سوار اسب بودیم و من زین رو محکم گرفته بودم. نایلا پشت سرم عین یه کیسه سیبزمینی سنگین شده بود و من داشتم حسابی زور میزدم تا کنترل اسب رو از دست ندم. اون موقعها که با هم بودیم، نایلا همیشه اصرار داشت من اسبسواری کنم. میگفت: «تو باید ذهنت آزاد باشه تا ورد یادت بیاد، منم محافظتم!» در صورتی که اگه میخوردیم به یه چال، فقط من بودم که باید جواب پس میدادم! «نایلا! بیدار شو! اگه بیفتی زمین، مجبورم اون کوفتی رو با خودم بکشم!» داد زدم و پاهامو بیشتر به پهلوی اسب فشار دادم. نایلا یه تکونی خورد و سرشو از روی پشتم بلند کرد. عین بچههایی که تازه از خواب بیدار شدن، چشماشو مالید. «آخ... میا! ما کجاییم اصلاً؟» پرسید. «نمیدونم دقیقاً!» اعتراف کردم. «فقط میدونستم باید از اون ساختمون دور بشیم. داریم میریم سمت یه شهر دیگه. اسمش... کاستا بود فکر کنم.» نایلا ابروهاشو در هم کشید. «کاستا؟ آهان! یادمه یه جایی خوندم. اینجا رو یه جادوگر گرفته، درسته؟ مردم اینجا همش شایعه میکنن شهرشون زندانی شده.» «آره، همون!» گفتم. «یه جورایی شبیه یه طلسم بزرگ روشه. یه کم ترسناکه، ولی شاید بتونیم اون زن لعنتی رو اونجا پیدا کنیم، یا حداقل یه کم استراحت کنیم.» نایلا یه خنده کوچیک کرد. «ولش کن میا. اون معلومه از اونایین که زیر نور ماه ظاهر میشن. اینجا رو جادوگر گرفته؟ خفنه! بذار بریم یه مسافرخونه پیدا کنیم. اول باید یه فنجون چای داغ بخوریم، بعد با اون جادوگر قهوهای برخورد میکنیم. یادت باشه، اول سیر شو، بعد بجنگ!» همینکه گفت مسافرخونه، خیالم راحت شد. نایلا همیشه تو مواقع بحرانی، اولین چیز مفید رو میگفت. اسب رو به سمت نور چراغهای کمرنگی که تو دوردست معلوم بود هدایت کردم. بعد از یه ربع پرس و جو و یه کم داد و بیداد با یه پسر نوجوون که بلد نبود آدرس بده، یه مسافرخونهی قدیمی پیدا کردیم. اسمش تابلوی نیمهشکستهاش فقط میگفت: «آرامش شب.» از اسب پیاده شدیم. نایلا اول رفت یه دست و پایی تکوند و بعد با حالتی که انگار یه ماهه نخوابیده، گفت: «بریم تو ببینیم چی دارن. اگه چای دمکرده نداشته باشن، خودم جادوگرشونو پیدا میکنم!» وارد شدیم. بوی نم و دود چوب میاومد. یه پیرمرد خسته پشت پیشخون نشسته بود و داشت یه تار به ریشش میبافت. «دو تا چای، لطفاً. داغ داغ.» گفتم و سرمو تکون دادم. پیرمرد سرشو بلند کرد. چشماش خسته بود، ولی وقتی به نایلا نگاه کرد، یه لحظه لرزید. شاید نایلا هنوز بوی اون نبرد رو میداد. «شما... غریبهاید.» پیرمرد زمزمه کرد. «بله عمو.» نایلا با یه لبخند بزرگ و ساختگی جواب داد. «از یه راه دور اومدیم. خسته شدیم. این شهرتون چقدر آروم به نظر میاد. انگار همه خوابن.» پیرمرد یه نگاه پرمعنی به من انداخت و بعدش زیر لب گفت: «آروم نیست... *مسخره شده*. یه جادوگر قدرتمند اومده و ما رو تو این شهر زندانی کرده. هر کی سعی کنه از شهر خارج بشه، یا طلسمش میکنه یا...» حرفشو قطع کرد. چایهامون رسید. بخار چای به صورتم خورد و حس خوبی بهم داد. نایلا فنجونشو گرفت و سریع یه جرعه بزرگ خورد. «آخیش! این چای شفابخشه.» نایلا گفت و چشماشو بست. «عمو، ما اهل حرف نیستیم. یه کم استراحت میکنیم و فردا صبح میریم با این جادوگرت حرف میزنیم. شما نگران نباش.» پیرمرد هیچ حرفی نزد، فقط دوباره سرشو پایین انداخت و بافتن ریشش رو ادامه داد.
