«سلطنت» ببخشین که دیر شد گوشیم در دسترس نبود🌼
مری، مالیا، کالی و بقیه دوستان مری با کالسکههای سلطنتی وارد محوطهٔ قصر انگلیس شدند. قصر با پرچمهای طلایی و قرمز تزئین شده بود و نگهبانها با دیدن دختران پادشاه احترام گذاشتند. پادشاه ادوارد در اتاق خصوصیاش منتظر بود. وقتی مری، مالیا و کالی وارد شدند، کالی کمی مضطرب شد و با احترام عمیقی تعظیم کرد. پادشاه ادوارد لبخند کوتاهی زد و گفت: «تو باید دختر هنری باشی، درسته؟» کالی با ادب گفت: «بله سرورم… باعث افتخاره که شما رو میبینم. پدرم همیشه از شما خیلی تعریف میکرد.» پادشاه با لحنی که هم خاطره بود و هم اندوه: «آره… یک زمانی من و پدرت خیلی صمیمی بودیم. ولی خب… بعد از تشکیل خانواده، رفتوآمدمون کم شد.» کالی همراه مری از اتاق خارج شد. پادشاه نگاهش را به مالیا دوخت. «خب… چطور شد؟ مری راضی به ازدواج شد؟» مالیا با لحنی جدی گفت: «پدر، مری نمیتونه با شاهزاده فرانسه ازدواج کنه.» پادشاه اخم کرد. «به چه دلیل؟» مالیا: «مری اونجا در خطره. ما فقط چهار روز مهمان بودیم، اما سه بار مری با مرگ تهدید شد. دو نفر هم بخاطر محافظت از مری جونشون رو از دست دادن. مری در قصر فرانسه امنیت نداره. بخاطر همین مجبور شدیم زود برگردیم.» پادشاه ادوارد با خشم گفت: «چه کسی جرئت کرده همچین کاری بکنه؟» مالیا: «هیچکس هنوز نمیدونه… ولی مطمئنم خیلی زود مشخص میشه.» پادشاه عصبی و درهم شد. مالیا به احترام کمی تعظیم کرد و از اتاق بیرون رفت تا او تنها باشد. در حیاط قصر، مری با کالی راه میرفت و تمام اتاقها، سالنها و آشپزخانه بزرگ را به او نشان میداد. کالی با هیجان و کنجکاوی دور و برش را نگاه میکرد. وقتی پیچ یکی از راهروها را رد کردند، ناگهان کالی با کسی برخورد کرد. «اوه! متاسفم!» کالی سریع عقب رفت. جان، پسر بزرگ مالیا به او خیره شده بود. انگار یک لحظه زبانش بند آمده باشد. کالی سعی کرد توضیحی بدهد، اما وقتی مستقیم توی چشمهای جان نگاه کرد سریع نگاهش را دزدید. «ببخشید… حواستون کجاست؟» جان از رو رفت. «من… ببخشید، شما رو نشناختم. شما…؟» کالی با آرامش گفت: «من دختر شاه هنری هستم.» جان یهو منظمتر ایستاد. «اوه دیدنتون باعث افتخاره.» کالی لبخند کوچکی زد:«ممنون، منم همینطور.» و رفت… اما جان تا آخرین لحظه از پشت نگاهش کرد.
