از آن شب… اریك دیگر همان اریک سابق نبود. چشمهایش سرد شده بود. خالی. بینور. دیگر نمیخندید. دیگر بحث نمیکرد. دیگر حتی اسم کلاریسا را بلند نمیگفت. اما شبها… وقتی همه خواب بودند، صدای نفسهای بریدهاش شنیده میشد. یک بار تریستان دید که اریک تنها کنار ساحل ایستاده. به دریا خیره شده. همان دریایی که شدو را بلعید. اریك زیر لب گفت: — «من نه عشق زندگیم رو نجات دادم… نه برادرم رو.» صدایش شکست. اما اشک نریخت. انگار اشک هم دیگر از او ناامید شده بود. — «چه فایدهای دارم… وقتی هرکی کنارم باشه میمیره؟» تریستان جلو رفت اما چیزی نگفت. چون حقیقت تلخ بود. اریك خودش را مقصر میدانست. و از آن روز، درونش چیزی مرد.
کلاریسا در اتاقی بزرگ با پنجرههای بلند نشسته بود. لباس تمیز، غذای کافی، حتی خدمتکار. اما همهچیز… قفس بود. در باز شد. پادشاه وارد شد. با صدای بم و سنگینش گفت: — «خب… پس قراره با من ازدواج کنی.» کلاریسا بدون اینکه به او نگاه کند گفت: — «من قبلاً ازدواج کردم.» پادشاه مکث کرد. لبخند کوتاهی زد. — «اوه؟ پس یه رقیب دارم.» چند قدم جلو آمد. — «اون کیه؟» کلاریسا سرد گفت: — «به تو ربطی نداره.» چشمهای پادشاه تیره شد. — «جواب بده.» فریاد ناگهانیاش در اتاق پیچید. کلاریسا ناخودآگاه عقب رفت. قلبش تند میزد. او نمیتوانست بگوید اریک. اگر نامش را میبرد… شاید پادشاه او را میکشت. پس با صدایی آرام و لرزان گفت: — «تریستان.» پادشاه نگاهش را تیز کرد. — «تریستان…» اسم را مزهمزه کرد. — «پس اول او را از سر راه برمیدارم.» کلاریسا یخ زد.
چند روز گذشت. نه شکنجهای بود. نه تهدیدی مستقیم. فقط فشار. فقط نگاهها. فقط این جملهی تکراری: — «تو مال منی.» کلاریسا خسته شد. تنها. بیخبر از اریک. و بالاخره… برای زنده ماندن دیگران — گفت: — «قبول میکنم.» اما وقتی گفت، قلبش شکست.
شبی مهآلود، اریک و تریستان اطراف دهکده قدم میزدند. برای شناسایی. برای نقشه. برای انتقام. ناگهان صدای خشخش. دختری از بین درختها بیرون آمد. لباس مشکی، موهای بلند، لبخند بازیگوش. تریستان سریع گفت: — «تو کیی؟» دختر با لبخند خم شد: — «اوه… من؟ الیزابت هستم. و شما آقایون جذاب؟» تریستان اخم کرد: — «شوخی نکن. اینجا چیکار میکنی؟» الیزابت قدمی جلو آمد. نگاهش مستقیم روی اریک نشست. — «من دختر دامیانم… پدرم کجاست؟» اریك خشک شد.
تریستان زیر لب گفت: — «تو نمیدونی که اون…» الیزابت نگاهش را به اریک دوخت. — «چی؟ چی شده؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟» اریك آرام گفت: — «پدرت… دیگه نیست.» سکوت. الیزابت چند ثانیه بیحرکت ماند. اما اشکی نیامد. به جای آن… خیلی آرام به اریک نزدیک شد. — «پس حالا من تنها شدم…» دستش را روی بازوی اریک گذاشت. لمسش طولانیتر از حد عادی بود. تریستان متوجه شد. — «دستتو بردار.» الیزابت بیتوجه به او، به اریک چسبید. سرش را کمی خم کرد. — «تو فرق داری… از چشمات معلومه. تو هم کسی رو از دست دادی، نه؟» اریك نگاهش را از او نگرفت. چشمهای سردش برای لحظهای لرزید. الیزابت آرام گفت: — «من میتونم کمکت کنم فراموش کنی.» تریستان تیز گفت: — «اریك. حواست باشه.» اما اریک… برای اولین بار بعد از آن شب… حس کرد کسی دردش را دیده. الیزابت لبخند زد. و شاید… شاید موفق شد ترک کوچکی در دیوار سرد قلب اریک ایجاد کند. اما آیا این آرامش واقعی بود؟ یا شروع یک فاجعهی دیگر؟
نظرات بازدیدکنندگان (0)