ناظر دلیلی نداره رد کنی اسم داستان از معمای عمارت فراست به معمای عمارت قدیمی تغییر کرد
اسکورپیوس تمام بعد از ظهر و مسیر بازگشت به خانه حواس پرت و آشفته بود . اینجور حوادث تاثیر زیادی بر رویش می گذاشتند و او نمی توانست خود را قانع کند که اینها تصادفی هستند . شام را هم درست حسابی نخورد و عجله داشت زود تر به رخت خواب برود و کمی افکارش را مرتب کند . اما می دانست اگر چند لقمه ای را برای حفظ ظاهر نخورد پدرش مشکوک و نگران میشود. با این حال دراکو فکر کرد چیزی به سر پسرش خورده و مغز نداشته و معیوبش را از کار انداخته . آن از شکستن ساعت و این هم از شام خوردنش . با دلخوری فکر کرد " حتما باز فکرش رفته پبش اون دختره ، رز . حالا مگه چه تحفه ای ..." چشمش به قاب عکس آستوریا افتاد و ادامه نداد . ممکن بود پدرش در مورد همسرش هم همین افکار را داشته باشد
با وجود این آن شب در ذهن آشفته اسکورپیوس افکار رمانتیک جایی نداشتند و افکارش درهم و تلخ بودند . نمیتوانست خودش را از فکر فراست - نیومون خلاص کند و از عهده حل این معما هم برنمی آمد . عاقبت با فکر اینکه اگر ادامه دهد ممکن است سرش منفجر شود ، به توالت رفت تا آبی به سر و صورت خود بزند سرش را بالا آورد . آنچه در آیینه ، دید برای چند لحظه قلبش را متوقف کرد .
زنی موشرابی رنگ پریده ای ، درست بیخ گوشش ایستاده بود . جرأت نداشت سرش را بچرخاند تا ببیند آن موجود واقعی است یا نه . با وحشت زمزمه کرد :(( رز ؟)) اما جوابی نشنید . رزی در کار نبود . توهم زده بود . با افکاری آشفته تر از قبل به تختش برگشت . اما انگار توهمات دست از سرش بر نمی داشتند . پرده اتاقش داشت می سوخت . جای سوختگی شبیه به کلماتی بودند که فرد ناتوانی با دستخط لرزان نوشته بود . " کمکم کن " بی اختیار نالید :(( رزیتا ! رزیتا نکن . داری عذابم میدی نکن . بابا پارچه گرونه نکن اع . )) بلا فاصله جای نوشته ترمیم شد و پارچه به شکل سابقش برگشت . رز یا هر روح دیگری ، قصد آزار او را نداشت
اسکورپیوس بعد ها هیچگاه نفهمید چطور آن شب خوابش برد . اما خوابید و خواب های عجیبی دید . ابتدا خواب دید با رئیسش مسابقه کوییدیچ می دهند . بعد صحنه عوض شد . به پیک نیک رفته بود و پدرش به او شکلات فندقی تعارف می کرد " اگه نخوری اسکیزو فرنی می گیری و پرده اتاقت ازت در خواست کمک میکنه . اون وقت باید کلی پول پرده بدی " بعد دوباره صحنه عوض شد . مراسم ازدواج آلبوس بود . با دختری غریبه . اینجای کار اسکور تکانی به خودش داد و فکر کرد " نه این یه خوابه . این حتما یه خوابه . آلبوس پنج سال پیش با آدلنا ازدواج کرد و یک پسر هم دارند .
ناگهان صحنه عوض شد و سن را مهی سفید فرا گرفت . هیچ چیز دیده نمی شد و خبری از مهمانان عروسی نبود. از میان مه ، صدایی به گوش رسید . صدایی که متعلق به هیچ کدام از مهمانان نبود . صدایی که چهار سال آن را نشنیده بود . - اسکورپیوس - رزیتا؟ رز ؟ واقعا خودتی ؟ - کمکم کن . خواهش می کنم .نمیتونم زیاد توضیح بدم . وقت ندارم . هر لحظه ممکنه اونا سر برسن . - کیا ؟کیا سر برسن ؟( بچه غیرتی شد 🤣) - فراست ها . بیا به دهک... ناگهان اسکور پیوس از خواب بیدار شد
پس معنی این علامت ها این بود . چیکار باید می کرد ؟ نمی توانست برای این قضیه پای اداره کارآگاهان را وسط بکشد . تنهایی هم نمی توانست اقدامی کند . در جادو گری به گردپای رز هم نمیرسید و اگر رز اینقدر از فراست ها میترسید، او که تکه بزرگش گوشش بود با این حال چهره وحشت زده و لحن ملتمسانه رز از خاطرش نمی رفت . تصمیممش را گرفت . به اداره کار آگاهان میرفت . هرچه بادا باد .
فرصت؟
عالیییی بود