صدای بارون بیرون هنوز تو گوشم بود، یه جور ریتم یکنواخت که از بعد از اتفاق اون خونه لعنتی، شده بود مرهمِ اضطرابم. اون شب توی مسافرخونهی کوچیکی وسط شهر اون، فقط میخواستیم بخوابیم، همین. بعد از اون همه وحشت، بعد از اون زیرزمین، فقط یه تخت نرم و یه سقف امن میخواستیم. نایلا کنارش لم داده بود، عمیق توی خواب فرو رفته. حتی صدای خر و پف آرومش، یهجور حس امنیت بهم میداد. بالاخره برای اولین بار توی چند روز، نفس راحتی کشیدم. ولی... همیشه وقتی آرامش میاد، قراره چیزی خرابش کنه. یه **تقتق** آروم به در خورد. چشمام نیمه باز بود، فکر کردم شاید اشتباه شنیدم. دو دقیقه بعد، دوباره همون صدا، این بار محکمتر. «نایلا... یه نفر در میزنه!» نایلا تکونی نخورد. فقط یه زمزمه کرد: «هُم... بگو بیاد فردا، خستهم...» و دوباره پتو رو کشید روی خودش. تپش قلبم بالا رفت. «اَه، یعنی من باید پاشم؟» گفتم زیر لب. مجبور شدم از تخت بلند شم، موهامو یه جوری جمع کنم و آروم رفتم سمت در. در رو باز کردم. یه مرد با کت بارونی بلند ایستاده بود — **پستچی**. از اون مدلای قدیمی که کیف چرمی بزرگ داشتن و بوی بارون و کاغذ میدادن. گفت: «ببخشید خانم، یه نامه براتون دارم. از طرف شخصی به اسم... اِم یوآن.» حس کردم یه موج سرد از پشت گردنم پایین رفت. «مطمئنی برای منه؟» پستچی سری تکون داد. «بله خانم، مشخصات دقیقاً مطابقه.» نامه رو گرفتم، تشکر خشک کردم، در رو بستم. دستام یه لحظه یخ زد. یه حسی مثل انتظار و ترس قاطی شده بود. روی پاکت با جوهر نوشته شده بود: **"برای میا، وقتی که شب دوباره صدا میزنه."** آروم نشستم روی تخت، زیر نور کم فانوس کنار تخت. نامه رو باز کردم. دستخطش همون سبکی بود که یادم بود — محکم، با زاویههای تیز، انگار هر کلمه رو با دقت کنده بود روی کاغذ. تو نامه نوشته بود: > «میـا، > من میدونم اتفاقات اون خونه، بخشی از یه ماجرای بزرگتر بود. > تو آمادهای برای حقیقتی که همیشه ازت پنهون کردم. > سه جا هست که میتونی پدر واقعیت رو پیدا کنی. > هر کدوم از اون جاها یه تیکه از گذشتهت رو نگه داشتن. > منتظر نامهی بعدی باش تا اسماش رو بگم.» همون لحظه که داشتم خطوط آخر رو میخوندم، صدای حرکت نایلا اومد. با چشمای نیمه باز گفت: «چه خبره؟ کی بود این وقت شب؟» با لبهام لبخند محوی زدم، ولی ته دلم پر از اضطراب بود. نامه رو تا کردم و گذاشتم روی میز. «پستچی بود. یه نامه از پدر خوندهم آورد. میگه سه تا مکان هست که میتونم پدر واقعیمو پیدا کنم.» نایلا یه لحظه کامل بیدار شد، نشست روی تخت. «چی؟ یعنی اون دیوونه هنوز دنبال این بود که پدرتو بهت معرفی کنه؟ میا، تو مطمئنی میخوای دنبال این بری؟ بعد اون همه افتضاحی که تو خونهی قبلی پیش اومد؟» با صدای آروم گفتم: «نمیدونم، ولی حس میکنم این نامه فقط یه راهنما نیست... یه هشدار هم هست. مثل اینکه یه نفر دیگه داره دنبال همین پدر واقعیه میگرده.» سکوت بینمون افتاد. فقط صدای بارون بود، که حالا رسیده بود به نقطهای عجیب، مثل ضربههای سریع روی شیشه.
