ناظر ترو خدا رد نکن فن فیک هست پس تو دسته هری پاتره
با وجود تیک تاک ساعت قدیمی ، موجود مو طلایی آشفته ای که با لباس خواب روی تخت دراز کشیده بود ،تمام تلاشش را می کرد تمرکز کند . اسکورپیوس مالفوی،دراز کشیده سعی می کرد افکارش را متمرکز کند و دلایل خوشحال بودنش را بشمارد. برای حفظ روحیه . البته عینا این کلمات را به کار نمی برد . وگرنه صدای ضعیفی در پس ذهنش او را به باد تمسخر می گرفت .حق هم داشت . خوشحالی ؟کل شب هوا طوفانی بود و او با صدای رعد و برق کابوس هایی دید که حالا به یاد نمی آورد . صبح با گلودرد و احساس سرما خوردگی از خواب بیدار شد . رئیسش هم که هنوز حقوق این ماهش را نداده بود .
زیر لب زمزمه کرد . :(( من خوشحالم چون....)) سعی کرد به صدای ساعت گوش ندهد - من خوشحالم چون هنوز شغلم رو از دست ندادم و هفته پیش ... ساعت که تیک تاک می کرد انگار با چکش بر سر او می کوبید تکرار کرد :(( و هفته پیش ....)) باز هم صدای ساعت . سرش را تکان داد و یک نفس گفت :(( و هفته پیش که از نردبون افتادم نزدیک بود گردنم بشکنه ولی هیچی نشد و فقط بازو هام کبود شدن . عزیزانم هم زنده و سالم کنارمن .))
البته جمله آخر صحت نداشت . ولی اسکورپیوس توجه نمی کرد . پدر ، خاله دافنه و آلبوس هنوز صحیح و سلامت بودند و همین خودش خیلی بود .با این حال مگر آن صدای تمسخر آمیز در پس ذهنش رهایش می کرد ؟ کسی در ذهنش زمزمه کرد :(( منظورت از عزیزانت مامان و رزه ؟)) نگاه اسکور پیوس به عکس رز افتاد و دلش ریخت . با خشم فکر کرد " من خوشحالم چون یک روانشناس اح*مق که خودش هیچ غمی نداره برای من نسخه میپیچه ( این دیالوگ اسکورپیوسه وگرنه قصدم توهین نیست ) . با این ادعا های بی خودش . کارما و انرژی مثبت و ..." ساعت بدون توجه خشم او به سر و صدایش ادامه می داد . اسکورپیوس از کوره در رفت :(( اه )) ساعت را از روی میز برداشت و به سنت آینه قدی پرت کرد . آینه هزار تیکه شد . و همینطور ساعت .
اسکورپیوس فهمید چه کرده و روی تخت نیم خیز شد . در اتاق باز شد . پدر با تعجب پرسید :(( صدای چی پود ؟)) اسکورپیوس سرخ شد و با من من گفت :(( من چیز -معذرت می خوام . صدای ساعت قدیمی اعصابم رو خرد کرد . نفهمیدم چی شد پرتش کردم طرف آینه . ببخشید .)) دراکو با اخم گفت :(( اشکال نداره )) و به سمت بقایا ساعت و آینه رفت . تکهای از ساعت را برداشت و با دلخوری گفت :(( ولی این عتیقه بودا .)) اسکورپیوس زیر لب و با حواس پرتی گفت :(( ببخشید ))
حواسش رفته بود سمت شیشه خورده ها . گفت :(( دست نزن .)) - چی ؟ - انگار یک چیزی نوشته . صبر کن . فراست ، نیو...مون . - کجا رو میگی ؟ - شیشه خورده ها . شبیه حروف الفبان . دراکو دست به کمر به او چشم غره رفت .:(( ببینم مگه تو سر کار نمیری ؟مگه رئیستان منتظر نیست اخراجت کنه ؟)) اسکورپیوس به ساعت مچی اش نگاه کرد . بازگشت گفت : (( وای ! ساعت از هفت گذشته من هنوز تو لباس خوابم . ))
ده دقیقه بعد اسکور پیوس شسته رفته و مرتب از پله ها پایین آمد . با عجله گفت :(( نه، ممنون . ممنون . صبحانه نمیخورم دیرم شد . خدا حافظ . بابت ساعت ببخشید . البته فدای سرم ولی ببخشید . خدا حافظ.))
عالیی
خیلی خوشم اومد🍏
اگه خواستی، از رمان بعدی منم حمایت کن✨
عالی بود✨
رمانتو دنبال میکنم ( همون دراکو اسمش یادم نیست )
ولی چرا پارت نمیییدییییی ؟
اسمش دریکو مالفوی عه
پارت گذاشتم منتشر نشده هنوز
عالییی بود
ادامه بدم ؟
آرههههه