سلام اینم پارت 2
لونای داستان ما روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود. پرستار وارد شد و دارو های لونا که عبارت بودند از : •قارچ های شفا بخش •۲قرص اعصاب •یک لیوان شیر رو بهش بده.تموم پرستار های اونجا لباس های خال خالی رنگارنگ با کلاه های مضحک بر تن داشتن. این رنگ ها واقعا مناسب فضای سفید بدون هیچ رنگ و بویی مناسب نبود.وقتی پرستار از اتاق بیروت رفت،لونا خودش رو انداخت روی صندلی و صورتش رو به پنجره ی سرد بیمارستان چسبوند و نگاهش رو انداخت روی مرخصی هایی که با شادی سوار ماشین میشدن و از محوطه مسکوت بیمارستان خارج می شدند. ونا اونها رو تا خانه های مجلل و نقلیشون دنبال میکرد اونا رو تا خونه همراهی میکرد. ولی ناگهان یکی از ماشین ها به سمت بیمارستلن برگشت و هم زمان در هم زده شد:لونا هاپس ملاقاتی داری. برادر لونا ادری وارد شد:سلام خواهر! _سلام _اومدم ببرمت خونه. _اهان چه عجب از این ورا چه عجب بعد از 10 سال کما اومدی دنبالم.ببین ادری من با تمام احترامی که برات قاعلم بهت میگم که من هیچ جا نمیام.
ادری کف دستهاش رو به هم مالوند، لبخندش خشک بود مثل کسی که باید خوشحال باشه ولی نمیدونه چطور. _من… نمیخواستم مزاحمت بشم. فقط… مامان گفته بود دیگه وقتشه برگردی خونه. لونا خندید، اون خندهای که از ته دلت درد داره نه شادی. _خونه؟ اون ساختمون سردی که وقتی خواب بودم ده سال، هیچکسی یه بار پاش رو اون سمت بیمارستان نذاشت؟ ادری چیزی نگفت. ایستاد کنار پنجره، به ماشینهای بیرون نگاه کرد، انگار دنبال یه راه فرار از اون مکالمه بود. _تو حتی یادت نمیاد اون شب چی شد، لونا. من فقط… _میدونم چی شد، ادری. هر شب یادم میاد. بوی دود و صدای ترمز. صدای تو. اتاق پر از سکوت شد، اون سکوتی که آدم رو خفه میکنه.
دری نفس عمیقی کشید، دستش رو روی نردهی فلزی پنجره گذاشت و گفت: _اون شب من نباید پشت فرمون میبودم. مست نبودم، ولی خسته بودم… خیلی خسته. یه لحظه چشمهام رو بستم، فقط یه لحظه. لونا سرش رو پایین انداخت، یه قطره اشک روی گونهاش لغزید اما نذاشت ادری ببینه. _تو من رو ده سال توی تاریکی جا گذاشتی، ادری. تو رفتی، من موندم. _من هر روز برگشتم، ولی… نمیتونستم با خودم روبهرو شم. سکوت دوباره افتاد، ولی اینبار سنگینتر، پر از چیزی شبیه پشیمونی. ادری قدمی نزدیکتر شد، آهسته گفت: _میدونم هیچ حرفی برات کافی نیست… ولی شاید حالا وقتشه خودت رو از اون شب جدا کنی.
لونا با صدای گرفتهاش گفت: _من از اون شب جدا نمیشم، چون هنوز اون شب تموم نشده. ادری با چشمای گرد زل زد بهش: _یعنی چی؟ لونا با لحن سردی جواب داد: _چون یکی باید برای اون شب تاوان بده، و هنوز هیچکس نداده.
لونا با صدای گرفتهاش گفت: _من از اون شب جدا نمیشم، چون هنوز اون شب تموم نشده. ادری با چشمای گرد زل زد بهش: _یعنی چی؟ لونا با لحن سردی جواب داد: _چون یکی باید برای اون شب تاوان بده، و هنوز هیچکس نداده.