نایلا زیر لب گفت: «باشه، فردا صبح میریم دنبال این سه تا مکان. ولی قبلش یه چیزو بدون، اگه دوباره یه اتاق ممنوعه وسطش بود، من همون اول درشو آتیش میزنم.» خندیدم، ولی ته خندهم لرزش داشت. تو ذهنم فقط یه جمله تکرار میشد: **سه مکان برای پیدا کردن پدر واقعی... و شاید برای باز شدن یه چیز دیگه.** احساس کردم دوباره، یه بخشی از داستان داره شروع میشه — اما این دفعه، پدرم هم توش نقش داره... و اون تنها کسیه که میتونه حقیقت کامل رو برام آشکار کنه.
همهچی خیلی سریع اتفاق افتاد. نایلا رفت بیرون، گفت میخواد یه چیزی «چک کنه» — معمولاً یعنی در حال نقشه کشیدنه برای یه دردسر جدید. من هنوز داشتم به اون نامه فکر میکردم، صدای بارون تبدیل شده بود به یه مه خفهکننده که از شیشهی پنجره دیده میشد. یه ده دقیقه بعد، در اتاق باز شد و نایلا اومد تو، صورتش خیس از بارون، موها چسبیده به پیشونیش. «میـا، نمیتونیم دنبال اون نقطهی دوم بریم.» یه لحظه جا خوردم. «چی؟ چرا؟ هنوز حتی ندیدیمش!» نایلا نفس عمیقی کشید. چشماش یه جور برق خاص داشت، از اون مدلایی که انگار چیزی دیده بود. گفت: «فقط چند کیلومتر اونورتر، یه دهکدهس بنام *دهکدهی راشل*. اونجا اتفاقایی افتاده... بدجور. باید همین الان بریم اونجا.» من خیره موندم بهش. «تو شوخی میکنی؟ نصفهشبه، توی این هوا نمیشه راه افتاد. حداقل تا صبح صبر کنیم!» لبخند تلخی زد، اون لبخند همیشگی که موقع تصمیمهای غیرقابل برگشت میزد. «نمیتونیم صبر کنیم، میـا. اگه نامهی بعدی بخواد چیزی دربارهی اون مکان بگه، احتمالاً راشل قسمتی از همونه. نمیدونم چرا، ولی حس میکنم با اینجا یه ارتباط داره. میریم.» من آه کشیدم، دستم رو زدم به پیشونی. «تو واقعاً یه روز بدون دیوونهبازی نمیتونی زندگی کنی، نه؟» نایلا خندید و گفت: «بهش میگن حسِ ماجراجویی.» تا بفهمم چی داره میشه، وسایلمون رو جمع کردیم و از در پشتی مسافرخونه زدیم بیرون. هوای بیرون سرد بود و مه غلیظی همهجا رو گرفته بود، طوری که چراغ خیابون فقط حلقهی زرد کوچیکی دور خودش ساخته بود. اسبها رو از اصطبل کنار خونه گرفتیم. نایلا با یه حرکت ماهرانه سوار شد، منم با غرغر پشت سرش رفتم بالا. «میـا، تو دلت نمیخواد جواب اون نامهرو پیدا کنی؟ اینکه بفهمی پدرت کجاست؟» صدای نایلا از لای مه اومد. یه لحظه سکوت کردم. نمیخواستم جواب بدم، ولی آخر گفتم: «میخوام… فقط نمیدونم دنبال چی دارم میرم. هر بار یه راز جدید وایمیسه سر راه.» نایلا گفت: «رمزها همون چیزین که ما رو زنده نگه میدارن.» راه افتادیم. صدای چکچک بارون آرومتر شده بود، ولی مه… مثل یه پتو خاکستری دورتادورمون پیچیده بود. صدای سم اسب روی جادهی سنگی میپیچید، و هر بار حس میکردم سایهای بین درختا داره تکون میخوره. بوی خاک خیس، صدای باد، حس غربت کشدار بین کوهها… همهچی یه جوری سنگین بود.
