دوستان عزیز خیلی خوش اومدین ✨️🤍
صبح هنوز کامل روشن نشده بود. مه مثل همیشه روی اورمور نشسته بود، اما امروز هوا فرق داشت. سنگینتر… خفهتر. انگار شهر خودش هم میدانست که اسم واقعی دشمن بالاخره گفته شده است. بیگبی جلوی پنجره اداره ایستاده بود. شب قبل تقریباً نخوابیده بود. اسم در ذهنش تکرار میشد. فالکون سیلور. نورا وارد شد و آرام گفت: «از وقتی اسمش رو شنیدی، حتی یک کلمه حرف نزدی.» بیگبی بدون اینکه برگردد جواب داد: «چون این اسم… قدیمیتر از چیزی است که فکر میکنی.» نورا ابرو بالا انداخت. «تو او را میشناسی؟» چند ثانیه سکوت. بعد بیگبی آهسته گفت: «سالها پیش، قبل از اینکه کارآگاه شوم… گروهی بودند که میخواستند افسانهها را مجبور کنند به شکل واقعیشان زندگی کنند. بدون گلامور. بدون نقاب. جنگی کوچک شروع شد… و خیلیها مردند.» نورا نفسش را نگه داشت. «و فالکون سیلور رهبرشان بود؟» بیگبی سرش را تکان داد. «نه. او مغز پشت پرده بود. هیچوقت خودش را نشان نمیداد.» در همان لحظه، در اداره با شدت باز شد. ردینگ هود نفسزنان داخل آمد. «بیگبی! باید همین الان بیای! یکی از خبرچینهای ما… پیدا شده.» بیگبی سریع برگشت. «زنده است؟» ردینگ هود مکث کرد. «نیمهجان. اما قبل از اینکه بیهوش شود، فقط یک جمله گفت…» بیگبی نزدیکتر شد. «چی؟» ردینگ هود با صدایی پایین و جدی گفت: «گفت فالکون سیلور امروز شب، یکی از متحدان تو را میکشد… تا پیامش را برساند.» سکوتی سنگین اتاق را پر کرد. بیگبی آهسته نفس کشید، چشمانش لحظهای زرد شد. «پس… او میخواهد بازی را شخصی کند.» نورا زمزمه کرد: «و ما حتی نمیدانیم هدف بعدی کیست.» بیگبی کت خود را برداشت. «اشتباه میکنی. از الان، همه ما هدف هستیم.»
بیگبی، نورا و ردینگ هود با عجله به مخفیگاه خبرچین رسیدند؛ ساختمانی قدیمی در محله شمالی، جایی که معمولاً هیچکس به آن سر نمیزد. در چوبی نیمهباز بود و بوی فلز و دود در هوا پخش شده بود. بیگبی قبل از ورود مکث کرد. «چیزی درست نیست…» نورا آهسته گفت: «بوی جادو هم میاد.» آنها وارد شدند. اتاق بههمریخته بود، دیوارها با رد پنجه و سوختگی پوشیده شده بودند. روی زمین، خبرچین افتاده بود؛ مردی روباهگونه که به سختی نفس میکشید. ردینگ هود سریع کنار او زانو زد. «ما اینجاییم… بیدار شو!» چشمهای مرد نیمهباز شد. «د… دیر شد…» بیگبی نزدیک شد. «نه. هنوز نه. چی دیدی؟» مرد با زحمت گفت: «اون… از قبل همهچیز رو میدونه… یکی از شما…» ناگهان صدای تق خفیفی از سقف آمد. بیگبی سرش را بالا برد. «بخوابید!» ثانیه بعد، پنجره منفجر شد. چند نفر با ماسکهای فلزی و نشان تاج شکسته داخل پریدند. یکی از آنها فریاد زد: «هدف رو بکشید! پیام باید منتقل بشه!» مبارزه فوراً شروع شد. ردینگ هود تیرهایش را پشتسرهم رها کرد. نورا به شکل کلاغ در آمد و دید مهاجمان را مختل کرد. بیگبی نیمهتغییر کرد؛ چنگالهایش بیرون آمدند و صدای غرش کوتاهش اتاق را لرزاند. یکی از مهاجمان به سمت خبرچین دوید. بیگبی با سرعتی غیرانسانی خودش را جلوی او انداخت و ضربه را منحرف کرد، اما نفر دوم از پشت حمله کرد. برونو ناگهان در را شکست و وارد شد. «فکر کردی بدون من شروع میکنید؟!» او یکی از مهاجمان را با یک ضربه به دیوار کوبید. درگیری کوتاه اما شدید بود. چند نفر فرار کردند، اما یکی از آنها به دام افتاد. ماسکش روی زمین افتاد. بیگبی او را به زمین فشرد. «حرف بزن! فالکون کجاست؟!» مرد خندید، حتی با دهانی پر از خون. «او همین الان… پیامش رو رساند.» بیگبی ناگهان برگشت. خبرچین دیگر حرکت نمیکرد. ردینگ هود با چشمانی پر از شوک گفت: «نه…» سکوتی سنگین اتاق را پر کرد. بیگبی به مرد اسیر نگاه کرد، صدایش پایین اما لرزان از خشم بود: «این فقط شروعشه… و از الان، هیچکدوم از شما امنیت ندارید.» مرد لبخند زد. «دقیقاً… همین چیزی است که او میخواست.» و برای اولین بار، تیم فهمید که فالکون سیلور فقط در سایهها بازی نمیکند؛ او قدمبهقدم آنها را میشکند.
