پارت 3
لونای داستان ما روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود. پرستار وارد شد و دارو های لونا که عبارت بودند از : •قارچ های شفا بخش •۲قرص اعصاب •یک لیوان شیر رو بهش بده.تموم پرستار های اونجا لباس های خال خالی رنگارنگ با کلاه های مضحک بر تن داشتن. این رنگ ها واقعا مناسب فضای سفید بدون هیچ رنگ و بویی مناسب نبود.وقتی پرستار از اتاق بیروت رفت،لونا خودش رو انداخت روی صندلی و صورتش رو به پنجره ی سرد بیمارستان چسبوند و نگاهش رو انداخت روی مرخصی هایی که با شادی سوار ماشین میشدن و از محوطه مسکوت بیمارستان خارج می شدند. ونا اونها رو تا خانه های مجلل و نقلیشون دنبال میکرد اونا رو تا خونه همراهی میکرد.
ولی ناگهان یکی از ماشین ها به سمت بیمارستلن برگشت و هم زمان در هم زده شد:لونا هاپس ملاقاتی داری. برادر لونا ادری وارد شد:سلام خواهر! _سلام _اومدم ببرمت خونه. _ادری کف دستهاش رو به هم مالوند، لبخندش خشک بود مثل کسی که باید خوشحال باشه ولی نمیدونه چطور. _من… نمیخواستم مزاحمت بشم. فقط… مامان گفته بود دیگه وقتشه برگردی خونه. لونا خندید، اون خندهای که از ته دلت درد داره نه شادی. _خونه؟ اون ساختمون سردی که وقتی خواب بودم ده سال، هیچکسی یه بار پاش رو اون سمت بیمارستان نذاشت؟ ادری چیزی نگفت. ایستاد کنار پنجره، به ماشینهای بیرون نگاه کرد، انگار دنبال یه راه فرار از اون مکالمه بود. _تو حتی یادت نمیاد اون شب چی شد، لونا. من فقط… _میدونم چی شد، ادری. هر شب یادم میاد. بوی دود و صدای ترمز. صدای تو. اتاق پر از سکوت شد، اون سکوتی که آدم رو خفه میکنه. دری نفس عمیقی کشید، دستش رو روی نردهی فلزی پنجره گذاشت و گفت: _اون شب من نباید پشت فرمون میبودم. مست نبودم، ولی خسته بودم… خیلی خسته. یه لحظه چشمهام رو بستم، فقط یه لحظه. لونا سرش رو پایین انداخت، یه قطره اشک روی گونهاش لغزید اما نذاشت ادری ببینه. _تو من رو ده سال توی تاریکی جا گذاشتی، ادری. تو رفتی، من موندم. _من هر روز برگشتم، ولی… نمیتونستم با خودم روبهرو شم. سکوت دوباره افتاد، ولی اینبار سنگینتر، پر از چیزی شبیه پشیمونی. ادری قدمی نزدیکتر شد، آهسته گفت: _میدونم هیچ حرفی برات کافی نیست… ولی شاید حالا وقتشه خودت رو از اون شب جدا کنی. لونا با صدای گرفتهاش گفت: _من از اون شب جدا نمیشم، چون هنوز اون شب تموم نشده. ادری با چشمای گرد زل زد بهش: _یعنی چی؟ لونا با لحن سردی جواب داد: _
چون یکی باید برای اون شب تاوان بده، و هنوز هیچکس نداده. ادری با نگرانی عقب رفت، صدای دستگاه مانیتور قلب هنوز بینظم توی فضا پخش میشد. _لونا… چی داری میگی؟ لونا لبخند تلخی زد، انگشتش رو روی سطح سرد میز کنار تخت کشید، انگار داشت چیزی حساب میکرد. _میدونی وقتی ده سال سکوت میکنی، صداها تو سرت بلندتر میشن؟ هر شب اون لحظهی تصادف رو میدیدم، بارها و بارها… ولی یه چیز هیچوقت درست نبود. _چی؟ _اینکه من تنها نبودم. ادری… یه نفر دیگه هم توی اون ماشین بود. ادری نفسش برید، رنگش پرید. _تو چیزی یادت نیست، دکترا گفتن… _یادم نمیاد؟ اشتباه میکنی. یادم میاد جیغ زدم وقتی اون زن اومد وسط جاده. زنِ با چتر قرمز. تو فریاد زدی «نه!» و بعد… سکوت. ادری قدمی عقب رفت، دستش لرزید. _اون زن… اون زن واقعی نبود، لونا. تو داری چیزهایی رو قاطی میکنی. لونا آهسته از تخت بلند شد، نور سرد چراغ سقفی روی صورتش افتاد. یا شاید تو داری دروغ میگی، برادر عزیزم. چون اون زن هنوز اینجاست. هر شب، پشت پنجرهی اتاق من. و میخواد حقیقت گفته بشه. و تو باید بالاخره تاوانش رو پس بدی ادری مگه تو نبودی که من رو از خونه بردی تا یه دور کوچولو بزنیم دوری که 10 سال طول کشید.10 سال من از دنیا عقب موندم اونم به خاطر تو. اشک از چشمانش جاری می شود و سرش را به شانه ی ادری تکیه می دهد ادری خشکش زده بود. نمیدونست باید آغوشش رو باز کنه یا فرار کنه. فقط همونطور بیحرکت ایستاده بود و نفسنفس میزد—عین کسی که ناگهان زیرِ نور چراغِ حقیقت غافلگیر شده. دستهاش بالا اومدن، بیاختیار، لرزان، و روی شونهی لونا نشست. _من… هیچ روزی بدون عذاب نخوابیدم، لونا. هر شب صدای ترمز اون ماشین هنوز توی گوشمه. ولی تو نمیدونی— _نمیدونم چی؟ _اون زن تصادفی نبود. لونا عقب کشید، اشکاش خشک شدن، نگاهش یخ زد. _چی گفتی؟ ادری پُرِ مکث و ترس نفس کشید. _مامان اون شب اونجا بود. اون زنِ با چتر قرمز… خودِ مامان بود. هوای اتاق سنگین شد، صدای مانیتور قلب بالا رفت، بوق کشیدهای زد که تا مغز استخوانش نفوذ کرد. لونا خیره ماند به چهرهی رنگپریدهی برادرش. _دروغ میگی… _کاش دروغ بود. اون سعی داشت جلوی منو بگیره که تو رو نبرم. من فکر کردم یه زن غریبهست. بعدش… فقط نور بود و صدای شکستن. لونا آهسته چشماشو بست، لبهاش لرزید. _پس این همه سال، اون صدای تو توی گوشم نبود… صدای مامان بود. ادری نشست روی لبه تخت، سرش رو توی دستاش گرفت. _من فقط میخواستم جبران کنم… ولی هر کاری کردم بدتر شد. لونا با صدای خسته و آرام گفت: _شاید تنها راه جبران، گفتن حقیقته. حتی اگه هیچکدوممون زنده نمونیم تا آخرش رو ببینیم. ادری داشت از در خارج میشد که لونا کوله پشتی سبز رنگش رو گرفت و...ادری برگشت، تعجب در نگاهش موج میزد. “چیکار میکنی لونا؟” صدایش کمی بلند شد، اما بلافاصله سعی کرد لحنش را آرام کند. “تو هنوز ضعیفی. باید استراحت کنی.” لونا کولهپشتی را محکمتر چسبید، انگشتانش از شدت فشار سفید شده بودند. “تو از خونه منو بردی، تو منو به این روز انداختی. فکر کردی بازم میذارم بری؟” صدایش میلرزید، اما قاطعیت در آن موج میزد. “اون چتر قرمز… اون زن… اون مامان بود. و تو میدونی چی دیدم. میدونی چی شنیدم.” چشمهایش پر از اشک بود، اما نگاهش مستقیم به ادری دوخته شده بود. “
من دیگه اون لونای ضعیفِ ده سال پیش نیستم که به حرفای تو اعتماد کنه. تا وقتی حقیقت رو بهم نگی، تا وقتی بهم نگی اون شب دقیقا چی شد، من از اینجا نمیرم. و تو هم نمیری.” او کولهپشتی را مثل سپری جلوی خودش گرفت. “یا الان بهم میگی، یا با هم میریم. چون من دیگه نمیتونم تنها بمونم با این کابوس.” ادری به لونا خیره ماند. لرزش دستهایش، قرمزی چشمهایش، و آن کولهپشتی سبز که نمادی از سفری ناتمام بود، همه نشان میدادند که دیگر راه گریزی نیست. او ناگهان احساس کرد تمام ده سال سکوت و گناه روی سرش آوار شده است.
تا 4 اسلاید قبل خلاصه 2 پارت قبل بود
ادری به لونا خیره ماند. لرزش دستهایش، قرمزی چشمهایش، و آن کولهپشتی سبز که نمادی از سفری ناتمام بود، همه نشان میدادند که دیگر راه گریزی نیست. او ناگهان احساس کرد تمام ده سال سکوت و گناه روی سرش آوار شده است.رستار با اطمینان بیشتری شانه لونا را فشرد. “خانم، لطفا به من بگید. شاید بتونم کمکتون کنم.” لونا نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست. “اون شب… اون شب تصادف… ادری بهم گفت که همه چیز رو فراموش کنم. گفت که این به نفع خودمه.” صدایش میلرزید، اما کلمات را با قاطعیت بیشتری بیان میکرد. “ولی من یادمه. یه چیزایی یادمه… یه صدای بلند، نور شدید، و بعد… بعد فقط تاریکی. و وقتی بهوش اومدم، ادری اونجا بود، با اون کولهپشتی.” چشمان ادری گشاد شد. “لونا، داری اشتباه میکنی! اون شب هیچی نبود جز یه تصادف ساده. تو سرت ضربه خورده بود و همه چیز رو اشتباه به خاطر میاری.” او سعی کرد صدایش را آرام نگه دارد، اما اضطراب از آن موج میزد. پرستار با دقت به ادری نگاه کرد. “آقای ادری، شما چه نقشی در این ماجرا داشتید؟ و این کولهپشتی چیه که خانم لونا اینقدر بهش چسبیده؟” ادری لحظهای سکوت کرد. نگاهش را به سمت لونا چرخاند که با چشمانی امیدوار به او خیره شده بود. انگار داشت بین دروغ و حقیقت، بین نجات خودش و نجات لونا، انتخاب میکرد. ناگهان، نفس عمیقی کشید و گفت: “باشه. حقیقت رو بهتون میگم.” لونا نفسش را حبس کرد. آیا این همان لحظهای بود که تمام حقیقت فاش میشد؟ یا ادری باز هم راهی برای پنهان کردن رازشان پیدا میکرد؟
دستم خورد
نظرات بازدیدکنندگان (0)