مه غلیظتر شده بود، انگار داشت راه برگشت رو هم از پشت سرمون میبرید. هر قطره بارون که روی صورتم مینشست، حس یه لیوان آب سرد بود که میریزن توی اون آشفتگیِ ذهنم. فاصله گرفتن از اون مسافرخونه، اون نامهی مرموز، یه جوری بود انگار خودمو پرت کرده بودم وسط یه سیاهچال دیگه. نایلا جلوتر بود، سرش خمیده به جلو، انگار داشت با اسبش مذاکره میکرد تا زودتر برسه به اون دهکدهی لعنتی. ولی من دیگه نمیتونستم تحمل کنم. با صدای بلند، صدامو از توی گلوم کشیدم بیرون. «نایلا! صبر کن!» نایلا بیتوجه به راهانداختن اسبش ادامه داد. «نایلا! تو چرا هیچوقت حرفمو گوش نمیدی؟» این بار داد زدم. اسب نایلا یه لحظه سُم زد زمین و ایستاد. نایلا برگشت سمتم، صورتش زیر مه و بارون معلوم نبود ولی لحنش تند بود. «چی شده میا؟ حرفت چی بود؟ اگه دربارهی اون دهکدهس، من گفتم که باید بریم!» نفسمو بیرون دادم. «آره، همون! من میخوام پدر واقعیمو پیدا کنم! تو همش دنبال اینی که یه نفر رو نجات بدی، یه جای دیگه رو خنثی کنی، یه جور گره از کار مردم باز کنی! این سفر برای منه، برای پیدا کردن جوابِ من! تو چرا همش میخوای وظیفهی خودتو انجام بدی؟ ما از اون اردوگاه جونگ تازه اومدیم بیرون، این همه مصیبت کافی نبود؟» نایلا کلافه شد. «اون اردوگاه... فرق داشت، میا. اونجا جون انسانها در خطر بود. وظیفهی ما همینه! نمیتونیم بیتفاوت باشیم!» «وظیفه؟» خندیدم، یه خندهی تلخ و بیمعنی. «وظیفهی من الان اینه که بفهمم چرا پدرم منو ول کرده و چرا پدرخواندهم داره با نامهها دیوونهم میکنه! من دیگه نمیخوام قهرمان باشم، نایلا!» از اسب پریدم پایین. زمین زیر پاهام گِل بود و لیز میخورد. «ببین،» گفتم و از کولهپشتی کوچکم سه تا چیز رو بیرون کشیدم. اولیشون اون کتاب جلد چرمی سنگین بود، همون **کتاب جادو** که همیشه همراهم بود. دومی، اون **آینهی کوچیک و ترکخورده** که باهاش جادوگر ها رو از بین میبردیم. و سومی، اون **جام نقرهای** که فکر میکردیم میتونه کلید باشه. کتاب و آینه و جام رو پرت کردم سمت نایلا. نایلا سریع هر سه رو توی آغوشش گرفت. «اینا مال تو. اینا ابزارهای تو برای کمک کردن به مردمن. برای حل کردن رازایی که ربطی به من نداره.» نایلا شوکه شده بود. «میا! داری چیکار میکنی؟ اینا مال هر دومونه! اینا کلید همه چی هستن!» «نه! کلید من توی اون نامهست. و برای فهمیدن اون نامهها، باید تنها برم. دیگه نمیتونم این بار رو با خودم بکشم.» به نایلا نگاه نکردم. برگشتم به سمت جادهی مه گرفتهای که ازش اومده بودیم. «خداحافظ، نایلا.» «میا! صبر کن!» صدای نایلا حالا پر از اضطراب بود، صدای رفیقی که داشت از دست میرفت. «تو داری اشتباه میکنی! تنهایی نمیتونی بری!» اما من دیگه گوش نمیدادم. هر قدمی که برمیداشتم، انگار از زیر پام یه تیکه از اون زندگیِ مشترک کنده میشد. اون مه لعنتی، اون بارون کثیف، همهش شده بود بهونهای که بتونم فرار کنم. من از دهکدهی راشل برمیگشتم. من به عقب نگاه نکردم. رفتم. تنها. با یه حسِ مبهم که شاید اون پدر واقعی، تنها کسی باشه که میتونه بفهمه چرا این همه مدت فرار کردم. حالا دیگه باید میفهمیدم. حتی اگه به قیمت از دست دادن نایلا تموم میشد.
