ساعت نزدیک نه بود، آسمون هنوز نیمهتاریک، یهجور خاکستری ملایم که شبیه بین خواب و بیداریه. باد خنک صبح زود از سمت دشت میاومد و بوی علفِ خیسشده با شبنم رو میآورد. ما دو تا آروم قدم میزدیم، اسب نایلا کنارمون، اون رکابشو گرفته بود و یه جورایی گیج نگاه میکرد جلو. چند دقیقه سکوت بود، فقط صدای کفشهامون رو خاک و خشخش دماغ اسب. بالاخره گفتم: «نایلا، توی فکری؟ چی شده؟» یه لحظه نگاهم کرد، بعد دوباره چشم ازم گرفت و گفت: «هنوز گوشم سوت میکشه. از وقتی اون جادوگر لعنتی اون جیغها رو کشید، انگار صداش مونده تو مغزم.» دلم گرفت، یه لحظه یاد اون صحنه افتادم. اون صدای لعنتی هنوز یه گوشهی ذهنم بود، ضعیف، اما مثل خاری که بیرون نمیاد. گفتم: «امیدوارم زودتر خوب بشن. اگه لازم شد وقتی رسیدیم شهر یه دکتر حسابی پیدا میکنیم.» لبخند نصفهای زد. «دکتر نمیخواد، فقط یه سکوتِ واقعی میخوام… یه صبح بدون فریاد یا جادو یا خون.» یه لحظه سکوت کردیم، بعد با یه نفس آرام گفت: «ببین، داریم به شهر مَتیس نزدیک میشیم.» بالا رو نگاه کردم. توی مه خاکستری، توپهایی از دود و ساختمانهای سنگی شروع کرده بودن شکل گرفتن. پرچمهای رنگی روی سقف یکی دو خونه تکون میخوردن. صدای خفیف آدمای بیدارشده از دور میاومد — یه آهنگر، یه زن که داشت جاروب میزد، یه بچه که جیغ خوشحالی میزد چون صبح شده. گفتم: «خوبه، بریم یه مسافرخونه. یه صبحونه حسابی بزنیم، شاید مغزمون دوباره کار کنه. من هنوز تو شوک اون برج لعنتیام.» نایلا نفسش رو داد بیرون، گفت: «تو فکر میکنی هنوز هم طلسم اون برج کامل از بین رفته؟» یه لحظه مکث کردم. «نمیدونم… ولی اون آینه رو هنوز دارم. شاید خودش یه جور محافظه. فقط… نمیخوام دوباره یه موجود دیگه از اون دَمی پیدا بشه.» چند دقیقه بعد، رسیدیم به دروازهی مَتیس. نگهبان جلو در خوابآلود بود، فقط با دست اشاره کرد که بریم. توی شهر، همهچی بوی نون تازه و چوب داغ میداد. صدای گاریها، صدای خنده، و مهمتر از همه، حس زندگی. یه چیزی که توی برج هیچوقت نبود. رفتم سمت یه مسافرخونهی کوچیک با تابلوی نیمهکج که روش نوشته بود "بهارخُرد". به نایلا گفتم: «همین خوبه، بوی نون میاد از تو آشپزخونهش.» داخل رفتیم. نور نارنجیِ شمعها و صدای ماهیتابهای که چیزی توش سرخ میشد، یه حس امنی داشت، عجیب ولی واقعی. نشستیم کنار پنجره، بیرون طلوع خورشید رو میدیدیم. نایلا دستش رو گذاشت روی گوشش، چشماشو بست، و گفت با صدای خیلی آروم: «میدونی، میا؟ شاید راه درست همین باشه. بعد از هر جیغ، باید یه صبحونه بیاد.» خندیدم و گفتم: «آره، و بعدش یه خواب بدون طلسم.» وقتی اون نون گرم و تخممرغ رو روی میز گذاشتن، یه لحظه حس کردم همهی اون کابوس واقعاً تموم شده. ولی ته ذهنم هنوز یه چیزی زمزمه میکرد... اون برج، اون دود، و اون جملهی جادوگر: *"آینه خورشید، همیشه حقیقت رو نشون میده..."* یه ثانیه به آینه که تو کیفم بود نگاه کردم، نور صبح افتاد روش و یه انعکاس کوچیک ساخت — مثل یه چشم که انگار داره بهم نگاه میکنه. نفس عمیق کشیدم و زیر لب گفتم: «خب… فعلاً بذار حقیقت، خودش صبر کنه.»
