بزن بریم :)
دراکو با احتیاط به سمت سنگ حرکت کرد، وقتی به یک قدمی سنگ رسید ناگهان... گیاهانی که گوشه کنار اتاق رشد کرده بودند، به سمت دراکو حمله ور شدند دراکو تا امد چوب دستیاش را دربیاورد چندتا از گیاهان پاهای دراکو و تعدادی دیگر دست های دراکو رو گرفتند و از روی زمین بلند کردند.
رون و هرماینی و هری چوبدستی هایشون رو دراوردند تا دراکو رو ازاد کنند، وردهایی پرتاب کردند ولی وردهایشون به دیوار شفافی میخورد که جلوشون بود و از ان عبور نمیکرد و نمی توانستند به دراکو کمک کنند. از ان طرف دراکو در هوا معلق بود و آخرين گیاه دور گردن دارکو پیچید دراکو تقلا میکرد چون اگر ان گیاه محکم تر میشد دراکو خ.ف.ه میشد. صدایی پخش شد "فکر کردی به همین راحتی اجازه به دست اوردن این سنگ باارزش زندگی مجدد رو بهت میدم! ها ها ها هااااااا.!" دراکو به سختی گفت:"من... برای...نجا..ت... جون.. رز... هر... کار..ی میکنم حتی.. اگه نیاز.. باشه حاظرم..جونمو... بدم" وقتی دید دیگه کاری نمیتونه انجام بده تلاشی نکردحتی بااینکه حالش خیلی بد بود و داشت خ.ف.ه میشد.
صدا کمی مکث کرد و گفت :"نه جدی مثل اینکه این ع.ش.ق فرق داره و جدیه؛ پس حاظری الان جون تو رو بگیرم و در عوضش این سنگ رو به دوستات بدم!؟ " دراکو گفت:" ارهه..." ولی از اون طرف هری داشت تمام تلاشش رو میکرد تا بتواند از اون دیوار ایینه ای عبور کند و گفت:"دراکو طاقت بیار الان میایم! " و سخت ترین ورد ها رو پرتاب میکرد اما تاثیری نداشت. ناگهان هرماینی گفت :" فهمیدم ریشه های گیاه از دیوار بیرون هست!"
هری گفت:" آفرین " و شروع کرد به پرتاب کردن ورد به ریشه های گیاه و هرماینی درست حدس زده بود گیاه وقتی به ریشه هایش ورد برخورد می کرد ضعیف میشه و با اخرین وردی رو که رون پرتاب کرد گیاه بی جون روی زمین افتاد. و دیوار ایینه ای از بین رفت و دراکو با شدت زیاد زمین افتاد، بچه ها به سمت دراکو دویدند ولی انگار دیر رسیده بودند...
فرصت؟
ناظرم بودم
عالی بود
فکر میکردم بیشتر از همه به هرماینی اعتماد داره
ولی تصویر سازی خوبی رو به نمایش گذاشتی
مرسییییییی😍😍🥰🥰
معرکه مثل همیشه 🥳
عزیزمیییی ❤❤💖💖
❤❤
عالیییی بود خسته نباشید
مرسییییی
@𝙼𝙰𝙳𝙰𝙼 𝚂𝙽
فرصت؟ناظرم بودم
______
مرسیییی واقعااااا
بوس