بزن بریم:)
دراکو بیهوش روی زمین افتاده بود و بچه ها دور او جمع شدند هری گفت:"دراکو چیشدی خوبی؟" هرماینی با استرس و نگرانی گفت :"دراکو لطفا پاشو، دراکو ما به تو نیاز داریم، دراکو به خاط رز هم که شده بیدار شو، الان وقت خواب نیستتت، دراکووووو" رون هم از حال دراکو ناراحت بود و هم به خاطر نگرانی بیش از حد هرماینی عصبی که
چرا انقدر براش مهمه، مگه حسی وجود داره بینشون؟ پس گفت:"هرماینی چی شده که تو حالا دراکو انقدر برات مهم شده، تو تا چند سال پیش سایه دراکو رو با تیر میزدی ولی الان... مگه حسی... "رون داشت صحبت می کرد که هرماینی پرید وسط حرف او و گف:" رون الان وقت این حرفا نیست من دراکو رو به عنوان یکی از دوستام دوستش دارم و نگران نباش هیچ حسی وجود نداره.! "
اما دراکو هیچ کدام از این حرف ها رو نمیشنید هرماینی سعی کرد تا نبض دراکو رو بگیرد و گفت:" اون..... (نفس ها در سینه حبس میشود)
🐛🐛🐛🐛🐛🐛🐛🐛🐛
زندست ولی نبصش خیلی ضعیف است باید زودتر بریم. اون رو به درمانگاه برسونیم " هری وقتی حرف هرماینی رو شنید به سمت سنگ زندگی مجدد رفت و اون رو برداشت و داخل کیفش گذاشت و به رون کمک کرد تا دراکو رو بلند کنند و نوبتی او را کول کنند انها با سرعت هر چه بیشتر به سمت هاگوارتز حرکت می کردند.
انها از موانع زیادی عبور کردند و هر لحظه نبض درکو ضعیف و ضعیف تر میشد. که بعد از دو ساعت و خورده ای قسمت های بلند هاگوارتز دیده می شد و بچه ها امیدشون بیشتر میشد، بچه ها با عجله به در هاگوارتز رسیدند و به سمت درمانگاه و پی خانم پامفری رفتند وقتی خانم پامفری دراکو رو دید وحشت زده شد و گفت:"برای دراکو چه اتفاقی افتاده!؟" هری هم به صورت خلاصه توضیح داد که چه اتفاقی افتاده بود. خانم پامفری مرهم و دارویی به دراکو داد و گذاشت تا روی تخت استراحت کند. هرماینی از خانم پامفری پرسید:" حال رز چطور است؟"
" و خانم پامفری با تاسف گفت :"متاسفم ولی ایشون از دنیا رفنند و درصد به هوش امدن ایشون با سنگ زندگی مجدد ۲۰% است و معلوم نیست که به هوش بیاد یا نه" دراکو با شنیدن این حرف با شتاب و استرس از خواب پرید و همه به او خیره شدند دراکو گفت :"رز چیشده؟ درست شنیدم؟" هرماینی که از بقیه خوشحال تر شده بود گفت:" دراکوووو به هوش اومدی، خیلی خوشحالم ولی... ا.. اممم... واقعا متاسفم..." دراکو با عصبانیت گفت :"متاسف بودن شما حال رز رو خوب نمیکنه (این حرف ها رو با داد و فریاد گفت)
ساعت بسیار سریع می گذشت و ساعت ۲ شب شده بود و دراکو کنار پنجره درمانگاه نشسته بود و صدای گریه ی آرامی از همان جا می آمد...
فرصت؟
عالییییییی
معرکه🥰
ولی دفعه بعد بیشتر بزار باشه🙃
مرسییی
باشه سعیمو میکنم😉
یکم بیشتر حمایت کنین
مرسیییییی🥰🥰
عالی
پرفکت