نشسته بودیم توی اون مسافرخونهی کوچیک، صدای قاشق و چنگالِ مردم با بوی چای داغ و کرهی تازه قاطی شده بود. بیرون از پنجره، خیابون پر از نور نرم صبح بود، صدای خروسِ دور و صدای کفشهایی که میخوردن به سنگفرش. همهچی... یهجور عادی و آروم بود، دقیقاً چیزی که مدتها حس نکرده بودم. یه لقمه گرفتم، کره چربش کرده بودم، مزهی نرمی داشت که آدم رو از فکر بیرون میکشید. بعد گفتم: «میدونی نایلا؟ به نظرم این شهر یه حس عجیبی داره. خیلی آرومه... یعنی جادو در کار نیست، نه؟» یه کم از چای داغش نوشید، بخار جلوی صورتش بالا رفت، چشمهاش رو تنگ کرد و گفت: «امیدوارم همینطور باشه… ولی با شانس ما، بعید نیست نصف شب آسمون باز شه و یه هیولا بیفته وسط بازار.» خندیدم، ولی خستگیام نگذاشت زیاد ادامه بدم. دوباره کره خوردم، اون ساکت بود، فقط چایشو میخورد، آروم و دقیق، یهجور حس آدمی که حواسش به همهچی هست. یهویی پرسیدم، شاید یه جور کنجکاوی دیوونهوار بعد از اونهمه کابوس: «نایلا… تا حالا عاشق شدی؟» دستش روی فنجون چای گیر کرد یه لحظه، سرشو نچرخوند، فقط با یه صدای خشدار گفت: «آره.» «جدی؟» لبخند زدم. «چی شد؟» آروم گفت: «کشته شد… توسط اهریمنها.» قاشق از دستم افتاد روی بشقاب. اون فقط نگاهم کرد، یه نگاه سرد، بدون اشک، بدون لرزش، یه جور سکوتی که وحشتناکتر از هر جیغ بود. فقط تونستم بگم: «متأسفم… واقعاً متأسفم.» لبخند خیلی کم، تقریباً نامرئی، گوشهی لبش افتاد. «اشکالی نداره. من عاشق نبودم برای زندهبودن… عاشق بودم برای یاد گرفتنِ درد. حالا بلدم تحملش کنم.» هیچی نگفتم. تو اون لحظه فقط بهش خیره شدم، داشتم فکر میکردم چطوری یه نفر میتونه هم اینقدر شکسته باشه و هم اینقدر پابرجا. صبحونه تموم شد، حساب رو دادم، و با هم زدیم بیرون. خیابونهای شهر مَتیس زیر نور خورشید حالا جون گرفته بودن. مغازهها باز شده بودن، صدای خنده، بوی ادویه، و زنگهای کوچک از درهای چوبی میاومد. ما دو تا بیهدف راه میرفتیم، یه جور قدمزدنِ بعدِ توفان. نایلا گاهی به مغازههای عجیب نگاه میکرد—یه پیرزن که پوست اژدها میفروخت، یه مرد که سنگای جادویی رو توی آب میچرخوند—ولی هیچچیزی خطرناک به نظر نمیرسید. من حس کردم برای اولینبار بعد از مدتها، هوا راحت میشه توی ریههام. گفتن یا خندیدن، یه کار معمولی شد دوباره. نایلا، وسط بازار، بیهوا ایستاد رو به یه کارگاه نقرهکار و گفت: «میخوام یه چیز بخرم. یه زنجیر ساده.» پرسیدم: «چرا؟» گفت: «برای کسی که دیگه نیست، ولی هنوز باید یه نشونه داشته باشه.» اون رفت داخل مغازه، من بیرون ایستادم. صدای چکش نقرهکار میاومد و آدمهایی که داشتن چونه میزدن سر قیمت انگشتر. نگاه کردم به آینهای که از کیفم آویزون بود، همون آینهی خورشید. نور افتاده بود روش و یه لحظه، خیلی کوتاه، انگار از توش یه جرقهی زرد زد بیرون. رگِ گردنم یخ زد. آینه دروغ نمیگه. زیر لب گفتم: «نه... جادو شاید هنوز تموم نشده.» نایلا از مغازه اومد بیرون، زنجیر رو گرفت تو مشت. «چیزی گفتی، میا؟» لبخند زدم، سعی کردم معمولی باشم. «نه، فقط داشتم فکر میکردم هوا چقدر صافه.» ولی ته دلم میدونستم... این آرامش بیش از حدِ مَتیس یه معنی داره. توی یه شهر آروم، همیشه قبل از طوفان، هوا همینقدر خوشبو میشه.