اتاق هنوز بوی دود و خون میداد. جسد خبرچین را روی پارچهای پوشاندند. سکوتی سنگین بین همه افتاده بود؛ حتی نورا که معمولاً چیزی برای گفتن داشت، فقط به زمین خیره شده بود. بیگبی آرام گفت: «او ما را میشناسد… حرکاتمان را… حتی خبرچینهایمان را.» برونو با صدای خشن جواب داد: «یعنی یک جاسوس داریم.» این جمله مثل تیغ در فضا نشست. ردینگ هود سریع سرش را بالا آورد. «داری چی میگی؟» برونو شانه بالا انداخت. «من فقط واقعیت رو میگم. هیچ دشمنی نمیتونه اینقدر دقیق باشه… مگر اینکه کسی از داخل اطلاعات بده.» نورا نگاه تندی به او کرد. «یا شاید فالکون سالهاست ما را زیر نظر دارد.» بیگبی دستش را بالا آورد. «کافی است. الان وقت دعوا نیست.» او به جسد نگاه کرد، سپس آرام گفت: «از این لحظه، ما دیگر واکنش نشان نمیدهیم… ما حمله میکنیم.» ردینگ هود جلو آمد. «یعنی چی؟» بیگبی نفس عمیقی کشید. «یعنی او فکر میکند ما فقط دفاع میکنیم. اما حالا ما شکارچی میشویم.» چشمهایش زرد شد. «اولین هدف: داروسازی نیک. اگر کسی شبکه گلامور را مدیریت میکند، ردش آنجاست.» برونو لبخند کوتاهی زد. «بالاخره حرف حساب.» نورا آهسته گفت: «اما این یعنی وارد قلمرو او میشویم.» بیگبی سر تکان داد. «دقیقاً. و او مجبور میشود خودش را نشان دهد.» ردینگ هود کلاهش را جلو کشید. «پس امشب.» بیگبی گفت: «امشب.» باد از پنجره شکسته عبور کرد و شعله شمع را لرزاند. برای اولین بار، ترس جای خود را به چیزی خطرناکتر داده بود: عزم.
