بزن بریم :)
دراکو به محوطه ی هاگوارتز نگاه میکرد و تک تک خاطراتش با رز را مرور می کرد و قطره قطره اشک از چشمانش پایین می آمد و بر روی قاب عکسی که در تمام این اتفاقات برای بدست آوردن سنگ زندگی مجدد همراه او بود می افتاد.
هرماینی که برای چند دقیقه کنار رز نشسته بود وقتی دید صدای گریه ای می آید به سمت منبع صدا حرکت کرد وقتی دید دراکو کنار پنجره نشسته است و گریه میکند از پشت به دستب روی شانه ی دراکو گذاشت و دراکو وقتی احساس کرد دستی بر روی شانه اش قرار گرفته ابتدا اشک هایش رو پاک کرد و بعد به سمت صاحب دست برگشت و دید که او کسی نیست جز هرماینی.
هرماینی وقتی دید دراکو اشک هایش را پاک کرد گفت:" اا.. اامم.. دراکو.. حالت خوبه!؟" دراکو با حالت گریه گفت :" چجوری میشه که حالم الان خوب باشه، رز رفته همه ی زندگی من رفته، و یه ذره احتمال برگشتنش هست، من چجوری حالم خوب باشه!"
هرماینی وقتی دید حال دراکو اصلا خوب نیست رفت و کنارش نشست و گفت:"بین دراکو میدونم که حالت خیلی بده ولی هیچ وقت نباید امیدتو از دست بدی، یه نفر همیشه این حرف رو به من میزد و میگفت اگه ببینم امیدتو از دست دادی من ناراحت میشم و نمیبخشمت. دراکو اون رز بود ،اگه الان رز تو رو اینجوری ببینه از دستت نارحت میشه هاا، حالا بعدش باید دنبال راه برای ناز کشیدنش پیدا کنی، مگه نه؟ از من گفتن بود" با جمله آخر خنده ی ریز و محوی روی صورت دراکو به وجود امد. و گفت:" هرماینی... تو... تو چرا.. چرا به من کمک میکنی من بدی هایی حتی به تو کردم ولی تو بازم به من کمک میکنی! "
هرماینی گفت :" چون.. چون رز... همیشه به من میگفت همه ی ادما اون جوری که تظاهر میکنن نیستن و یه روی دیگه هم دارن که متفاوته، اون همیشه برخلاف بقیه که تو رو یه ادم مغرور و سرد و بی روح و بی احساس میدیدن، یه ادم احساسی با قلب مهربون میدید و هر وقت کسی پشت سرت ازت بد میگفت همیشه میگفت اون جوری که فکر میکنید نیست و سریع اون جمع رو ترک میکرد، و این اتفاقاتی که افتاد نشون داد که رز راست میگفت و تو برخلاف چیزی که نشون میدی خیلی خوب هستی و منم اینو کامل باور کردم" دراکو با شنیدن این حرف ها حس خوبی بدست اورد و به هرماینی گفت :" ممنونم هرمیون مرسی:) " و سرش رو روی شونه ی هرماینی گذاشت و این دفعه هر دو به منطره رو به رو خیره شدند(خوبه حالا رون اینجا نبود😅)