با نایلا داشتیم تو خیابون(البته اون موقع خیابون نبود نمیدونستم باید چی بنویسم) های شلوغ میچرخیدیم، هوا واقعاً خوب بود و مردم به آرامی کارهای روزمرهشون رو انجام میدادن. ولی یهدفعه صدای بچهای توجهمون رو جلب کرد. یه پسرک کوچیک با موهای آشفته، رو به مادرش وایساده بود و با چشمایی درشت و ترسناک میگفت: «مامان! من اونو دیشب زیر زمین دیدم! مطمئنم اون موجود زیر زمین زندگی میکنه!» کنجکاویام گل کرد، و نایلا هم همینطور. رفت نزدیک بچه و پرسید: «تو چی دیدی؟» بچه با پویایی و شجاعت گفت: «یه موجود که فکر کنم ۲۰ کیلومتر زیر زمین زندگی میکنه! دیشب اومد، زیر زمین ما دزدی کرد!» مادر بچه ابروهایش را بالا برد و تردید در چهرهاش مشخص بود. «مطمئنی توهمی نشدی؟» نایلا با جدیت گفت: «خانم، میشه زیر زمین تون رو ببینیم؟» منم نایسوار گفتم: «آره! شاید از این موجود بتونیم بیشتر بفهمیم. ممکنه یه چیزی واقعاً جدی در کار باشه.» مادر بچه، بعد از یک ثانیه تردید، سرش رو تکون داد. «اوکی، بریم!» همراه اون دو نفر شدیم و به سمت خونهشون رفتیم. نایلا جلوتر بود و من دنبالشون. دل تو دلم نبود. فکر میکردم شاید واقعا یه موجود عجیب زیر زمین وجود داشته باشه یا تمامش یه داستان توهمی باشه اما اصلاً نمیتونستم نایلا را تنها بذارم. سر و صداهای داخل خونه میومد و بوی غذا به مشام میرسید. مادر بچه گفت: «اینجا رو ببینید، زیرزمین ما از اینجا یه در داره.» پلهها رو پایین رفتیم و نایلا نگاهی به کارتونهای قدیمی که روی دیوار بود انداخت. «این دیوارها قدیمیان. مطمئنید که چیزی دیدید؟» بچه با چشمای بازش گفت: «آره، و وقتی اومد، صدای عجیبی داشت!» نایلا و من به هم نگاه کردیم. چشماش پر از کنجکاوی بود. «میتونی دقیقتر بگی صداش چه جوری بود؟» بچه با حرارت گفت: «مثل خُرخُر کردن و یهجور جوشیدن!» یاد اون جیغهای جادوگر افتادم و تنم لرزید. نایلا ادامه داد: «حالا کجا رو بگردیم؟» بچه با انگشت به گوشهای اشاره کرد. «اونجا، میدونم که اون موجود اونجاست!» ما البته محتاط بودیم، ولی حس زیادی از هیجان توی فضا بود. شاید اینجا واقعا رازهایی وجود داشت که باید کشف میکردیم. وقتی نایلا جلو رفت و در رو باز کرد، نور کمی از لامپ تنگ در کدری که بود، توی زوایای اتاق روشن شد. زیر زمین تاریک و سرد بود. دیوارها توی سایهها بو میدادن و من حس میکردم اینجا همونجاییه که شاید روحهای پراکنده شده در اعماق زمین قایم شده بودن. نایلا توی تاریکی پیشروی کرد و زیر پایش چیزی زود گذشت؛ بلافاصله ایستاد. «چی بود؟» نایلا گفت. بچهها با چشماشون دنبال حرکت میگشتن. منم ایستادم و به نایلا نگاه کردم. دلم میخواست بفهمم، آخه خیلی وقت بود که وحشت نمیکردیم، ولی چه چیزی اینجا پنهان شده بود؟ اینجا خیلی عجیب بود. شاید هم جادو در واقع فقط در زیر زخمهای زمین زندهست.
ما یهقدم دیگه جلوتر رفتیم توی اون دخمهی نمدار. نایلا که همیشه اول از همه به زمین نگاه میکرد، یهو ایستاد و سرش رو خم کرد. نور ضعیف لامپ توی زیرزمین، سایهها رو وحشتناکتر کرده بود. «این چیه؟» صدای نایلا آروم بود، انگار میترسید با صدای بلند فراریش بده. منم خم شدم کنارش. یه چیزی کف زمین، درست وسط یه گودال کوچک، براق بود. یه مادهی لزج و غلیظ، که انگار از خودش نور آبی کمرنگی منعکس میکرد. «اَه، این دیگه چیه؟» لبم رو جمع کردم. «به نظرم شبیه اون چیزاییه که قبلاً دیدیم. همون مادهی لعنتی.» بچه، که هنوز پشت سر ما، کنار مادرش وایساده بود، یهو جلو پرید، انگار ترسش تبدیل به شجاعت شده بود. قبل از اینکه نایلا بتونه جلوش رو بگیره، دست کوچولوشو فرو کرد توی اون مادهی آبی و سریع کشیدش بیرون. «ببین مامان! آبیه!» مادر بچه سریع دست بچه رو گرفت و مچ دستشو گرفت. «عزیزم! به هیچ چیز دست نزن!» بعد نایلا دست بچه رو گرفت و یه تیکه از مادهی آبی رو برداشت، آورد بالا جلوی صورتش. بو کشید. صورتش رفت تو هم. «این بوی... همه چی میده. بوی جادو، بوی خون، بوی ترس.» نایلا آهسته زمزمه کرد. «میا، فکر کنم فهمیدم این چیه.» «چی؟» منم با احتیاط بو کردم. مزهی فلز و یه جور شیرینی زننده داشت. نایلا صاف ایستاد و نگاهش دیگه اون نگاهِ محتاطِ اول صبح نبود؛ یه نگاهِ یخزده و تیز بود. «این یه مادهی تقلیدیه. یه نوع ژلهی جادویی که میتونه خودش رو به هرچیزی که ترسناکتره تبدیل کنه. اهریمن، جادوگر، هرچیزی که فکرشو بکنی. اون موجودی که این بچه دیده، احتمالاً خودشو شبیه یه هیولای زیرزمینی کرده که هیچوقت وجود نداشته. فقط یه انعکاس از ترس.» من پوزخندی زدم. «یعنی اون چیز بیست کیلومتری فقط یه حباب ترس بوده که این ماده درست کرده؟ چه باحال و در عین حال مسخره!» سریع از اون زیرزمین پریدیم بیرون. مادر بچه هنوز گیج بود ولی نایلا با یه نگاه سرد بهش فهموند که دیگه نیازی به حرف نیست و ما باید بریم. از اون خونه زدیم بیرون و دوباره به روشنایی خیابون رسیدیم. هوا هنوز صاف بود، ولی حالا فهمیده بودیم چرا اینقدر همه چی آروم به نظر میرسه. نه بخاطر نبود جادو، بلکه بخاطر اینکه جادو اینجا داشت با یه نقشهی جدید بازی میکرد: **تبدیل ترس به توهم.** نایلا همونطور که زنجیر نقرهای رو توی دستش گرفته بود، زمزمه کرد: «این شهر آرام نیست، میا. این شهر داره ما رو امتحان میکنه تا ببینیم چقدر میتونیم به حواس پنجگانهمون اعتماد کنیم.» من یه نفس عمیق کشیدم و شونه بالا انداختم. «خب، حالا که میدونیم اینجا همه چی زیر سَرِ یه مادهی آبی لزجه، پس باید نقشههامون رو دوباره بچینیم.» سعی کردم لحنم مثل همیشه باشه، ولی یه حس جدید تو دلم بود: هیجانِ کشفِ یه بازی جدید. «بیا بریم یه جای دیگه رو بگردیم. اگه این ماده میتونه خودشو شکل بده، پس باید ببینیم کجاها بیشتر استفاده شده. این شهر مَتیس جای امنی نیست، نایلا. ولی حداقل حالا میدونیم با چی طرفیم. پس بزن بریم، ببینیم این زنجیر رو برای چی خریدی، شاید بتونیم ازش به عنوان تله استفاده کنیم یا چیزی شبیه اون.»