نشستیم یه گوشه. من نگاهی به نایلا انداختم. اون داشت به بخار چای خیره میشد، ولی دیگه اون حالت خستگی نداشت. اون داشت فکر میکرد. «میا،» نایلا آروم گفت. «این شهر اینجا گیر افتاده. خیلی وقته. بوی طلسمش قویتر از اون زنه بود که باهاش جnگیدیم. این یه کار حرفهایه.» «تو چی میگی؟» پرسیدم، فنجونم رو محکم تو دستم گرفته بودم. «من میگم این یه فرصته. اون زن لعنتی که باهاش جنگیدیم، یه جورایی یه ابزار بود. یه پیامرسان. ولی این جادوگر اینجا... این خود کاره. اگه یه طلسم کل شهر رو گرفته باشه، حتماً یه نقطه ضعف داره. یه برج، یه معبد، یه فانوس دریایی... یه جایی که قدرت ازش ساطع میشه.» نایلا فنجونشو خالی کرد و گذاشت زمین. صدای فنجون رو پیشخون پیچید. «ما که همینطوری داریم میریم جلو، نه؟ پس بذار این بار یه کار درست بکنیم. تا صبح یه کم میخوابیم، بعدش باید بریم بگردیم ببینیم کی یا چی اون بالا رو گرفته. فقط باید حواسمون باشه، این یکی ممکنه به جای پدرم، کل شهر رو باهامون قاطی کنه!»
داشتم به بخار چای نگاه میکردم و سعی میکردم اون لبخند غمگین نایلا رو از ذهنم پاک کنم. اون قضیه اون زن لعنتی تموم شده بود، ولی زخمهاش تازه شروع شده بود. «نایلا، صبر کن.» گفتم و فنجونم رو آروم گذاشتم زمین. «دیگه نمیتونم اینجوری ادامه بدم. اون زن... قبل از اینکه دود بشه، یه چیزی راجع به پدرت گفت. تو گفتی بعداً میگی. قول دادی.» نایلا سرشو چرخوند و نگام کرد. اون نگاهش یه لحظه برگشت به اون نایلا-سرد-و-سنگین قبل از نبرد. «چی رو؟» صدایی که ازش در اومد، انگار که از یه جای خیلی دور میومد. «چی رو؟ نایلا! اینکه پدرت چطوری مrد؟ mادرت چی کاره بود؟ اون همه راز پشت اون سکوت لعنتیت چیه؟» لحنم کمی تند شد، چون این بار دیگه صبر نمیکردم. نایلا یه مکث طولانی کرد. به فنجون خالی شدهاش خیره شد. پیرمرده پشت پیشخون هنوز مشغول بود، انگار نه انگار دو تا مسافر وسط یه اعتراف سنگین هستن. نایلا آهی کشید. آهی که سنگینتر از هر وردی بود که تا حالا خونده بودم. «پدرم...» شروع کرد و صداش کمی لرزید. «اون یه جنگجو بود. یه مرد واقعی. یکی که از زمین و مردمش دفاع میکرد. یه شب، وقتی من نُه سالم بود، بهم گفتن باید بریم. حمله میدن. یادم میاد که گفت: 'نایلا، یادت باشه، مهم نیست چقدر قوی باشی، همیشه یه نفر قویتر هست که باید جلوی اون زانو بزنی یا بkشیش.'» مکث کرد و چشماشو بست. انگار داشت اون لحظه رو دوباره زندگی میکرد. «من اون موقع نُه سالم بودم. نفهمیدم یعنی چی. ولی مامانم منو بغل کرد و با عجله برد. مامانم... اون یه جادوگر بود، میا. نه از اون جادوگرای لعنتی که دنبال قدرت و نابودیان. اون از اونایی بود که فقط بلد بود کمک کنه. اون گیاهان رو میشناخت، مریضها رو شفا میداد و یه جورایی... محافظ ما بود.» «بعد چی شد؟» صدام خیلی آروم بود. این اولین باری بود که نایلا در مورد خانوادهاش تا این حد حرف میزد. «مامانم گفت: 'من باید اونجا بمونم. باید از