! مارکوس:ولتون نمیکنم! +اگه ت و رو بگیرن میمیری!ولی اگه ما رو بگیرن فقط باید تن به زندگی بدیم که ازش متنفریم!زود باش برو! -برو! بالاخره رفت و پنجره رو بست -انولا من نمیتونم بیشتر از این در رو نگهدارم! از جلوی در عقب کشیدیم در باز شد و بازرس و زنی که اتاق رو ازش اجاره کرده بودیم جلومون بودن زن:پس کی پول منو میدین جناب؟!نوشته بود پول میدین!چهار پوند! مرد رو به ما اومد و گفت مرد:پسره برام گردن تره ولی شما دوتا لذت بخش ترین… منو انولا هیچی نگفتیم و با غم به هم دیگه نگاه کردیم و مرد ما رو برد شب داخل کالسکه—دید نیکول:منو انولا توی کالسکه رو به روی اینکرافت نشسته بودیم… و هردمون ساکت شده بودیم داشت ما رو میبرد مدرسه شبانه روزی اشرافی…عجیب بود ولی برای اولین بار نیاز به حضور شرلوک داشتم…خیلی زیاد،انگار حس امنیت میداد،حتی اسمش،امیدوارم هیچ وقت تصورم راجب به شرلوک خراب نشه… اینکرافت:شاید فکر کنید کاری که میکنم درست نیست،ولی مادر هم همسن شما بود شوهر کرد،شما هنوز رفتارش رو ندارید باید یاد بگیرید،من خوشحالیتون رو میخوام بدون اینکه بهمون نگاه کنه حرف میزد،و من فقط بغضم رو قورت میدادم +نه..تو خوشحالی خودتو میخوای،میخوای کنترلمون کنی،چون فکر میکنی در غیر این صورت به موقعیتت لتمه میزنیم انولا با بغض گفت،و من آنقدر حالم بد بود که اگه کوچیک ترین حرفی رو میگفتم میزدم زیر گریه اینکرافت:تا همین امروز هم لتمه های زیادی بهم زدید +بزار از این کالسکه پیاده بشیم…هر کی هم آزمون بپرسه میگیم هیچ نسبتی باهات نداریم و با لذت هم این کار رو میکنیم! اینکرافت:شما تحت سرپرستی منید! و کاری رو که میگم میکنید! با داد اینکرافت صورتم جمع شد،انولا آروم گریه میکرد،دستام رو دور شونه اش حلقه ک ردم و به خودم تکیه دادمش،روی شونه ام گریه میکرد اینکرافت:اونو رد کن بیاد،هر چی باشه پول من حساب میشه انولا با بغض دلار ها رو بهش داد،به در آکادمی بزرگ اشرافی رسیدیم دیر وقت بود،کسایی که اونجا کار میکردن ما رو به اتاق مشترکمون یا همون خوابگاه بردن و بهمون یه دست لباس دادن اون شب خوابیدیم،ولی با چیزی که نمیخواستیم
نظرات بازدیدکنندگان (0)