نایلا قاطع جواب داد، انگار از قبل هم تصمیمشو گرفته بود. «باید از هم جدا بشیم.» پوزخند زدم. «اووو، یعنی چی؟ آخرالزمان شد یا چی؟» «ببین میا، اگر این مادهی آبی همه جا پخش شده باشه، بهتره دو برابر جاهای بیشتری رو بگردیم. تو برو اون طرف شهر رو بگرد، منم این طرفو میگردم.» «باشه، خوبه. پس نقشهی ما چیه؟ کِی همدیگه رو ببینیم؟» نایلا دستشو بالا آورد و یه اشارهی سریع کرد به جایی که با هم از اون خونه بیرون اومده بودیم، همون جلوی این میدون کوچک. «هر جا مادهی آبی رو دیدی، بدون که اون موجود لعنتی اون پایینه. علامت بذار یا یه جوری یادداشت کن. بعد از نیم ساعت، برمیگردیم دقیقاً همین سر جای اول.» «اوکی، پس یه بازی شکاره.» لبخند شیطنتآمیزی زدم. «نیم ساعت وقت داریم تا ببینیم کی بیشتر شانس میاره.» از هم جدا شدیم. من به سمت شرق شهر رفتم، جایی که ساختمونها کمی کهنهتر به نظر میرسیدن و خیابونا باریکتر و تاریکتر بودن. سرعت گرفتم، چون میدونستم وقت کمه. با دقت تمام، توی سایهها، کنار سطلهای زبالهی چوبی، زیر پلهها، و حتی توی گلدونهای بزرگ جلوی مغازهها رو چک میکردم. یه کم حس مضحکی داشتم، انگار دنبال یه چیز خیلی بزرگ زیر یه عالمه سنگ ریزه میگشتم. نیم ساعت گذشت. یک دقیقه، دو دقیقه... هیچی. نه یه لکهی کوچیک، نه یه درخشش آبی زیر نور صبح. مَتیس یه شهر معمولی بود، مثل هزاران شهر دیگه که پر از آدمهای سرگرم زندگی خودشون بودن. حتی اون حس سنگینی که موقع ورود داشتیم هم انگار رفته بود.وقت تمام بود. برگشتم به سمت میدون قرارمون. نایلا همونجا وایساده بود، دقیقاً سر جای اول، مثل یه مجسمهی صبور. یه قدمی که بهش نزدیک شدم، دستشو گذاشت روی زنجیری که خریده بود و اونو توی دستش فشرد. «خب؟» پرسیدم، نفسنفس زنان. «چی پیدا کردی؟» اون سرشو تکون داد، نگاهش خسته بود. «نه. هیچی. هیچ اثری از اون ماده آبی پیدا نکردم. تو چی؟» «منم هیچی.» با ناامیدی گفتم و شونههام رو انداختم بالا. «انگار اون دفعه فقط یه توهم جمعی بود یا اون مادهی لعنتی فقط توی اون زیرزمین خاص بود. مَتیس خیلی آرومه، نایلا. شاید واقعاً جادو اینجا تموم شده.» «نه.» نایلا با قاطعیت همیشگی گفت. «به این زودیها تموم نمیشه. اگر اون ماده فقط توی یه خونه بود، پس هدفش فقط اون خانواده نبود. اون یه نمونه بود، میا. یه جور پیام.» «پیام؟» «آره. پیام این بود: ما اینجاییم، و میتونیم هر چیزی باشیم که شما ازش میترسید. اما اگر شهر به این آرومی بود، چطور نتونستی یه لکهی کوچیک هم پیدا کنی؟» نگاهی به مغازه ها انداختم. مردم هنوز داشتن رد میشدن، بیخبر. «شاید اون ماده خیلی هوشمنده، نایلا. شاید خودش رو پنهان کرده. یا شاید هم...» یه فکری به ذهنم رسید. «شاید اونی که باید ببینیم، نه اون ماده، بلکه یه چیز دیگه باشه؟» نایلا به من خیره شد. «منظورت چیه؟» «منظورم اینه که اگه این ماده همه چیزو تقلید میکنه، شاید موجود اصلی هم همین کارو میکنه. شاید اون مادرِ بچه بود، یا اون دکاندارِ مسخره که داشت با مشتری چونه میزد. شاید این شهر با این آرامی، خودش یه تلهی بزرگ باشه.» نایلا لبخند زد، ولی لبخندش سرد بود. «فکر خوبیه. پس نقشهی جدید اینه: دیگه دنبال آبیِ لزج نیستیم. دنبال اون چیز عادی میگردیم که توش یه ذره هم عادی نیست.» «دقیقا. حالا کجا رو بگردیم؟» «باید برگردیم به جایی که فکر میکنیم امنترینه. مسافرخانه. جایی که همه فکر میکنن وقتی شب شد، میتونن استراحت کنن.»