پدرت تا جایی که میتونم دفاع کنم.' منو هل داد به سمت یه مسیر مخفی. بهم گفت: 'برو تا جایی که میتونی دور شو. تا جایی که دیگه بوی خوn نیاد.'» نایلا بالاخره به من نگاه کرد. اون نگاه، یه جنگجوی شکستخورده بود که نتونسته بود پدر و مادرش رو نجات بده. «من رفتم. فقط دویدم. یهو پشت سرم صدای بلند شد. یه فریاد... یه جیغ خیلی بزرگ. خیلی بزرگتر از اون زنه که امروز دود شد. وقتی برگشتم... دیگه هیچچیزی نبود. نه خونه، نه مامانم، نه پدرم. فقط یه گودال سیاه بود که از وسط زمین باز شده بود.» نایلا فنجون چایشو برداشت، انگار میخواست اون خاطره تلخ رو با نوشیدن یه جرعه دیگه از بین ببره. «من تنها موندم. اون شب یاد گرفتم که قوی بودن به معنی شکست دادن دشمن نیست، به معنی زنده موندن و ادامه دادن راه اوناییه که برات جون دادن. اون زن امروز... بهم یادآوری کرد که پدرم چطور از دنیا رفته. این راز پدرم بود. اون بخاطر دفاع از ما مrد. و مامانم... مامانم هم همونجا موند تا مطمئن بشه من نجات پیدا کنم.» سکوت سنگینی برقرار شد. حالا میفهمیدم چرا نایلا انقدر از این طلسمها متنفر بود. این داستانش عمیقتر از هر طلسمی بود که ما باهاش طرف بودیم.
نایلا فنجون چایشو برداشت، انگار میخواست اون خاطره تلخ رو با نوشیدن یه جرعه دیگه از بین ببره. «من تنها موندم. اون شب یاد گرفتم که قوی بودن به معنی شکست دادن دشمن نیست، به معنی زنده موندن و ادامه دادن راه اوناییه که برات جون دادن. اون زن امروز... بهم یادآوری کرد که پدرم چطور از دنیا رفته. این راز پدرم بود. اون بخاطر دفاع از ما مrد. و مامانم... مامانم هم همونجا موند تا مطمئن بشه من نجات پیدا کنم.» سکوت سنگینی برقرار شد. حالا میفهمیدم چرا نایلا انقدر از این طلسمها متنفر بود. این داستانش عمیقتر از هر طلسمی بود که ما باهاش طرف بودیم. «نایلا... من متاسفم.» بالاخره تونستم بگم. «خیلی متاسفم که مجبورت کردم اینو بگی.» «نه میا.» نایلا با حالتی جدی گفت. «ممنونم که پرسیدی. چون اگه حرفی نمیزدم، تا آخر عمرم این ترس تو دلم میموند که یه روز دوباره از یه قاtل بخاطر پدرم بترسم. امروز اون قاrل رو از بین بردیم. حالا نوبت این شهره. اگه اون جادوگر قویتر از این حرفاست، یعنی احتمالاً یه جورایی با همون نیرویی کار میکنه که مامانم سعی داشت ازش جلوگیری کنه.» نایلا بلند شد و یه نگاه مصمم به پیرمرد انداخت که هنوز داشت ریش میبافت. «عمو،» نایلا گفت و صدایش قدرت گرفته بود. «ما شب رو اینجا میمونیم. صبح زود، ما میریم دنبال این جادوگر شهرتون. فقط بهمون بگو، بزرگترین و قدیمیترین ساختمون اینجاست که بتونه یه طلسم انقدر بزرگ رو نگه داره؟ یه جورایی شبیه یه برج یا یه قلعه؟» پیرمرد بالاخره دست از ریشش کشید و با چشمای گرد شدهاش به نایلا نگاه کرد. «بله... یه برج قدیمی هست. بهش میگن برج خورشید خاموش. شایعه شده که جادوگر هر شب میره اون بالا و یه چیزی رو میسوزونه تا شهر ما نتونه خورشید صبح رو ببینه.»