توی مه غلیظ، صدای نایلا کمکم محو شد، و تنها چیزی که موند، صدای نفسهای خودمم بود که سنگین و نامنظم، توی سکوتِ جاده پخش میشد. حالا دیگه فقط من بودم و جادهای که هیچکس نمیدونست کجا تموم میشه، و نامهای که باید جوابشو پیدا میکردم. انگار باید دوباره از نو متولد میشدم، بدون هیچ پشتیبانی.
وقتی از نایلا جدا شدم، تاریکی محض بود. اما صبح شد، یه صبح سرد و خاکستری که انگار خود آسمون هم دلش گرفته بود. بارون بند اومده بود، ولی رطوبت و مه هنوز ولکن نبود. از اون جادهی خاکی که با نایلا اومده بودم، برگشتم، مسیر رو فقط بر اساس حس درونم پیدا کردم. دیگه نگران اون سه تا آیتم نبودم؛ کتاب، آینه، جام... همهشون با نایلا بودن، و اون میتونست باهاشون هر کاری که فکر میکنه درسته بکنه. من فقط باید میفهمیدم پدرم کیه. باورم نمیشد چطور این همه راهو پیاده اومدم. پاهام درد میکرد، پالتوی کهنه نایلا که تنم کرده بودم هم فقط یه کم جلوی سرما رو میگرفت. داشتم توی یه دشت وسیع از چمنهای زرد و خشک قدم میزدم. هوا خیلی سرد بود، انگار زمستون تازه داشت خودشو نشون میداد. با خودم کلنجار میرفتم. «بابا، میا، تو واقعاً کار احمقانهای کردی. ولی خب، این تنها راهی بود که میتونستم ذهنمو از دست نایلا راحت کنم.» یه دفعه یه فکر زد به سرم. این نامه رو پدرخواندهم فرستاده بود. اون یه جایی باید منتظر باشه، یا حداقل یه راه ارتباطی داره. «ایستگاه قطار.» تنها راهی که میتونستم سریع از این منطقهی متروک دور بشم و به یه نقطهی مرکزی برسم، قطار بود. همینجوری بیهدف، اما با یه هدف درونی، شروع کردم به راه رفتن به سمت مسیری که حس میکردم به راهآهن میرسه. ساعتها گذشت. خورشید کمکم بالا اومده بود، ولی انگار گرمایی نداشت، فقط نور میداد. دهنم خشک شده بود و حس میکردم یه هفتهس هیچی نخوردم. بالاخره، بعد از شاید چهار یا پنج ساعت سگ دو زدن، اون سازهی چوبی قدیمی از دور پیدا شد: **ایستگاه قطار**. وقتی رسیدم، حس کردم وارد یه شهر ارواح شدم. ایستگاه خیلی خلوت بود. تنها چیزی که صدایی تولید میکرد، صدای وزوز ضعیف سیمهای برق بود. هیچ تابلوی فعالی نبود، انگار قطارها فقط برای شوخی اینجا میاومدن.ج نفسنفسزنان رفتم سمت نیمکتهای چوبی انتظار. و بله، یه نفر اونجا بود. یه پسر جوون، شاید سی یا سیوپنج سالش، روی یکی از نیمکتها نشسته بود و غرق در کتاب بود. از اون مدل کتابهای جلد ضخیم که آدمو میبره به یه دنیای دیگه. موهاش کاملاً مشکی و کوتاه بود، ریش و سبیل هم نداشت، در نتیجه چهرهش یه کم معصوم به نظر میاومد، اما چشمهاش... چشمهاش سبز بودن، سبزِ روشن، و وقتی از روی کتاب بلندشون کرد تا به ساعتش نگاه کنه، انگار یه نور خاصی ازشون ساطع شد. من ایستادم، دستهامو به هم مالیدم تا گرمتر بشم، اما نگاهش مستقیم افتاد به من. انگار انتظار منو میکشید، نه نایلا رو. اون بدون هیچ تغییری در حالت چهره، کتابشو بست و گذاشت کنارش.