وقتی برگشتیم جلوی مسافرخانه، آفتاب داشت کمکم متمایل به غروب میشد. همونطور که نایلا گفته بود، اینجا باید امنترین جا باشه، جایی که احتمالاً دشمنمون خودشو قایم کرده. به محض اینکه رسیدیم جلوی در چوبی مسافرخانه، قبل از اینکه نایلا حتی دستشو به دستگیره بزنه، یهو یه حس غریزی بهم هجوم آورد. انگار یه سیم توی سرم قطع و وصل شد. بدون هیچ حرفی، دستم رفت توی جیب پالتوم و *شین*! خنجر معروفم که همیشه همراهم بود، بیرون کشیدمش و نوکش رو نشونه رفتم دقیقاً سمت گلوش. «هووو! وایسا!» فریاد زدم. صدام توی سکوت خیابون پیچید. «تو اون نیستی! نایلا رو کجا بردی، لعنتی؟ بگو نایلا کجاست!» اون چیزی که ادعا میکرد نایلاست، یه لحظه خشکش زد. ولی در عرض یه چشم به هم زدن، یه لبخند مسخره و خیلی تصنعی زد که اصلاً به نایلا نمیخورد. یه لبخند بزرگتر از حد معمول. «هی، منم دوستت میا! داری با من چیکار میکنی؟» صدایی که اومد، کمی بیش از حد صاف و شیرین بود. نایلا هیچوقت اینقدر با ادبی حرف نمیزد. من یه قهقههی خشک کردم. «ببین، تو یه کاراکتر تقلبی رو بازی میکنی، ولی بلد نیستی خوب نقشهش رو بازی کنی، رفیق. نایلا همیشه اول از این اداها درمیاره، نه وسط یه صحنه پرتنش!» هنوز جملهام تموم نشده بود که اون موجود، با سرعتی که نایلا هرگز نداشت، یه مشت محکم کوبید به صورتم. ضربهاش سنگین بود، مثل برخورد با یه تنه درخت. دنیام تبدیل شد به سیاهی و صدای زوزهی بلندی توی گوشم پیچید. *** وقتی چشمهام باز شد، سرم داشت از درد منفجر میشد. اول فکر کردم هنوز توی خیابونم، ولی تاریکی مطلق و بوی شدید نم و کپک، بهم فهموند که کجا هستم. **زیرزمین.** دستم رو به پیشونیم کشیدم؛ یه برآمدگی گنده بود. سعی کردم بلند شم، ولی دستهام با یه زنجیر فلزی سنگین به دیوار وصل شده بودن. دور و برم رو دیدم. تاریک بود، ولی یه نور سبز کمجون از یه شکاف کوچیک توی سقف میاومد. و اونجا بود. نایلا. اونم دستاش بسته شده بود و توی یه گوشهی دیگه، با صورتی kبود، به سقف خیره شده بود. «نایلا؟» صدای خشدار و گرفتهای داشتم. اون به سختی سرشو چرخوند. «میا؟ تو... تو بیدار شدی؟» «آره... اون لعنتی... اون بهت مشت زد؟» نایلا با درد خندید. «آره، خوبم زد. ولی نه من. اون موجود. **اون منو گروگان گرفته بود، میا.** فهمیدم. اون وانمود کرد که منم.» حالا دیگه همه چیز سر جاش قرار گرفت. اون نایلا که بیرون دیدم، اون تقلیدی بود که از من در حال شک کردن به نایلا استفاده کرده بود تا منو ساکت کنه و بعد ضربهشو بزنه. «لعنتی! اون کلک به من زد!» با خشم غریدم و زنجیرم رو کشیدم. «حالا فهمیدم. اون با تقلید از تو، منو غافلگیر کرد.» سرم رو چرخوندم تا وضعیت اطراف رو بهتر ببینم. و چیزی که دیدم، باعث شد آخرین ذره خون توی تنم سرد بشه. کل کف و دیوارهای این زیرزمین، که حالا میفهمیدم چقدر شبیه اون زیرزمین اول بود، با یه لایهی ضخیم پوشیده شده بود. **همهجا پر بود از همون مادهی آبی لزج.** این بار دیگه فقط یه گودال کوچک نبود؛ انگار یه اقیانوس از این ژلهی شکلدهنده بود که داشت توی این سلول جمع میشد. «نایلا، نگاه کن...» نفسنفس زدم.
