دیگر توان گشتن نداشتیم که ناگهان پیتر با خوشحالی گفت: «فکر کنم یه نشونه از نینو پیدا کردیم!» به سمتش رفتم. پیتر تکهپارچهای را نشان داد و گفت: «این مال شالگردنشونه، مال نینوه!» تکهپارچه را برداشتم و در جیبم گذاشتم.
در همان لحظه، صدایی از بوتههای آنطرفتر به گوش رسید. بیاختیار به سمت صدا رفتم. احساس میکردم نینو میان بوتهها پنهان شده است. دستم را داخل بوتهها بردم که ناگهان چیزی بُرنده دستم را گرفت. بیاختیار جیغ زدم و محکم خودم را عقب کشیدم. همان لحظه ویلیام از راه رسید. گفت: «سوفی، خوبی؟!»
صدای نفسهای وحشتناکی از میان بوتهها شنیده میشد. اول دو پنجهٔ خاکستری و بعد پوزهای ترسناک نمایان شد. یک گرگ بود! عقب رفتم. ویلیام مرا از زمین بلند کرد و گفت: «بهتره فرار کنیم!» به گرگ خشمگین نگاه کردم و گفتم: «نه، لازم نیست. فقط چون وارد قلمروش شدم عصبانی شده.» انگار حرفم را فهمید؛ سرش را تکان داد و بعد در میان بوتهها ناپدید شد.
سوزش شدیدی در دستم حس میکردم. دستم را بالا آوردم؛ گرگ گازم گرفته بود و خون از آن جاری بود. ویلیام با نگرانی دستم را گرفت و گفت: «وای، اوضاع دستت خیلی بده! باید زودتر پانسمان بشه.» دستم را عقب کشیدم و با لبخند گفتم: «نه، مشکلی نیست. اول باید دوستم رو پیدا کنیم، بعد میریم. باشه؟»
در همان لحظه پیتر با هیجان فریاد زد: «سوفی! ببین، نینو!» به آن سمت نگاه کردم. نینو همراه مردی جوان از دور به طرف ما میآمد. با خوشحالی به سمتش رفتم، صورتش را در دستهایم گرفتم و گفتم: «اوه نینو، حالت خوبه؟» نینو لبخند زد و گفت: «آره، این آقا ازم مراقبت کرد.» بلند شدم و رو به مرد جوان گفتم: «ممنونم، آقا.» مرد سری تکان داد، اما درست در همان لحظه که چشمش به دست زخمیام افتاد، چهرهاش درهم رفت. به دستم خیره شد. سریع دستم را پشت سرم پنهان کردم و دست نینو را گرفتم. گفتم: «ویلیام، حالا میتونیم بریم…»
عالیییی بوددددد
هیچوقت میزان علاقه ام به این داستان کم نمیشه🥺🎀
شاهکااااررر
عالیییی بود 🖤♥
@𝙏𝙝𝙚𝙤
تنکس ایده خوبیه😖
______
قربانت 😌
عااالیهه
فقط یه چیزی،
مثلا توی پارت ۱۱ توی پیشنهادی ها این پارتو بزار اگه کسی داشت مثلاا ۱۰ رو میخوند راحت از قسمت پیشنهادی ها بره پارت ۱۱ رو بخونه
تنکس
ایده خوبیه😖