و تو باید بالاخره تاوانش رو پس بدی ادری مگه تو نبودی که من رو از خونه بردی تا یه دور کوچولو بزنیم دوری که 10 سال طول کشید.10 سال من از دنیا عقب موندم اونم به خاطر تو. اشک از چشمانش جاری می شود و سرش را به شانه ی ادری تکیه می دهد
ادری خشکش زده بود. نمیدونست باید آغوشش رو باز کنه یا فرار کنه. فقط همونطور بیحرکت ایستاده بود و نفسنفس میزد—عین کسی که ناگهان زیرِ نور چراغِ حقیقت غافلگیر شده. دستهاش بالا اومدن، بیاختیار، لرزان، و روی شونهی لونا نشست. _من… هیچ روزی بدون عذاب نخوابیدم، لونا. هر شب صدای ترمز اون ماشین هنوز توی گوشمه. ولی تو نمیدونی— _نمیدونم چی؟ _اون زن تصادفی نبود. لونا عقب کشید، اشکاش خشک شدن، نگاهش یخ زد. _چی گفتی؟ ادری پُرِ مکث و ترس نفس کشید. _مامان اون شب اونجا بود. اون زنِ با چتر قرمز… خودِ مامان بود. هوای اتاق سنگین شد، صدای مانیتور قلب بالا رفت، بوق کشیدهای زد که تا مغز استخوانش نفوذ کرد. لونا خیره ماند به چهرهی رنگپریدهی برادرش. _دروغ میگی… _کاش دروغ بود. اون سعی داشت جلوی منو بگیره که تو رو نبرم. من فکر کردم یه زن غریبهست. بعدش… فقط نور بود و صدای شکستن. لونا آهسته چشماشو بست، لبهاش لرزید. _پس این همه سال، اون صدای تو توی گوشم نبود… صدای مامان بود. ادری نشست روی لبه تخت، سرش رو توی دستاش گرفت. _من فقط میخواستم جبران کنم… ولی هر کاری کردم بدتر شد. لونا با صدای خسته و آرام گفت: _شاید تنها راه جبران، گفتن حقیقته. حتی اگه هیچکدوممون زنده نمونیم تا آخرش رو ببینیم.
ادری خشکش زده بود. نمیدونست باید آغوشش رو باز کنه یا فرار کنه. فقط همونطور بیحرکت ایستاده بود و نفسنفس میزد—عین کسی که ناگهان زیرِ نور چراغِ حقیقت غافلگیر شده. دستهاش بالا اومدن، بیاختیار، لرزان، و روی شونهی لونا نشست. _من… هیچ روزی بدون عذاب نخوابیدم، لونا. هر شب صدای ترمز اون ماشین هنوز توی گوشمه. ولی تو نمیدونی— _نمیدونم چی؟ _اون زن تصادفی نبود. لونا عقب کشید، اشکاش خشک شدن، نگاهش یخ زد. _چی گفتی؟ ادری پُرِ مکث و ترس نفس کشید. _مامان اون شب اونجا بود. اون زنِ با چتر قرمز… خودِ مامان بود. هوای اتاق سنگین شد، صدای مانیتور قلب بالا رفت، بوق کشیدهای زد که تا مغز استخوانش نفوذ کرد. لونا خیره ماند به چهرهی رنگپریدهی برادرش. _دروغ میگی… _کاش دروغ بود. اون سعی داشت جلوی منو بگیره که تو رو نبرم. من فکر کردم یه زن غریبهست. بعدش… فقط نور بود و صدای شکستن. لونا آهسته چشماشو بست، لبهاش لرزید. _پس این همه سال، اون صدای تو توی گوشم نبود… صدای مامان بود. ادری نشست روی لبه تخت، سرش رو توی دستاش گرفت. _من فقط میخواستم جبران کنم… ولی هر کاری کردم بدتر شد. لونا با صدای خسته و آرام گفت: _شاید تنها راه جبران، گفتن حقیقته. حتی اگه هیچکدوممون زنده نمونیم تا آخرش رو ببینیم.
بایییی
دستم خورد
نظرات بازدیدکنندگان (0)