«نایلا، نگاه کن...» نفسنفس زدم. «اینجا یه جور کارگاهه. داره همه چی رو جمع میکنه. اگه این ماده انقدر زیاده... پس احتمالاً داره خودشو برای یه کار بزرگ آماده میکنه.» نایلا با دیدن حجم مادهی آبی، وحشتزده شد. «این حجم... این همه نمونه؟ این فقط جمعآوری نیست، میا. این داره خودش رو تقویت میکنه. با این حجم، میتونه خودشو به یه شهر کامل تبدیل کنه، یا شاید... یه ارتش بسازه.» من دستهام رو توی زنجیر تکون دادم و سعی کردم منطقی باشم. «اوکی، اوکی. ترسیدن فایدهای نداره. ما توی لانه ی خودشونیم. اول باید بفهمیم این زنجیرها رو با چی بستن. یه مادهی شیمیایی میتونه باشه که روی این ژله اثر نمیذاره، یا شاید... جادوی خود اون موجود.» حالا دیگه میدونستیم که دشمن نه فقط یه تغییر شکلدهنده، بلکه یه تولید کننده هم هست، یه کیمیاگرِ ترس. باید راهی برای فرار پیدا میکردیم، قبل از اینکه این مادهی آبی فرصت پیدا کنه و خودشو به شکل من یا نایلا تبدیل کنه و به شهر برگرده. «باید فرار کنیم، نایلا. اما این دفعه، باید خیلی بیشتر از یه نقشه داشته باشیم. تو چیز عجیبی نمیبینی؟ یه درز، یه سوراخ، یه چیزی که این زنجیرها رو باز کنه؟»
نایلا یه لحظه ساکت شد، بعد با یه حرکت آروم دستشو برد سمت موهاش و از بینش یه سنجاق کوچیک فلزی درآورد — از اون مدل قدیمیها که همیشه ته موهاش قایم میکرد. با یه لبخند خسته گفت: «فکر کنم بتونم قفلش رو باز کنم.» من حیرون نگاش کردم. «با این؟! شوخی میکنی؟» «شوخی ندارم، میا.» نشست جلوی زنجیر خودش، سنجاق رو لای قفل فرو کرد و صداهای ریز *کلیک* شروع شد. چند لحظه طول کشید، بعد یه صدای تق تق اومد و زنجیر باز شد. «هاه! ببین؟ هنوز بلدیم از تلههای آدم های قدیمی ها فرار کنیم.» خندید و سریع اومد کنارم. با دقت همون کار رو روی قفل من هم انجام داد. چند ثانیهی نفسگیر گذشت و بعد، با یه صدای خفه، قفل منم آزاد شد. همینکه زنجیر از دستم افتاد، حس کردم دوباره هوا دارم. سریع بلند شدیم و با احتیاط از زیرزمین بالا رفتیم. در چوبی زنگزده رو فشار دادیم و بالاخره اومدیم بیرون؛ هوا سردتر از قبل بود، و بوی نم و خاک با بوی شب قاطی شده بود. همهچی ساکت بود، لعنتیتر از همیشه. حتی صدای باد هم نمیاومد. یه دقیقه فقط نفس کشیدیم. بعد من پرسیدم: «به نظرت اون موجود کجا رفته؟ اونکه ولمون نکرد که همینجوری.» نایلا هنوز با اون حالت جدی همیشگی، به افق خیره شده بود. گفت: «من فکر نمیکنم رفته باشه. فقط پنهون شده. شاید الان داره شکل جدیدی میگیره. باید دنبالش برم.» اخم کردم. «چی؟ جدا بشیم؟ نه، این بار دیگه نه! مگه میشه تو تنها با اون چیز بجنگی؟» «میا، گوش بده.» لحنش محکم بود، مثل همیشه وقتی تصمیمش رو گرفته بود. «تو خستهای، زخم داری. برو بخواب، مغزتو تازه کن. من باید دنبال رد اون موجود برم. اگر با هم بریم، اون ما رو از هم میترسونه و دوباره بازیمون میده.» شروع کردم مخالفت کردن: «ولی—» «میا. باید بری.» سکوت. بعد از چند لحظه فقط گفتم: «باشه. ولی اگه تا صبح برنگشتی یا یه صدای عجیب از سمت جنگل اومد، قسم میخورم خودم دنبالت میام، حتی اگه مجبور بشم از پشت اون مادهی آبی شنا کنم.» اون یه لبخند محو زد. «میدونم.» رفتم سمت مسافرخونه. نور نارنجی کمرمقی از پنجرهها بیرون میاومد و صدای نحیف باد از بین دیوار بلند گلی رد میشد. درو باز کردم و وارد شدم. کف چوبی هنوز همون صدای آشنا رو میداد — «قِرقِر» — هر قدمم یه نالهی خفه از زمین درمیاورد. صاحبمسافرخونه پشت پیشخوان بود، ولی چیزی تو نگاهش فرق داشت... اون برق معمولی تو چشمش نبود. فقط یه «سایه» از خودش به نظر میرسید، یه آدمِ خسته یا شاید یه پوستهی خالی. بدون حرف، کلید اتاقم رو داد دستم. رفتم بالا. اتاق هنوز مثل قبل بود؛ تخت، میز گوشه، پنجرهی کوچیک رو به کوچهی خاکی. نشستم لبهی تخت و خنجرم رو روی میز گذاشتم. سعی کردم بخوابم، ولی ذهنم ولکن نبود. تصویر اون زیرزمین هنوز توی سرم بود. اون مادهی آبی... چطوری میتونست زنده باشه؟ یا فکر کنه؟ یا تقلید کنه؟ یه صدای خفیف از پشت در اومد. خیلی آروم. مثل کسی که داره رو دیوار خراش میندازه.
