«سلطنت»
شب فرا رسیده بود و مری در سالن ایستاده بود و منتظر مالیا بود تا با هم به میز شام بروند. دنریس دوست مری، از قصر خارج شد. در همان لحظه، مردی که ملکه آلیسنت برای تعقیب مری فرستاده بود، دنریس را با فاصلهای دور از قلعه دید و فکر کرد که او مری است. مرد شمشیرش را بالا برد و به دنریس حمله کرد. دنریس روی زمین افتاد و ناگهان متوجه شد که این مری نیست، بلکه یکی از دوستان اوست. مرد که حالا در تردید بود، تصمیم گرفت کار دنریس را تمام کند تا راز آشکار نشود. شمشیرش را بالا برد، اما دنریس سریع سنگ بزرگی برداشت و به سر مرد کوبید. مرد غش کرد، اما هنوز زنده بود. دنریس با عجله به سمت قصر فرار کرد و سریع به اتاق مری رفت: «مری… مری!» مری بیدار شد و با نگرانی پرسید: «چه خبره؟ چی شده؟» دنریس با صورت کمی زخمی گفت: «یه مرد بهم حمله کرد… میخواست جونمو بگیره فکر کنم منو با تو اشتباه گرفته بود!» او با وحشت گفت: «چییی؟!» و بیدرنگ از اتاق خارج شد. آنها به سمت اتاق پادشاه رفتند، اما وقتی وارد شدند، کسی آنجا نبود. مری نفس عمیقی کشید و گفت: «پس باید به اتاق ملکه آلیسنت بریم.» وقتی خبر را به آلیسنت داد، ملکه که حالا فهمیده بود نقشه اش با شکست مواجه شده، با عصبانیت و صدایی بلند گفت: «اینطوری نمیشه!» مری با تعجب پرسید: «ببخشید ملکه، چی نمیشه؟» آلیسنت با لحنی جدی پاسخ داد: « منظورم اینه که تو در خطر هستی، مری! باید فوراً از قصر خارج بشی.»
فردای آن شب، روز چهارم از سفر یک هفتگیشان به فرانسه، مالیا کنار مری ایستاد: «مری… ما باید به انگلیس برگردیم. اینجا در امان نیستی. من امروز نامهای به پدر فرستادم.» مری کمی سرش را تکان داد: «ولی من تا وقتی نفهمم کی و به چه دلیلی میخواد جونمو بگیره، جایی نمیروم.» مالیا با لحنی آرام اما جدی گفت: «تو مگه نمیخواستی هرچه سریعتر این اوضاع تموم بشه و به انگلیس برگردی؟» مری نگاهی به او انداخت: «آره، و الان هم میخوام، ولی فقط بعد از اینکه بفهمم کی قصد گرفتن جونمو داره.» مالیا بدون هیچ حرف دیگری، اتاق را ترک کرد. مری در پلههای قصر قدم میزد که ناگهان فرانسیس را دید. فرانسیس: «سلام، مری. صبحات بخیر.» مری با کمی لبخند جواب داد: «صبح تو هم بخیر، فرانسیس.» فرانسیس با لحنی ملایم ادامه داد: «شنیدم داری به انگلیس برمیگردی… ظاهراً چیزی که میخواستی، شده.» مری با کنجکاوی پرسید: «چی میخواستم؟» فرانسیس با لبخندی تلخ گفت: «ازدواج نکردن با من… تو نمیخواستی با من ازدواج کنی.» مری سری تکان داد: «خب تو هم که نمیخواستی. در واقع به نظرم تو بیشتر به خواستت میرسی، چون بعدش میتونی بری و با کسی که دوستش داری ازدواج کنی.» فرانسیس کمی مکث کرد:«شاید… ببینم، تو از کسی خوشت میاد؟» مری جواب داد: « اهمیتی داره؟! » فرانسیس اخمی کرد: « پس یکی هست.» مری نفس عمیقی کشید: « حتی باشه هم به تو ربطی نداره دیگه ازدواج نمیکنیم من برمیگردم انگلیس.» فرانسیس گفت: به نظرم زیاد مطمئن نباش چون ممکنه بعدا دوباره تصمیم بر این بشه که ازدواج کنیم…» مری با صدایی آرام اما محکم گفت: «ولی فعلا نه.» مری از او فاصله گرفت و پلهها را پایین رفت.
