ژانر:ترسناک،رمانتیک، هیجان،ماجراجویی
عروسک کوکیم شروع کرد به حرف زدن:یا جونت یا ویلا!انتخاب خودته...صدای همون دختره بود!!
با ترس به اینه نگاه کردم که یهو یه چیزی محکم خورد به سرمو بیهوش شدم..تنها چیزی که لحظه اخر دیدم...صورت دختر جنه بود!!!
با سردرد شدید چشمامو باز کردم...تو تاریکی مطلق فرو رفته بودم...با کنجکاوی شروع به جستجو برای یذره نور کردم اما دریغ!...داشتم نا امید میدم که یدفعه چشمم خورد به پرده ی سیاه اره خودشه...وقتی پنجره رو کنار دادم...
یه روشنایی زیاد دیدم...اما هر کاری کردم روشنایی وارد نشد که نشد...خیلی برام جای تعجب داشت...!
اما یهو متوجه کثیفی زیاد پنجره شدم و حدس زدم که بخاطر اون باشه...یدفعه در اتاق باز شد و دو نفر اومدن تو و من ناباور به اونا زل زدم..اون دو تا......
دنیل و همون دختر جنه که حالا فهمیدم اسمش لیلیامه...اومدن تو و درو بستن..دنیل بدون اینکه سلام بده شروع به حرف زدن کرد:
منتظر دو نفر جدید باش.خداحافظ!و بعد رفت...حالا فقط من موندمو لیلیام .....
گفتم چرا؟اونم یه پوزخند زد بعد با فریاد گفت:میگی چراااا؟میدونی خاندان کثیف تو با خانواده و احساس من چیکار کردن حالا میگی چرااااا؟ من توضیح نمیرم و بعد لبخند مسخره ای زد و گفت: ادمای اصلی این ارتباط بهت توضیح میدن و بعد رفت...
با دوباره باز شدن در اتاق به اون سمت نگاه کردم و به اون دو نفر که تو دستای نگهبانا بودن خیره موندم...نزدیک بود چشمام از حدقه داشت بیرون میزد...اونا........!
امیدوارم از این داستان خوشت اومده باشه مناظر قسمت 5باش???
نظرات بازدیدکنندگان (2)