«نایلا؟» زیر لب گفتم. بلند نشدم. فقط گوش دادم. صدای خراش دوباره اومد — این بار کمی نزدیکتر. بعد ساکت شد. رفتم سمت پنجره، آروم پرده رو کنار زدم. بیرون تاریکی مطلق بود، ولی یه چیز خیلی کمرنگ اون پایین دیده میشد... یه رد باریک آبیرنگ، مثل یه قطرهی کوچیک که زیر نور ماه میدرخشید و از وسط کوچه رد میشد. بغضم گرفت. چون فقط یه چیز معنی میداد. **اون موجود هنوز اینجاست.** نایلا هنوز اون بیرونه. و من؟ داشتم به یه رد آبی نگاه میکردم که داشت محو میشد، مثل یه امضا از تاریکی خودش. و اولین فکری که اومد تو سرم این بود: فردا شب، باید برم دنبالش. هر جا که باشه، اون رد لعنتی منو میبره پیشش.
نایلا: یه صدای تقتق توی کوچه پیچید، صدای در که خورده بود به چارچوب چوبی. من همونجا وایساده بودم، نفسنفسزنان، دستم هنوز زخمی از اون زنجیر لعنتی بود. چراغ خونهی کوچیک ته کوچه روشن بود — همون خونهی زن و بچهای که قبلاً سراغش رفته بودم. نمیدونستم چرا کشیده شدم سمتش، فقط یه حس توی قلبم میگفت باید برم. در زدم؛ یه لحظه سکوت... بعد در با یه تق باز شد و بچه بیرون پرید. «توروخدا کمک کن!» صداش لرزید. «دست و پای مامانمو بسته!» قلبم افتاد تو کف پام. بدون لحظهای فکر دویدم داخل. بوی ترس و نم توی خونه پیچیده بود، کف زمین گلآلود، پردهها نیمهی بازش... بچه با ترس اشاره کرد به یه در چوبی توی گوشهی آشپزخونه: «اونجاست، توی زیرزمین!» یهو یه موج آدرنالین کل بدنم رو گرفت. پریدم سمت در، با یه ضربه بازش کردم و از پلههای کوتاه پایین رفتم. نور یه چراغ نفتی زرد و کمسو فضا رو روشن میکرد و همونجا زنی رو دیدم — با موهای ژولیده، دست و پا بسته، یه تیکه پارچه هم روی دهنش. رفتم سریع سمتش، پارچه رو از دهنش کشیدم، دست و پاشو باز کردم. زن نفسنفس میزد و با صدای گرفته گفت: «اون... اون رفت...» خم شدم روش. «رفت کجا؟ اون موجود؟ زود بگو!» زن با ترس به سقف نگاه کرد، انگار هنوز انتظار داشت چیزی از اون بالا بپره پایین. بعد گفت: «گفت میره سمت شمال... اونجا که نورش کمتره... گفت اونجا نفر بعدیشه.» همین جمله کافی بود تا خون توی رگهام یخ بزنه. شمال... شمالِ شهر، همون جاییه که **مسافرخونهست.** «لعنت... لعنتی!» زیر لب غر زدم و دستم رو گذاشتم روی دیوار سرد زیرزمین. احساس کردم دنیا داره از مرز واقعیت میلغزه. «یعنی هدف بعدیش میاست.» تصویرش اومد جلوی چشمم — خسته، زخمی، نشسته توی اون اتاق نمور مسافرخونه، شاید هنوز فک میکنه من زندهام و دارم دنبال اون چیز میگردم. ولی اون موجود حالا داره میره سمتش، شاید با یه ظاهر جدید... شاید به شکل من. سرمو گذاشتم روی دیوار سرد و نفس عمیق کشیدم. «نه، نمیذارم بهش برسه.» زن هنوز داشت به من نگاه میکرد، دستش لرزید. «خانم... اون موجود، گفت چیزی میخواد از اون دختر بگیره... گفت یه چیزی توی ذهنش هست...» سکوت کردم. یه چیزی توی ذهن میا؟ چی؟ اون حالتهای خلسهاش؟ اون حسهایی که از مادهی آبی میگرفت؟ شاید اون موجود دنبال همون ارتباطه — میخواد خودش رو با ذهن میا یکی کنه. کاپشنم رو بستم، خنجر رو از پشت بیرون کشیدم. نور روغنی چراغ روی تیغهاش افتاد، آبی شد، مثل همون مادهی نفرینشده. رو به بچه گفتم: «مامانت امنه، در رو ببند و قفلش کن تا برگردم. هیچکس رو راه نده، حتی اگه بگه منم.» بچه فقط سر تکون داد، با چشمهای گشاد از ترس نگاهم کرد. بعد با یه حرکت درو بست. من زدم بیرون، توی شب سردی که مه رو گرفته بود. صدای زوزهی باد از بین درختها میاومد، مثل نالههای زیرزمینها. قدمهام سریعتر شد، قلبم تندتر میزد. «اگه اون موجود واقعاً داره میره سمت شمال... پس میا تنها نیست، داره میره سمت مرگ.» به آسمون نگاه کردم؛ ماه نصفه توی ابرها گم بود. «نه، این بار نمیذارم ازم بزنه بیرون.» یه لبخند تلخ زدم و دویدم توی تاریکی، به سمت نور کمرنگ مسافرخونه. اونجا، یه نبرد آخر در راه بود.