در اتاق مری، همهجا آرام بود. مری روی تخت نشسته بود که در زده شد. «بیا تو.» پیتر پسر کوچک مالیا با قدمهای کوتاه وارد شد و کنار تخت نشست. حرف نمیزد. مری نگران شد: «چی شده پیتر؟» پیتر چشمهایش را پایین انداخت. مری او را در آغوش گرفت. «بگو ببینم… دوباره چی شده عسل خاله؟» پیتر آرام سرش را بالا آورد. «مامان منو نمیخواد… نه؟ از وقتی از فرانسه برگشته اصلاً پیش من نیومده. ولی هزار بار رفته پیش جان… چرا منو دوست نداره؟» مری او را محکمتر بغل کرد و نوازش کرد. «نه عزیزم… چرا این حرفو میزنی؟ مادرت دوستت داره، خیلی هم زیاد. فقط… بعضی وقتها آدم بزرگها سرشون شلوغ میشه. قربونت برم… تو بهترین چیزی هستی که مادرت داره.» پیتر آرام سرش را روی شانه مری گذاشت و اشکهای ریزش را پاک کرد. چند روز گذشت. صبح بود که نامهای از طرف پادشاه هنری به دست پادشاه ادوارد رسید. پادشاه ادوارد بلافاصله مالیا را به اتاقش صدا زد. مالیا وارد شد و گفت: ـ صبح بخیر پدر… چیزی شده؟ پادشاه گفت: ـ شاه هنری نامه فرستاده. گفته کالی را باید هرچه زودتر به فرانسه برگردانیم. مالیا با آرامش گفت: ـ خب… برمیگردونیم پدر. پادشاه ادامه داد: ـ مری هم همراه کالی میره. مالیا جا خورد: ـ چی؟! پدر، مری اونجا در خطره! پادشاه محکم و قاطع گفت: ـ دیگه نیست. مالیا با نگرانی گفت: ـ یعنی چی؟ قا*تل رو پیدا کردن؟ کی بوده؟ پادشاه: ـ دیگه قا*تلی در کار نیست… مری باید هرچه سریعتر به فرانسه برگرده و با شاهزاده ازدواج کنه. وقت نداریم، اگر عقب بندازیمش، خطر فقط بیشتر میشه. مالیا فقط سرش را پایین انداخت و گفت: ـ چشم پدر… من با مری صحبت میکنم. مالیا پیش مری رفت و همه چیز را بیکموکاست تعریف کرد. مری فقط آرام نگاهش کرد، بدون هیجان، بدون تعجب. مری: میدونستم… مالیا: چی رو…؟ مری: میدونستم قراره برگردم. حتی وقتی کالی رو فرستادن باهامون بیاد… همونموقع فهمیدم برنامه اینه که همراه اون برگردم. دیگه کاریش نمیشه کرد. من برای آینده کشورم هرکاری لازم باشه انجام میدم… مجبورم. سپس مری دستش را روی شانههای مالیا گذاشت و گفت: « ازت ممنونم مالیا. تو خیلی کمکم کردی. ولی از اینجا به بعدش رو… خودم باید برم جلو.» مری او را در آغوش گرفت و رفت.
مالیا به اتاق خودش برگشت. همین که در را بست اشکهایش جاری شد. با عصبانیت زیر لب گفت:«نتونستم… موفق نشدم.» روی تخت افتاد. «اون تصمیمشو گرفته… دیگه هیچ کاری ازم برنمیاد…» بعد از ظهر، مری و کالی آماده حرکت شدند. کالسکه مقابل در بزرگ قصر منتظر بود. مری آخرین نگاه را به قصر انداخت؛ مالیا این بار همراهشان نرفت. مری و دنریس و کالی راهی فرانسه شدند. مری و کالی تقریباً رسیده بودند. در مسیر، بادی خنک لابهلای درختان میپیچید و هوای سنگینِ قبل از رسیدن، روی شانههای آنها نشسته بود. کالی به مری نگاه کرد و گفت: ـ مری… تو ناراحتی. انگار اصلاً از این ازدواج راضی نیستی. مری نگاهش را از پنجره برداشت و آرام گفت: ـ مهم نیست، کالی. کالی: ـ ولی هست! ببین… داداش فرانسیس من واقعاً پسر خوبیه، خیلی مهربونه. شاید الان تو رو نشناسه، اما مطمئنم اگه بشناستت عاشقت میشه. به نظر من تو هم عاشقش میشی. مری لبخند کمرنگی زد: ـ کالی… تو دنیا هیچ عشقی وجود نداره. حداقل نه برای من!» کالی چیزی نگفت؛ فقط آهسته سرش را پایین انداخت. آنها به فرانسه رسیدند. وقتی وارد قصر شدند، ملکه آلیسنت با عجله از پلهها پایین آمد. همین که مری را دید، با چهره ای متعجب گفت:«مری! تو هم برگشتی!» مری لبخند کوتاهی زد: « بله.» او مستقیم به اتاق پادشاه هنری رفت. پادشاه هنری با چهرهای خندان اما چشمانی نگران گفت: ـ خوش برگشتی مری. مری: ـ ممنونم، شاه هنری. هنری بدون مقدمه: ـ فردا شب یا پسفردا شب؟ مری متعجب: ـ بله؟! هنری: ـ جشن عروسی. فردا شب بگیریم یا پسفردا؟ مری عقب رفت: ـ به نظرتون خیلی زود نیست؟ هنری: ـ مری… تو همین الانشم در خطری. راستش رو بخوای من باشم، همین امشب رو انتخاب میکنم. مری: ـ شما هیچوقت نمیتونین جای من باشین. پس لطفاً از طرف من تصمیم نگیرین. سکوت سنگینی افتاد. پادشاه:«سعی کن زود تصمیمتو بگیری مری!» مری بیحرف سرش را تکان داد و آرام از اتاق خارج شد.
