درود بر گل منگولیای خاله محبت! حالتون چطوره؟😭✨ بالاخره بر تنبلی خودم غلبه کردم و این پست رو ساختم! کاورمون یه ذره خیلی گیج کنندهست. به بزرگی خودتون ببخشید😂😭
یک روز بهظاهر معمولی دیگر در مدرسه بود. با این تفاوت که معلم صدایش را روی سرش انداخته بود و با تمام توان فریاد میزد؛ طوری که دانشآموزان متعجب بودند که چطور صدای آقای معلم تا بهحال از شدت فریاد، گرفته و خشدار نشده. آقای معلم همانطور فریاد میزد:«این چه نمرات مسخرهایست؟ مگر شماها وظایف دیگری هم بهجز درس خواندن دارید؟» او فریاد میزد و هیچکس جرئت نمیکرد حتی کلامی سخن بگوید. اینبار نه مثل زمانی که دانشآموزان اشتباهی میکردند، معاونی با سوت گوشخراشش همهجا را ساکت کرد و نه انجمنها با اخمهای درهم رفتهشان از در داخل شدند. فقط یک معلم عصبانی بود و چند دانشآموز ترسیده. آن روز هم با خوردن زنگ خانه به پایان رسید؛ اما دانشآموزان تا آخر سال، وقتی سر کلاس آن معلم مینشستند، دستانشان از اضطراب عرق میکرد و قلبشان مانند طبل میتپید. برای آقای معلم، آن فقط یک روز معمولی بود. اما برای دانشآموزان، یک کابوس وحشتناک و به یادماندنی.
خانم معلم برایش مهم نبود دلیلی که پشت درس نخواندن دانشآموز خردسالش بود، چیست. فقط او را پای تخته نگه داشته بود و همانطور با صدای بلند، جلوی دوستان و همکلاسیهای دخترک فریاد میزد:«مگر نگفته بودم پرسش داریم؟» دخترک سرش را پایین انداخته بود. طوری که معلوم نبود آیا از شرمندگی جلوی معلم است یا از خجالت تحـ..ــقیر شدن جلوی بقیه. چند دقیقهی دیگر گذاشت؛ ولی بهنظر میرسید اینبار خانم معلم برعکس همیشه، هیچ اهمیتی به اتلاف وقت نمیداد و هرچقدر دخترک عذرخواهی میکرد، او بازهم ادامه میداد. آن زنگ هم تمام شد. معلم زودتر از تمام دانشآموزان وسایلش را جمع کرد و مانند فشفشه از کلاس بیرون رفت. شاید میترسید آن یک فنجان چایش در دفتر معلمان، سرد شود. اما دانشآموز، دیگر تا آخر سال در سکوت خودش مانده بود و تمایلی با حرف زدن با بقیه نداشت. یک روز معمولی برای خانم معلم، یک دنیا تروما و تحـ..ــقیر برای دخترک.
دخترک جلوی تخته ایستاده بود. اولش استرس زیادی نداشت، ولی مگر چند ثانیه طول میکشد تا آدم بفهمد که مسئلهای که روی تخته نوشته شده را بلد نیست؟ دختر، وقتی این را فهمید زانوانش از ترس سست شد. معلم ریاضی آدمی نبود که بعد از درس دادن، بلد نبودن دانشآموزان را قبول کند. برایش هم فرقی نداشت که مبحث جدید یا قدیمی باشد. دخترک کمکم شروع کرد بهجویدن ناخنهایش. اینطور بود که بزرگترین و بدترین عادت یک انسان، ساخته شد. نه بخاطر چیزهای معمولی، نه از قصد. فقط یک استرس شدید، بخاطر سختگیری بیش از حد معلم ریاضی. برای معلم فقط یک روز معمولی بود، اما برای دخترک دلیل ساخته شدن یک عادت منفی.
همان گروه نسبتاً شلوغ مدرسه از کنار دختر رد شدند و ناگهان شروع به خندیدن کردند. دخترک چندین بار لباسها و موهایش را چک کرد. سعی کرد خودش را طوری کند که تمسخر آنها متوقف شود؛ اما آنها همچنان دخترک را نشان میدادند و هرهر، میخندیدند. این کار همیشگیشان بود. دخترک نه اولین قربانی بود، نه آخری. برای آنها فقط یک روز معمولی بود؛ اما برای دخترک دلیل کمبود اعتماد بهنفس.
اردوی مدرسه بود. دختر با ذوق داشت حرف میزد. ولی همه مشغول حرفهای خودشان بودند و کسی بهاو توجهی نمیکرد. صدای دختر کمکم پایین آمد و آرامآرام، بهکل ساکت شد. اردو دیگر برایش لذتی نداشت. حتی در جمع دوستان و همکلاسیهایش هم احساس تنهایی میکرد. بعدها، ترجیح میداد در زنگ تفریحها و حتی بیرون از مدرسه تنها باشد. چون میترسید بقیه هم او را نادیده بگیرند. یک بیتوجهی بهظاهر ساده بهحرفهایش، انزوا و احساس تنهایی برای او.
نخست
عالیییی محشررررررهههههه 🛐🛐🛐🛐🛐🛐
پارت دو¿?
قشنگ و حق بید👌🏻💔
دمتگرممم 😭😭
قربان شمااا
وای خیلی قشنگ بود😭🛐🛐
فداتشممم😭😭
خدا نکنههه😭😭💞
بد همون آدما هم به من میگن چرا اضطراب اجتماعی داری و تنهایی رو ترجیح میدی🥀
مخصوصا معلما😂😭
دقیقاا😂👌
دقیقااا😢💔
خیلی قشنگ بودد😭😭😭🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐
چشمات قشنگ میبینه😭✨
محتوای فاخر🥇
قربان شما😂😭
🥲🥲🥲🥲
با شعور ترین کاربر و زیبا ترین پستی که دیدم:
نظر لطفته عزیزکممم😭