شب فرا رسید. اورمور زیر نور ماه مثل شهری مرده به نظر میرسید. داروسازی نیک در انتهای خیابانی باریک قرار داشت؛ ساختمانی قدیمی با پنجرههای تیره که انگار هیچوقت واقعاً تعطیل نمیشد. بیگبی از پشتبام روبهرو ساختمان را زیر نظر داشت. «نگهبانها بیشتر از حد معمولاند.» ردینگ هود که کنار او دراز کشیده بود، با دوربین جادویی نگاه کرد. «چهار نفر بیرون… دو نفر داخل. اما حس میکنم بیشتر از اینها هستند.» پایین، نورا و برونو در سایهها منتظر بودند. صدای آرام نورا از طریق گوشواره جادویی در گوش بیگبی پیچید: «ما آمادهایم.» بیگبی نفس عمیقی کشید. «شروع.» ردینگ هود اولین تیر را شلیک کرد. تیر در چراغ خیابان خورد و تاریکی کامل شد. همزمان، برونو از پشت به یکی از نگهبانها حمله کرد و او را بیصدا بیهوش کرد. نورا به شکل کلاغ درآمد و بین مهاجمان چرخید، دیدشان را مختل کرد. بیگبی از پشتبام پرید. فرودش روی زمین سنگی صدای کوتاهی ایجاد کرد. یکی از نگهبانها برگشت، اما فقط فرصت دیدن چشمهای درخشان گرگینه را داشت. در چند دقیقه، راه باز شد. آنها وارد ساختمان شدند. داخل، بوی شدید مواد شیمیایی و جادو فضای خفهکنندهای ساخته بود. قفسهها پر از بطریهای گلامور بودند؛ بعضی سالم، بعضی شکسته. نورا آرام گفت: «اینها خیلی بیشتر از چیزی است که فکر میکردیم…» بیگبی زمزمه کرد: «این فقط فروش نیست. این تولید انبوه است.» ناگهان صدای قفل شدن درها آمد. چراغها روشن شدند. صدایی از بلندگوها پیچید: «کارآگاه بیگبی… خوش آمدی.» همه خشکشان زد. ردینگ هود زیر لب گفت: «کمین.» صدای مرد ادامه داد: «فکر کردی به این راحتی وارد قلمرو من میشوی؟» بیگبی دندانهایش را به هم فشرد. «فالکون…» صدای خنده کوتاهی آمد. «نه. هنوز نه. اما نزدیک شدهای.» و در همان لحظه، دیوار پشتی باز شد و چندین جنگجوی ماسکدار وارد شدند. بیگبی آرام گفت: «به نظر میرسد… مهمانی شروع شده.» و مبارزهای که در پیش بود، میتوانست همهچیز را تغییر دهد.
جنگجویان ماسکدار بدون هیچ حرفی حمله کردند. صدای قدمهایشان روی کف سرامیکی مثل طبل جنگ در فضا پیچید. بیگبی کامل تغییر شکل داد. استخوانهایش کشیده شد، پنجهها بیرون آمدند و غرش عمیقی ساختمان را لرزاند. اولین مهاجم هنوز شمشیرش را بالا نیاورده بود که بیگبی او را به دیوار کوبید. ردینگ هود پشت قفسهها حرکت میکرد و تیرهایش را با دقت شلیک میکرد. هر تیر به نقطهای حساس میخورد و دشمنان را متوقف میکرد. «سمت چپ!» او فریاد زد. برونو با مشتهای سنگینش مثل موج جلو میرفت. هر ضربهاش صدای خرد شدن فلز و استخوان را بلند میکرد. «بیشتر از چیزیان که فکر میکردم!» نورا در میان هوا چرخید، گاهی به شکل کلاغ و گاهی انسانی. سایهها را کنترل میکرد تا دید دشمنان را کور کند. «بیگبی! پشت سرت!» یکی از جنگجویان از بالا پرید. تیغهاش نزدیک گردن بیگبی بود. گرگینه با چرخش ناگهانی ضربه را منحرف کرد، اما تیغه شانهاش را خراش داد. خون روی زمین چکید. چشمهای بیگبی تیرهتر شد. «اشتباه بزرگی کردی…» او مهاجم را گرفت و به زمین کوبید. اما ناگهان، صدای انفجار کوچکی آمد. یکی از جنگجویان بطری گلامور تقلبی را شکست. مه بنفش غلیظ اتاق را پر کرد. ردینگ هود سرفه کرد. «این چیه؟!» نورا وحشتزده گفت: «گلامور ناپایدار! اگر زیاد نفس بکشیم، تغییر شکل از کنترل خارج میشود!» برونو قدمهایش لرزید. «این تله بود…» صدای همان مرد از بلندگو برگشت. «بله. میخواستم ببینم قهرمانان اورمور چطور در هرجومرج خودشان غرق میشوند.» بیگبی با سختی نفس کشید، حس گرگینهاش دیوانهوار شده بود. «تو فقط پشت صدا پنهان میشی…» صدای مرد خندید. «فعلاً. اما به زودی، همه شما را از نزدیک خواهم دید.» و در میان مه بنفش، تیم برای اولین بار احساس کرد که کنترل بدن و ذهنشان در حال لغزیدن است… و دشمن دقیقاً همین را میخواست.
خیلیی ممنون که تا اینجا همراه بودید پارت بعدیی خیلی حساسه و ممکنه پایانی باشه 🙃🤍
عالی بود خلی حساس شده خیلی مشتاق آخرشم پارت بعدی کی میزاری؟🤍
بزودیی
چه کاور خفنیییی کنجکاو شدم بریم برای خوندنش
اخ مرسی 🤍😂
داستان مسخره
میتونی نخونی !! مجبور نیستی