من رفتم سمت نیمکت و کمی با احتیاط نزدیک پسرک سبزچشم ایستادم. هوای سرد، اونقدر به صورتم سیلی زده بود که رنگم پریده بود. «سلام.» گفتم. لحنم کمی گرفته بود. پسرک که اسمش معلوم نبود، کتابش رو کنار گذاشت و با همون آرامش غریبی که داشت، جواب داد: «سلام.» سرمو کج کردم و نگاهی به خطوط ریلی انداختم که تا افق کشیده شده بودن. «مگه قطار از اینجا رد نمیشه؟» پسرک سر تکون داد، لبخندش کمی محو شد. «راه ها بسته شده. مسیرهای اصلی رو برای تعمیرات موقت بستن. متأسفانه باید تا فردا صبر کنیم تا مسیر باز بشه و قطار بعدی حرکت کنه.» «چی؟ فردا؟» اخمهایم در هم رفت و حسابی کلافه شدم. «لعنت!» این دیگه شاهکار بود. من از نایلا جدا شدم، کل شب رو توی مه و سرما پیادهروی کردم که برسم به یه قطار، و حالا باید تا فردا اینجا منتظر بمونم؟ این دقیقاً همون گیر و دامی بود که ازش فرار میکردم—توقف کردن.
من کنار همون پسرک، که چشماش سبز بود، روی نیمکت سرد ایستگاه نشستم. دیگه از عصبانیت چیزی نمونده بود، فقط یه جور خستگی سنگین بود. «راستی، اسمت چیه؟» ازش پرسیدم. پسره یهو زد زیر خنده. یه خندهی کوتاه و خشک. «اسمم مایکل سورت (Michael Sort) ـه. چه اسم مسخرهای، نه؟» من پوزخند زدم. «منم میا یوآن (Mia Yuan).» آفتاب داشت کمکم قشنگ میرفت پایین، رنگ نارنجی تندی زده بود به تپههای دوردست. هوا دیگه داشت یخی میشد. سرمو تکون دادم. «دوست صمیمی من، نایلا... اون منو عین یه اسباببازی میبینه. دائم باید کارایی که اون میخواد رو انجام بدم تا رام بمونم.» مایکل یه آهی کشید. «خانوادهی منم همینطورن. همه همینجورین. فکر میکنن ما یه عروسکیم که میتونن هر جوری که دلشون میخواد بپوشنش و تکونش بدن.» من دندونهام به هم میخورد. واقعاً یخ کرده بودم. «وای، چقدر سردمه...» بدون هیچ حرف اضافهای، مایکل پالتوی سنگین و پشمی خودش رو درآورد و بدون اینکه حتی منتظر جواب من بمونه، پرت کرد سمتم. «بپوش اینو. خودتو گرم کن.» سریع پالتو رو پوشیدم. خیلی گرم بود. نگاهش کردم. «تو چی میخوای بکنی؟ خودت یخ میزنی!» اون باز همون لبخند مرموزشو زد و شانههاشو بالا انداخت. «من تحمل میکنم. این سرما که چیزی نیست بابا، تو بپوش.»
چشمهام به زور باز شد. سرم سنگین بود. یه صدای زوزهی عجیب غریب تو گوشم میپیچید. انگار یه چیزی نزدیک بود. آره، صدای قطار بود! فهمیدم که خوابم برده بود. مایکل هنوز کنارم روی نیمکت سرد چمباتمه زده بود و غرق خواب بود. پالتویی که بهم داده بود، هنوز دور تنم بود. درش آوردم و سریع انداختم روی شونهی مایکل. «بیدار شو، لعنتی! قطار اومد.» اون یه غرولندی کرد و چشماشو باز کرد. یه نگاه گیج به من انداخت و بعد به پالتوش. ولی وقت برای حرف زدن نبود. باید میرفتیم. از پلهها دویدیم پایین و خودمون رو رسوندیم به سکو. یه مسئول قطار عرقریزان داد میزد: «حواستون باشه! قطار ده دقیقه دیگه راه میافته! جا بمونید باید تا فردا صبر کنین!» ما تند تند خودمون رو رسوندیم به واگن و جا گرفتیم. من و مایکل پشت به دو تا پیرزن که داشتن یه جورایی پچپچ میکردن، نشستیم. اونا داشتن در مورد دهکدهی راشل حرف میزدن، انگار که یه راز کثیف داشتن میگفتن. یه زنه گفت: «شنیدم دهکدهی راشل داره دو تا قربانی رو آماده میکنه.» اون یکی پرید وسط حرفش: «جدی؟ اسمشون چیه؟» همون لحظه، اون زنه با یه لحن ترسناک گفت: «نایلا و پنی.» یهو برق از سرم پرید. **نایلا**؟ اسم نایلا رو شنیدم! قلبم افتاد کف پام. دنیا انگار چرخید. سریع پالتو رو از دوش مایکل کشیدم پایین و پرت کردم روی صندلی. «کجا میا؟ وایسا!» مایکل صدام زد. من حتی برنگشتم نگاهش کنم. «من نمیام!» مایکل انگار یه چیزی فهمیده بود. «یعنی چی نمیام؟ ما با هم قرار گذاشتیم...» «به درک! من باید برم پیداش کنم. اگه اونجا گیر افتاده باشه، همهچی خراب میشه.»