پاول کوچولو توی حیاط قصر داشت توپ بازی میکرد که مری جلو رفت و گفت: «به من پاس بده!» پاول کمی با تعجب گفت: «ولی دخترا که نمیتونن فوتبال بازی کنن.» مری با لبخندی پر از اعتماد به نفس جواب داد: «واقعا اینطوری فکر میکنی؟ خب به نظرم اشتباه میکنی، چون من خودم یه دخترم و عاشق فوتبالم… تازه کلی هم استعداد دارم!» پاول با چالش گفت: «باشه… پس اون وقت بیا یه گل بهم بزن، ببینم بلدی یا نه.» مری توپ را گرفت و با یک شوت دقیق گل زد: «دیدی؟ میتونم!» پاول کمی اخم کرد و گفت: «خب شاید بتونی گل بزنی، ولی چیزای دیگهای که بلدی چیه؟» مری خندید و پاول در جوابش گفت: «به چی میخندی؟ چیز خندهداری نگفتم.» مری با شوخطبعی گفت: «تو هم دقیقا مثل داداشات هستی… یعنی شک نکن! هرکی رفتاراتو ببینه، میفهمه داداشات کیا هستن.» مری در سالن بزرگ نشسته بود و مشغول کتاب خواندن بود که ناگهان فرانسیس را از دور دید که یواشکی به سمتی میرفت. کنجکاویاش گل کرد و دنبالش کرد. فرانسیس وارد یک اتاق مخفی شد و چند دقیقه بعد، مری هم خود را به آنجا رساند و از کنار دیوار مخفی شد تا نگاه کند. آناستازیا، دوست دختر فرانسیس در آن اتاق بود، آنها جرّ و بحث میکردند ولی مری نمیتوانست صدایشان را به طور واضح بشنود. سپس آناستازیا دستش را روی گونه های فرانسیس گزاشت ولی فرانسیس دستانش را به آنطرف کشید و از اتاق خارج شد مری هم همان لحظه از اتاق بیرون زد. مالیا، او را دید که توی راهپلهها قدم میزند. گفت: «تقریبا موفق شدیم!» مری پرسید: «چی؟» مالیا لبخندی زد: «میریم انگلیس. فعلاً دیگه قرار نیست با فرانسیس ازدواج کنی… ولی فقط فعلاً.» مری کمی مکث کرد: «ولی بعدش چی؟» مالیا با آرامش ادامه داد: «بعد از اینکه این قضایا تموم بشه، مطمئناً بدون فرصت اضافه مجبور میشی ازدواج کنی، مگر اینکه تا اون موقع کاری بکنی که این ازدواج انجام نشه.» مری با چشمانی گرد پرسید: «من چیکار میتونم بکنم؟» مالیا چیزی نگفت و آرام از راه رفت، اما مری فهمید که او باز هم یک نقشهای در سر دارد.
مری وارد اصطبل شد. سباستین مشغول برسکشیدن یال اسبش بود. با دیدن مری یک لحظه مکث کرد و گفت: «اتفاقی افتاده؟» مری لبخند کمجانی زد. «نه… فقط اومدم خداحافظی کنم.» سباستین اخم کرد. «خداحافظی؟ اینقدر زود؟» چند قدم به مری نزدیک شد و با لحنی نیشدار ادامه داد: «یا شاید هم داری از این اتفاقات اخیر فرار میکنی. راستش فکر نمیکردم تو از اون آدمایی باشی که با اولین باد میترسن.» مری نفسش را با حرص بیرون داد: «من فرار نمیکنم. فقط دارم دستور پدرت رو انجام میدم. اگه به من بود همینجا میموندم تا بفهمم کی قصد همچین کارهایی رو داشته» سباستین با تمسخر گفت: «ولی من الان فقط یه آدم ترسو جلوی چشمام میبینم. اگه واقعا ترسو نبودی جلوی پدرم میایستادی و میگفتی نمیری. میگفتی ملکهی آیندهای، نمیتونی مردم و کشورتو رها کنی.» مری نگاهش را تیز کرد. « برام مهم نیست تو دربارهی من چی فکر میکنی. من دارم تلاشمو میکنم… اینکه تو نمیبینی، مشکل من نیست.» مکثی کرد و با سردترین صدایش گفت: «خداحافظ، شاهزاده سباستین.» مری از همه خداحافظی کرده بود که ناگهان کالی از انتهای سالن دوید سمتش. «مری، میشه من هم همراهتون به انگلیس بیام؟ از پدر اجازه گرفتم. فقط باید شما هم موافقت کنین.» چشمان مری برق زد. «البته که میتونی بیای.» کالی را محکم بغل کرد. اما همان لحظه، حسی عجیب و سنگین در دلش نشست… حسی که خودش هم معنیاش را نمیدانست. آنها راهی انگلیس شدند.
وقتی خبر به ملکه آلیسنت رسید، کالی دیگر در قصر نبود. آشفته وارد اتاق شاه هنری شد و تقریباً فریاد زد: «کالی کجاست هنری؟» شاه هنری با آرامش گفت: «فرستادمش انگلیس. همراه مری.» صورت آلیسنت بیرنگ شد. «چـــی؟ بدون هماهنگی با من چطور تونستی دخترمونو به کشور دیگه بفرستی؟» شاه هنری با بیخیالی گفت: «آلیسنت، آرام باش. اون دیگه بچه نیست. این فرصت خوبیه که دنیای بیرون رو هم ببینه. و تا وقتی قاتل پیدا نشده، برنمیگرده. وقتی هم که برگشت… همراه مری برمیگرده.» پادشاه اتاق را ترک کرد. درِ اتاق که بسته شد، آلیسنت انگار تمام قدرتش را از دست داد. روی زمین نشست، دستهایش میلرزید، نفسهایش بریده بود. بعد ناگهان بغضش ترکید و با گریه گفت: «خدایا… کمکم کن… من نمیتونم… نمیتونم یه بار دیگه بچمو از دست بدم…»
سلام ببخشید پارت بعدی کی منتشر میشه؟ خیلی باحاله داستان 💖🌷
متاسفانه گوشیم یه هفته بود خاموش بود نتونستم بسازم انشالله فردا میسازم
✨
سلام خیلی ممنون 💖💖💖💖
عالیه
سلام عالی بود لطفا پارت بعدی هم بذار 😍
جالب بود
مثل خیلی از داستانا ،کلیشه ای نبود
واقعا قلم خوبی داری 👍
ممنونم😊✨
عالیییی بوددد😭🎀