محکم دست نینو را گرفتم و زیر لب زمزمه کردم: «خوشحالم که سالمی. لطفاً دفعهٔ بعد اینقدر سربههوا نباشید. ممکن بود بهجای من، یکی از شماها توسط اون گرگ تکهپاره بشه.» آدرین، پیتر و نینو به نشانهٔ تأیید سر تکان دادند. ترس را میشد در چشمانشان دید. به ویلیام نگاه کردم و گفتم: «ویلیام… یا بهتره بگم راجر—» به محض شنیدن نام «راجر»، کمی شوکه شد. لبخند مصنوعیای زد و گفت: «فعلاً همون ویلیام صدام کن. بعداً میگم چرا بقیه بهم میگن راجر.» پرسیدم: «ویلیام، چطور منو پیدا کردی؟» گفت: «بالاخره راه اصلی رو پیدا کردیم. وقتی خواستیم حرکت کنیم، لیا گفت تو نیستی و نمیتونیم بدون تو بریم. بهشون گفتم خودشون برن، من پیدات میکنم. اومدم دنبالت، یه کم اطراف رو گشتم و دیدم روی درختها علامت زدید. بعد هم صدای جیغت فهمیدم کجایی.»
خون عجیبی از دستم میآمد؛ لباس کرمرنگم کاملاً قرمز شده بود. صدای رودخانه به گوش میرسید و بالاخره آسمان از لابهلای درختها پیدا بود. ناگهان پاهایم سست شد و روی زمین افتادم. ویلیام با نگرانی فریاد زد: «سوفی! همینجا بشین، میرم امیلی رو میارم… امیلی! دکتر!» حال خوشی نداشتم. حس میکردم تمام انرژیام را از دست دادهام. لیا با عجله کنارم آمد و گفت: «سوفی! چرا سرتاپات خونی شده؟ حالت خوبه؟» لبخند کمجانی زدم و گفتم: «آره، خوبم… نگران نباش.»
امیلی همراه مردی ناشناس که احتمالاً همان دکتر بود، به سمتمان آمد. امیلی کمی دستپاچه به نظر میرسید. دکتر نگاهی به دستم انداخت و گفت: «اوضاع دستت اصلاً جالب نیست. باید برگردیم اردوگاه. من اینجا وسایل کافی همراهم ندارم.» در اطراف، بقیه سرگرم آببازی بودند و همگروهیهایم سعی میکردند به هر شکلی ماهی بگیرند؛ ماهیهایی که بیشتر به اندازهٔ مورچهماهی بودند تا غذایی برای شام. از جا بلند شدم. امیلی از داخل کیفش حولهای بیرون آورد و گفت: «فعلاً این رو بذار روی دستت.» حوله را روی دستم گذاشتم و طولی نکشید که آن هم سرخ شد.
به راه افتادیم و از همان میانبری رفتیم که امیلی دربارهاش گفته بود. آن مسیر بیشتر شبیه یک تفرجگاه جنگلی بود؛ درختها کمتر و زمین صاف و خاکی بود، بدون سنگ، شاخه یا چالهٔ خطرناک. به اردوگاه رسیدیم و مستقیم به سمت بهداری رفتیم. روی صندلی نشستم و چشمهایم را بستم. خستگی عجیبی در تنم بود؛ خستگیای که انگار فقط با خوابی عمیق و بیپایان از بین میرفت. دکتر دارویی روی دستم زد و آن را باندپیچی کرد.
گفت: «حالا برو روی تخت دراز بکش. باید به پات هم یه نگاه بندازم.» همین که تنم به تخت خورد، چشمانم گرم خواب شد. فقط همهمهای نامفهوم به گوشم میرسید، تا اینکه احساس کردم کسی تکانم میدهد. صدای امیلی بود: «سوفی، بیدار شو.» در جایم نشستم و چشمهایم را مالیدم. امیلی گفت: «دکتر میگه احتمال داره دستت عفونت کنه، ولی کلی دارو زده که این اتفاق نیفته. پات هم فقط ضرب دیده و چیز جدیای نیست. حالا برگرد به چادرت و کمی استراحت کن.»
بازم میگم،
شاهکاررررر🌱
اخی ممنون دور سرت بگردم من
عالیی بودد