بالاخره شب رسید و من با یه کولهپشتی خالی و نفسنفس زدن خودم رو رسوندم لب دهکدهی راشل. هوا سنگین بود و یه بوی دود و خاک میاومد. قلبم داشت از جا کنده میشد. میدونستم باید برم سمت باغ. یه حسی بهم میگفت نایلا اونجاست. با عجله دویدم توی تاریکی. رسیدم وسط باغ. منظرهای که دیدم یه جورایی مسخره بود، ولی ترسناکتر از هر چیزی که فکر میکردم. نایلا رو بسته بودن به یه درخت خشکیده. کنارش، یه دختر دیگه هم بسته شده بود. نایلا منو دید. لبخند زد؛ یه لبخند خیلی پهن و عصبی. «بالاخره پیدات کردم، میا. خوشحالم که برگشتی.» من نفهمیدم چی دارم میبینم. «چی داری میگی نایلا؟ کی این کارو کرده؟» «ولش کن این حرفا رو! زود باش دستای منو باز کن تا اون یارو از درخت نیومده بیرون!» «کی؟ کی باید از درخت بیاد بیرون؟» هنوز گیج بودم. نایلا با لحن تند و دستوری گفت: «همون کی دیگه! من و اون دختره رو آزاد کن، اسمش پنیه. زود باش!» من سریع رفتم سراغ گرههای طناب. انصافاً نایلا همیشه تو دردسر بود. یکی دو تا گره محکم خورده بود، ولی من آزادشون کردم. همین که نایلا و پنی آزاد شدن، میخواستیم بزنیم به چاک، یهو یه عالمه آدم ریختن سرمون. همهشون لباسای ساده داشتن و قیافههاشون شبیه هم بود. انگار که یه گله آدم وحشی بودن. یکی از مردا جلو اومد و گفت: «کجا با این عجله؟ ما داریم قربونی میدیم که ارباب ما از توی اون درخت بیرون نیاد. شما باید بمونید!» نایلا با یه پوزخند ترسناک بهشون نگاه کرد. «ارباب شما؟ ارباب شما حتی شماها رو هم میکشه. فکر کردین چه خبره؟» حرفش تموم نشده بود که یکی از همین اهالی، یه داس کشاورزی بزرگ دستش بود، با یه حرکت وحشیانه زد و یکی از همون مردها رو وسط سر زد! خون پاشید هوا. صحنه افتضاح بود. من شوکه موندم. نایلا پنی رو کشید و داد زد: «بدوین! فرار کنیم!» ما سه نفر، که حالا دو نفرمون داشتیم از وحشت میمردیم، دویدیم سمت همون درختی که نایلا میگفت. اونجا یه حس سنگین و بدی بود، انگار که زیر اون درخت یه نفر زندونی بود. نایلا یهو دو تا سنگ بزرگ از زمین پیدا کرد. «میا، سنگها رو بگیر! باید آتیشش بزنیم!» نایلا فریاد زد. من بدون فکر کاری که گفت رو کردم. سریع یه تیکه پارچهی خشک پیدا کردم، با بنزینی که فکر کنم از یه فانوس شکسته ریخته بود، خیس کردم. نایلا کبریت کشید و پناه گرفت. آتیش رو پرت کردیم به تنه درخت. فورا آتیش گرفت. دود غلیظی بالا رفت و یه صدای غرش بلند از توی تنه اومد که انگار یه کوه داشت زلزله میداد. ما سه نفر با وحشت تمام، همونطور که آتیش داشت میگرفت، دویدیم به سمت خروجی باغ و از دهکده زدیم بیرون. حالا من مونده بودم با نایلا و یه دختر غریبه به اسم پنی، تو تاریکی شب، در حالی که یه موجود شیطانی پشت سرمون بود و دهکدهایها داشتن از دست یه ارباب ناشناخته کشته میشدن. اولویت اول: زنده موندن و فهمیدن نقشهی نایلا.