ساعت ۸ صبح بود که از اون مسافرخونهی نمزده بیرون زدیم. نور خورشید صبح کاستا عین یه پارچه کثیف روی زمین افتاده بود، انگار جادوگر یه جوری حتی نور صبح رو هم خفه کرده بود. «بیدار شدی بالاخره، سنگپاشو؟» به نایلا گفتم که داشت لباسهاشو صاف میکرد. نایلا یه لبخند تلخ زد. «باور کن میا، خوابیدن بیشتر شبیه گریز بود تا استراحت. ولی آره، دیگه حالم بهتره. اون چایی صبحگاهی تاثیرشو کرد. آمادهام برم یه کم با این «خورشید خاموش» بازی کنم.» «اول بریم یه جای شلوغتر. پیرمرده توی مسافرخونه زیادی ترسیده بود که حرف درست بزنه. ما باید بریم دنبال کسی که یا از ترسش ساکته یا خودش یه چیزی از این قضیه میدونه.» تنها جایی که به نظر میرسید بتونیم اطلاعاتی در مورد فرقههای قدیمی یا نمادهای مرموز پیدا کنیم، یه مغازه عتیقهفروشی بود که یه تابلو رنگ و رو رفته روش آویزون بود. وارد مغازه شدیم. بوی چوب قدیمی، خاک و یه جور عطر تند و غریبی میاومد که انگار همزمان هم کهنه بود هم تازه. مغازه پر بود از ظروف سفالی شکسته، کتابهای جلد چرمی که از هم پاشیده بودن و چندتا مجسمه سنگی عجیب. پشت پیشخوان، یه پیرزن با چشمای درشت و نافذ نشسته بود که داشت یه تیکه پارچه رو با سوزنهای نقرهای کوک میزد. موهاشو با یه کش بسته بود که طرحهای سیاه و سفید نامفهومی روش بود. «صبح بخیر مادربزرگ.» گفتم و سعی کردم لبخند بزنم. «ما غریبهایم. دنبال چندتا شیء تاریخی میگشتیم که شاید اطلاعاتی در مورد تاریخ شهرتون داشته باشه.» پیرزن دست از کار کشید و مستقیم زل زد به نایلا، بعد به من. انگار داشت از زیر لباسهامون دنبال یه طلسم میگشت. «تاریخ؟» پیرزن با صدایی خشک خندید. «این شهر تاریخ نداره، دخترم. تاریخش با یه طلسم پاک شده. فقط یه اتفاق داره تکرار میشه. هر شب... و هر شب...» نایلا جلو اومد، لحنش مثل یه شمشیر از غلاف کشیده شده بود. «مادربزرگ، ما دنبال کسی هستیم که این کارو میکنه. یه جادوگر. از اونایی که شهر رو با یه طلسم گرفته.» چشمای پیرزن برق زد. انگار نایلا کلید یه قفل قدیمی رو پیدا کرده بود. «شماها... شماها از بیرون اومدین؟» پرسید و دستشو روی میز گذاشت. «بله، یه جادوگر هست. پشت تپهها زندگی میکنه. یه جای دورافتاده که ما مردم عادی جرئت نمیکنیم بریم. هر شب میره اون بالا، توی اون برج خورشید خاموش لعنتی، و یه چیزی رو فعال میکنه. یه مراسمی داره که انرژی شهر رو میخوره.» «آدمها رو هم میدزده؟» پرسیدم، چون اون زن سایه قبلی هم یه جورایی آدمها رو از بین میبرد. پیرزن زد زیر گریه. صدای هقهقش تو مغازه پیچید. «دخترم... دختر من رو هم دزدید. دو ماه پیش. سارا... سارای من! یه روز رفت دنبال علفهای کمیاب که فقط نزدیک تپهها رشد میکنه، دیگه برنگشت. اون بیرحمه! اون فقط یه دزد نیست، اون یه قصابه که روحها رو میخوره.» نایلا دستشو گذاشت رو شونه پیرزن. «آروم باش مادربزرگ. ما اینجاییم که تمومش کنیم. اون برج خورشید خاموش کجاست؟ دقیقاً کجای تپههاست؟» پیرزن با دست لرزانش به سمتی اشاره کرد که انگار دیوار هم پشت سرش نیست. «همونجا که نور غروب خورشید اول میافته. یه مسیر باریک از رودخانه که خشک شده میره بالا. خیلی خطرناکه. اون جادوگر... اون فرقهایه که من فقط تو کتابهای ممنوعه خوندم...» «فرقهاش چیه؟» نایلا تند پرسید. پیرزن نفسنفس زد. «...**انجمن کلاغهای سفید**! اونا میگن با پاکسازی، به آرامش ابدی میرسن.