کالی بعد از دیدن پادشاه و ملکه، تنها از سالن بزرگ بیرون زد تا کمی نفس بکشد. چند قدم بیشتر نرفته بود که صدای قدمهایی پشت سرش بلند شد. برگشت. ملکه آلیسنت بود. آلیسنت با صدایی لرزان گفت: ـ کالی… بالاخره برگشتی. تو… حالت خوبه؟ کسی آزارت نداد؟ کالی لبخند زد: ـ نه مادر. چرا باید کسی منو آزار بده؟ من فقط برای کمک به مری رفتم. آلیسنت جلو آمد و با دست لرزان گونهی کالی را لمس کرد. انگار از دیدنش مطمئن نبود… انگار هر لحظه ممکن بود ناپدید شود. آلیسنت: ـ تو نباید میرفتی. تو همیشه باید کنار من باشی. اگه یه اتفاقی برات میافتاد… من… من نمیدونم چی میشدم… کالی خشک شد. این اولین بار بود که مادرش چنین حرفی میزد… آن هم با این شدت. کالی آرام: ـ مادر… چرا اینقدر نگران منی؟ من فقط چند روز نبودم… آلیسنت یک قدم عقب رفت. چشمانش پر بود، ولی اشکش نمیریخت. ـ چون… تو… همهچیزی هستی که برام مونده. تو نمیفهمی کالی… من نمیتونم یه بار دیگه… بچهمو از دست بدم. کالی قلبش فرو ریخت. کالی: «یه بار دیگه؟ مادر… منظورت چیه؟» آلیسنت انگار تازه فهمید چه گفته. آلیسنت: «هیچی! چیزی نگفتم… برو استراحت کن.» قبل از اینکه کالی حرفی بزند، ملکه سریع برگشت و با قدمهای تند دور شد. کالی در راهرو تنها ماند. با چشمانی پر از سؤال. زمزمه کرد: ـ مادر… تو چی داری از من پنهان میکنی…؟ مری در حال رفتن به اتاقش بود که صدایی آشنا پشت سرش پیچید: «مری!» ایستاد. آرام برگشت. فرانسیس بود… با همان نگاه همیشه، او چند قدم نزدیکتر شد و گفت: ـ اون روز که رفتی… من اصلاً نفهمیدم. چرا نیومدی ازم خداحافظی کنی؟ مری:« شاید اومدم تو ندیدی» فرانسیس:«تو اونروز من و آناستازیا رو دیدی!» مری:« آره دیدم و تو بعد اینکه از اتاق در اومدی دیگه نیومدی از من خداحافظی کنی. اونقدر که ذهنت درگیر آناستازیا بود، منو فراموش کردی. ذاتا من خودم ازت انتظار نداشتم ولی خب گفتم شاید کمی انسانیت داشته باشی.» فرانسیس:« مری من واقعا متاسفم درضمن دیگه بین من و آناستازیا چیزی نیست ما بهم زدیم.» مری:« برام مهم نیست فرانسیس!» و بعد از او فاصله گرفت و رفت.
سلام عالی بود 😍 خیلی داستان جذابی هست حتما ادامه بده 💖 💗
ممنونم 🌸🤗