از اون جهنم که اومدیم بیرون، نایلا عین یه باد تند میدوید. نفسنفس میزد، ولی انگار ترس رو قورت داده بود. یهو برگشت به من و پنی که عین دوتا تا موش دنبالش میدویدیم. «فقط بدویین! بدویین! نگران اون چیز نباشین. تا قبل طلوع آفتاب، اون موجود لعنتی خودش نابود میشه. مطمئنم!» باور کردن حرفاش سخت بود، ولی وقتی صدای جیغ و آتیش از پشت سرمون میاومد، دیگه فرصت این نبود که به عقل نایلا شک کنم. از دهکدهی راشل زدیم بیرون، همونجا که هر چی بود، دیگه نمیتونستیم بمونیم. یه کمی که فاصله گرفتیم، یهو پنی ایستاد. صورتش تو نور کم ماه، رنگ پریده بود. «من دیگه نمیتونم بیام، بچهها.» پنی با صدایی لرزون گفت. نایلا فقط سر تکون داد. «باشه، پنی. مراقب خودت باش.» انگار این همه اتفاق براش عادی بود. پنی یه نگاه سنگین به من انداخت و گفت: «خوشبختم باهات آشنا شدم، میا.» بعدش بدون هیچ حرف دیگهای چرخید و رفت توی تاریکی، انگار اونم یه رازی داشت که باید دنبالش میرفت. حالا فقط من مونده بودم و نایلا. نزدیک یه طویلهی متروکه رسیدیم. نایلا اسب خسته اش رو بیرون کشید و افسارش رو محکم گرفت. «بیا، سوار شیم. دیگه وقت نداریم.» منم سوار اسب شدم. وقتی از آخرین سایههای دهکده دور شدیم و صدای سگها قطع شد، بالاخره تونستم یه کم آروم شم و بپرسم: «خب، رفیق ماجراجو، حالا کدوم گوری میریم؟ کدوم شهر یا دهکده؟» نایلا عین خیالش نبود. داشت به افق خیره میشد. «نمیدونم. همینجوری میریم. هر جا که از اینجا دور باشه.» یه خندهی تلخ از دهنم دراومد. «حالا که انقدر راحت میگی "نمیدونم"... ببین نایلا، واقعاً متاسفم. اون شب که اون اتفاق افتاد، باید میموندم و کمکت میکردم. ولت کردم، ولی خب تو هم...» نایلا سرش رو چرخوند سمتم. چشماش برق میزد. «اشکالی نداره، میا. تو اون موقع خودت هم گیر بودی. گذشته رو بیخیال.» یه کم آروم شدم. آره، حق با اون بود. اونقدر ترسیده بودم که فقط دنبال راهحل بودم. یه لبخند زدم، لبخند واقعی. «باشه، پس قول میدم دفعهی بعدی که گیر افتادی، نجاتت ندم!» نایلا زد زیر خنده. خندهاش واقعی بود، نه اون خندههای عصبی باغ. «آره جون خودت! تو همیشه نجاتم میدی، میا.» «نه بابا! این دفعه دیگه نه!» گفتم و خودم هم خندیدم. «خفهشو!» نایلا باز هم خندید. همینطوری، در حالی که اسب با سرعت میدوید و مقصد مشخصی نداشتیم، ما دو تا داشتیم از خندیدن به حماقت خودمون و این وضعیت مسخره، سبک میشدیم. نمیدونستم فردامون چی میشه، ولی حداقل فعلاً با نایلا بودم و زنده بودیم. همین کافی بود.
نظرات بازدیدکنندگان (0)