پیرزن با دست لرزانش به سمتی اشاره کرد که انگار دیوار هم پشت سرش نیست. «همونجا که نور غروب خورشید اول میافته. یه مسیر باریک از رودخانه که خشک شده میره بالا. خیلی خطرناکه. اون جادوگر... اون فرقهایه که من فقط تو کتابهای ممنوعه خوندم...» «فرقهاش چیه؟» نایلا تند پرسید. پیرزن نفسنفس زد. «...**انجمن کلاغهای سفید**! اونا میگن با پاکسازی، به آرامش ابدی میرسن. اون زنه که امروز با شما جنگید... حتماً یکی از شاگردهای اونه. اونا همیشه دنبال قربانیهای قدرتمند میگردن. لطفاً، لطفاً دختر منو برام بیارید...» «قول میدیم.» نایلا گفت، نگاهش از پیرزن به من برگشت. «قول میدیم سارا رو براتون برگردونیم، یا مطمئن شیم که دیگه درد نمیکشه. میا، این همون انجمنه که تو گفتی!» به نایلا نگاه کردم. «آره نایلا! همون کلاغای سفید. پس اونی که محافظان ابدی رو میشناخت، احتمالاً یه رقیب قدیمی بوده. این یه جنگ بین فرقههاست، نه یه سرگردانی ساده! ما باید بریم اونجا، هر چه زودتر.» نایلا سرشو تکون داد و دستشو از روی شانههای پیرزن برداشت. «ممنون مادربزرگ. ما میریم اون بالا. شب شده باشه هم مهم نیست.» از مغازه بیرون اومدیم. هوا داشت کمکم گرم میشد. «میا، میبینی؟ همه چی به هم وصله. اون زن، پدر من، این جادوگر، این فرقهها... همه دارن به یه چیز اشاره میکنن. اون برج خورشید خاموش، مرکز عملیاتشونه. باید قبل از شب بریم اونجا و کل این مراسم رو خراب کنیم. اگه اون شبها مراسمی دارن، یعنی اونجا دقیقاً محلیه که قدرت جمع میشه.» «قبوله نایلا.» گفتم. «اول بریم یه جای مناسب برای حمله آماده کنیم. دیگه وقت چای و استراحته تموم شده. حالا وقت جنگیدنه. بیا سریع یه مسیر امن برای رسیدن به اون تپهها پیدا کنیم.»
راه باریکی که از دل دشت رد میشد، پر از علفای خشک و شاخههای شکسته بود. صدای سم اسبامون با هر قدم، تو سکوت اون غروب کش میاومد. هوا یه بوی خاصی میداد... ترکیبی از خاک سوخته و دودی که انگار از دنیاهای دیگه میاومد. «نایلا...» آروم گفتم. «یه حس عجیبی دارم. انگار یه چیزی از همون لحظهای که از شهر زدیم بیرون، داره نگامون میکنه.» نایلا بدون اینکه برگرده، دستشو آورد عقب و پشت دست منو گرفت. گرمای پوستش مثل یه ورد آرامبخش بود. «آروم باش. حسش طبیعیه، میا. اینجا پر از انرژی جادوییه. ولی مطمئنم از پسش برمیایم... مثل همیشه.» آفتاب داشت له میشد، درست توی افق نارنجی و سرخ. سایههامون رو زمین کشیده شده بود، تا جایی که نگاه میکردی، فقط تپه بود و باد. نایلا با صدای گرفته گفت: «میبینی؟ اونجاست. برج خورشید خاموش.» به بالا نگاه کردم — یه برج بلند، سیاهتر از بقیه دنیا، با نوکش که تو غبار قرمز غروب گم شده بود. نور کمرمقی از پنجرههای باریکش بیرون میاومد، یه نوع شعله ساکت که نه گرم بود، نه مطمئن. «باید دوتایی بریم سراغش؟» پرسیدم. نایلا لبخند زد، همونطوری که قبل از هر مبارزهای میزد. «نه، نقشه فرق داره. من نگهبانها رو سرگرم میکنم. تو، یواشکی میری داخل. اگه تونستی اون وسیله یا نمادی که قدرت برج رو نگهمیداره پیدا کن، نابودش کن. من بعدش بهت ملحق میشم.» میخواستم مخالفت کنم، ولی اون لحن "بحث نکن"ش مثل همیشه کار خودشو کرد. سر تکون دادم و گفتم: «باشه. فقط زیاد دور نشو...» وقتی رسیدیم پایین برج، دو تا نگهبان جلو در ایستاده بودن — لباسهاشون سفید و سنگنما، ولی پوستشون خاکستری و چشمهاشون خالی. نه سیاه، نه سفید، فقط پوچ. نایلا نفسش رو داد بیرون، دو تا از دکمههای شنلش رو باز کرد و رفت جلو. «آقایون!» با صدایی بلند و مطمئن گفت. «میشه بپرسم چرا از این برج مراقبت میکنید؟ مگه مشکلی داره؟» اون دوتا نگهبان لحظهای مردد موندن، یکیشون سرشو چرخوند، اون یکی شمشیرشو کمی بالا آورد. من از فرصت استفاده کردم. بدنمو پایین آوردم، نفس حبس. بین سنگا خزیدم تا از کنارشون رد بشم. صدای نایلا هنوز میاومد: «شنیدم این برج مال یه جادوگره؛ میخوام بدونم واقعاً میاد اینجا یا فقط یه افسانهست؟» با آخرین حرکت، از پشت در سنگی رد شدم و وارد برج شدم. داخلش تاریک بود. بوی خاک سوخته و روغن قدیمی پیچیده بود تو هوا. دیوارها پر از نمادهایی بودن که تا حالا ندیده بودم — یهجور دایرههای درهمتنیده با سه نقطه در مرکز. وسط سالن یه راهپله مارپیچ به بالا میرفت. پشت سرم یه صدای خفیف اومد، انگار در آروم بسته شد. نفس عمیق کشیدم. «خب میا، حالا نوبت توئه...» زیر لب گفتم. قدمبهقدم رفتم بالا. نور شعلههایی که توی دیوار کار گذاشته بودن، به سختی مسیر رو نشون میداد. قلبم تند میزد — نه از ترس، از حس عجیبی که هرچی بالاتر میرفتم، قویتر میشد. یه چیزی اون بالا بود... یه صدای زمزمه، یه ورد. وقتی رسیدم به آخر پلهها، از یه شکاف کوچک توی در چوبی سرک کشیدم. داخل اتاق بالایی یه زن با موهای سفید بلندی وایستاده بود، رو به یه میز سنگی که پر از شمع و شیشههای سبز بود. روی کف زمین یه دایره بزرگ کشیده شده بود، با یه نماد مثل اونایی که پایین دیده بودم. پشت سرش... یه قفس فلزی بود. نوری آبی از داخلش میدرخشید و من فقط تونستم یه ثانیه تصور کنم — یه دختر داخلش نشسته بود.
نفسم بند اومد. «پس واقعاً بچهاشو بردی... لعنتی...» زمزمه کردم. زن سفیدمو شروع کرد به حرف زدن با صدایی خشک، انگار کسی از درون قفس باهاش بحث میکرد. اما من فقط یه جملهاشو شنیدم، و اون جمله کل خوnمو یخ کرد: «امشب آخرین خورشید خاموش میشه... و انجمن دوباره زنده میمونه.» دستمو گذاشتم رو خنجرم و آروم زیر لب گفتم: «نایلا، فقط زودتر بیا... چون بهت قول میدم، این یکی دیگه تموم نیست.»