همه چی اون شب یه جورایی عجیب بود… حتی نفس کشیدن. نشسته بودم رو صندلی چوبی کنار پنجره، همونکه همیشه صدای قیژقیژش از اعصابم بالا میرفت، ولی اون شب... اون صدای خراش لعنتی از بیرون نمیذاشت تمرکز کنم. اولش فکر کردم باد داره میوزه یا یه شاخه گیر کرده به شیشه، اما صدا نزدیکتر شد. *خِش... خِش... خِش...* دقیقاً مثل یه چیزی که داره خودش رو میکشه رو شیشه. دستمو بردم سمت پرده، آروم کنار زدم... دیدمش. کل پنجره پر شده بود از یه مادهی آبی، همون لعنتیای که توی زیرزمین دیدیم — لزج، زنده، انگار خودش نفس میکشه. موجوار تکون میخورد، انگار داشت دنبال یه راه نفوذ میگشت. زیر لب گفتم: «اوه نه... نکنه اون موجوده...» سردم شد. حتی قبل از اینکه جمله رو تموم کنم، یه ضربهی سنگین خورد به پشت سرم. همه چی تار شد. صداها خفه شدن. آخرین چیزی که شنیدم صدای افتادن صندلی بود. بعد — هیچ. وقتی به هوش اومدم، فقط یه چیز حس کردم: سردی چوب زیر پشتم و یه چیزی سفت که دست و پامو گرفته بود. چشمهام باز شدن، *سقف اتاقم*، ولی تاریک بود، انگار نور از دنیا رفته بود. خسته و گیج گفتم: «چـ... چی شده؟» بعد اون صدا اومد. صدای خودم — ولی نه از خودم. یه صدای همون شکلی، همون تُن، همون تکیهکلامها. سرمو چرخوندم و... دیدمش. من بودم. یعنی اون موجود به شکل من. موها مثل من، لباس مثل من، حتی یه خراش کوچیک رو بازوش که یادم بود دیشب خودم زدم، همونجا بود. فقط یه فرق: چشمهاش انگار یه لایهی آبی توش موج میزد، مثل یه دریای تاریک که زندهست. یه خنجر توی دستش داشت — خنجر *من*. اومد جلوی من و با همون لبخندی که همیشه خودم موقع شوخی میزنم، گفت: «ساکت بمون، تو از همه بهتر میفهمی من کیام.» نفسهام گرفت. تلاش کردم دستمو تکون بدم، نشد. چوب تختم مثل آهن شده بود. اون موجود بلند شد، خنجر رو بالا گرفت، نوکش برق زد زیر نور مهتاب، مستقیم بالای سینهم نشونه رفت. اون لحظه فقط یه فکر داشتم: "اگه این خنجر بخوره، همهچی تمومه...." ولی قبل از اینکه ضربه رو بزنه، یه صدای تیز اومد؛ صدای شکستن هوا. یه خنجر از پشت خورد توی بدنش، درست وسط کمرش. چشمهاش باز شدن، با یه نالهی خفه برگشت، و من دیدم که کی پشتشه. «نایلا!» اون اونجا بود — نفسنفسزنان، موها شلخته، لباسش پر از خاک و خون، ولی چشماش... پر از خشم و ترس و قسم. موجود یه قدم عقب رفت، نایلا با قدرت بیشتری خنجر رو چرخوند و گفت: «ازش دور شو، لعنتی تقلیدی!» اون چیز جیغ کشید، یه صدای عمیق و خفّه، و مادهی آبی از بدنش پاشید، پخش شد رو زمین، شروع کرد به لرزیدن و عقب رفتن، انگار داشت میسوخت. من با لرزش دستهام سعی کردم بندها رو باز کنم، و نایلا خودش دوید سمت من. دستش رو گذاشت رو بازوم، با صدای گرفته گفت: «خوبی؟» فقط تونستم بگم: «فکر کردم دیر رسیدی...» لبخند زد، همون لبخند نصفهی همیشهش — اون لبخندی که همیشه یه حس امنیت میده حتی وسط جهنم. «هیچوقت دیر نمیرسَم وقتی پاتو گذاشتی وسط دردسر، میا.» موجود هنوز تقلا میکرد، ولی با هر لحظه ضعیفتر میشد. نور مهتاب از پنجره ریخت روش و دیدم اون مادهی آبی داشت بخار میشد، محو میرفت توی هوا، مثل اینکه داشته از خودش خجالت میکشه. نایلا نفس کشید، خنجرش رو انداخت، و نشست کنارم. «تموم شد.»
عالییی بود🤗
مرسیییی میخوای حدس بزنی اتفاق بعدی چیه؟
نظری ندارم😅