زن جادوگر یه لحظه سرشو چرخوند. اونهم نه معمولی... آروم، آهسته، ولی کاملاً میدونست من اونجام. چشماش دو تا چاله سیاه بودن که نور رو میخوردن. نفسم بند اومد. یه قدم عقب رفتم و فقط تونستم زیر لب بگم: «اوه... نه...» قبل از اینکه بتونم کاری کنم، دهنش باز شد و یه صدایی بیرون اومد که نمیتونم درست توضیحش بدم. اون جیغ مثل صدای شکستن شیشه نبود، مثل پاره شدن هوا بود. موجش خورد بهم، مثل یه مشت نامرئی که مستقیم رفت تو مغزم. همهچی لرزید. دیوارا ترک خوردن. نور شمعها پرید. دردش... لعنتی، دردش مثل هزار تا نیزه بود که از گوشام میزد بیرون. دستمو بردم بالا، ولی فقط خون دیدم. شره کرد پایین، چسبناک و داغ. فریاد زدم: «نایــــــــــــــلا!» از اونور صدای نایلا اومد، همزمان با یه صدای نفسبُر و خشمگین: «مـــــــــیــــــــــــــا!» صدای اونم پر از درد بود. انگار اونم مثل من داشت از گوش خون میزد بیرون. زن جادوگر همینطوری جیغ میزد، همونطور ایستاده، با موهای سفیدش که مثل دود چرخ میخوردن دور خودش. پنجرههای برج ترک خوردن، یه نور قرمز از بیرون پاشید تو اتاق. من حس کردم قراره گوشهام منفجر شن. زمین زیر پام میلرزید، و صدای جیغ، حالا دیگه فقط یه صدا نبود، تبدیل شده بود به یه **موج انرژی**، یه نیروی زنده که داشت همهمون رو میبلعید. ناگهان از پایین برج صدای لگد خوردن در اومد، بعد صدای نایلا... نفسنفسزنان، زانوی زخمی، ولی مصمم. در اتاق رو با لگد باز کرد. موهاش به لباسش چسبیده بود، خون از کنار گوشش میچکید، ولی توی دستش... یه **آینه یه دست** داشت. آینهای کوچیک، با قاب نقرهای و طرح خورشید. «بســـــــــه!» فریاد زد. با تمام قدرتش آینه رو بالا گرفت، مستقیم رو به زن جادوگر. نور از آینه پخش شد، نه مثل نور معمولی، بلکه مثل یه خط نقرهای که واقعیت رو شکافت. صدای جیغ قطع شد. یه لحظه فقط سکوت بود، سکوت مطلق، از اون نوعی که حتی قلبت هم نمیدونه باید بزنه یا نه. زن جادوگر لرزید، نفس کشید، بعد کمکم پوستش ترک خورد، مثل خاک خشک توی تابستون. موهاش ریخت، صورتش پودر شد، و همونطور که خم شد روی میز سنگی، بدنش به دود سفید تبدیل شد. فقط یه جمله از دهنش اومد، خیلی آهسته، تقریباً بیجان: «آینه خورشید... همیشه حقیقت رو نشون میده...» و بعد... تموم شد. دود رفت بالا و از سقف رد شد. یه لحظه همهچی ساکت شد، فقط صدای قطرههای خون خودمون که میچکیدن روی زمین. نایلا افتاد رو زانو، آینه هنوز تو دستش بود. رفتم سمتش، دستمو گذاشتم روی شونهاش. با صدایی ضعیف گفت: «میدونی میا... همیشه از صدا میترسیدم، نه از سکوت. ولی این سکوت، یه حس دیگهست...» من لبخند زدم، خسته و دردناک. «حس زندهبودنه، نایلا. حداقل فعلاً زندهایم.» یه نگاه به اطراف انداختم — به اون قفس فلزی که حالا باز شده بود، و دختر پیرزن، سارا، بیهوش روی زمین افتاده بود. رفتم سمتش، نبضش رو گرفتم. زنده بود. ضعیف، ولی زنده. نایلا کمکم بلند شد، دستش رو روی گوشش گذاشت، و آینه رو داد به من. «نگهش دار، میا. شاید این تنها چیزیه که میتونه بعداً دوباره جلویشون رو بگیره.» سر تکون دادم و آینه رو گرفتم. وقتی نور آخر غروب از پنجره شکستخورده برج افتاد رو قاب آینه، فهمیدم شاید حق با اون زن جادوگر بوده... آینه خورشید، واقعاً حقیقت رو نشون میده. و حقیقت این بود: ما تازه وارد یه جنگ خیلی خیلی بزرگتر شدیم.
اسلاید اضافه😂
خسته نشدی اینارو نوشتی؟🤣😐
نه والا😂
یورولما😐😂
ناظر نیستم راستی این همه زحمت میکشم برای داستان هام کسی حمایت نمیکنه
معرکه🤗
مرسی پارت چهارمشم خوندی؟
اره