مدت زیادی گذشته و از سال اول خاطرات زیادی یادم نمیاد درست مثل قایق کاغذی ای که داخل رودخونه ی ذهنم گمشده باشه ولی حالا که دارم داخل دفترچه ی مغزم اون زمان ها رو ورق میزنم یاد بلند ترین شب سال افتادم
تا حالا فکر کردی که چرا مدرسه ها شهریه میگیرن ولی آخر سر ما دانش اموزا اونایی هستیم که باید وسایل تزیینی هر مراسمی رو بیاریم ؟ همیشه برام سوال بود چرا مدرسه این همه پول میگیره و همیشه از روز اول تا آخر شهریه کم داره؟! دقیقا مثل شب یلدا !!
نماینده ی عزیز کلاسمون ( که با صد تا چاپلوسی به این مقام ( که البته کسی هم نمیخواستش )رسیده بود و نمایندگیش شده بود دومین دلیل بعد از نفوذ نداشته ی مادرش برای پز دادن )وارد کلاس شد و گفت:« گفتن باید داخل کلاس سفره ی شب یلدا بچینیم» ما هم نیمکت ها رو به دیوار ها چسباندیم و میزی از وسط راهرو برداشتیم و چند تا چیز کوچیک که بچه ها از خونه هاشون آورده بودن روی اون گذاشتیم که یکدفعه معاون پرورشیمون با عصبانیت وارد کلاس شد :« چی ؟! اینجا چه خبره؟! من که گفتم باید وسایل رو بیارین توی حیاط!» همون موقع قبل از اینکه کسی چیزی بگه نماینده جلو اومد و گفت:« من بهشون گفتم ولی گوش که نمیدن خانم همین الان میریم داخل حیاط » و معاون سری تکون داد و با عصبانیت رفت و همه ی نگاه ها روی نماینده بود کسی چیزی نمیگفت ولی فضا کاملا سنگین بود از چشم تک تک بچه ها بارون تیر میبارید
رفتیم داخل حیاط و با صحنه ای مواجه شدیم همه ی کلاس ها کلی وسایل آورده بودن و والدینشون همراهشون بود ولی ما... فقط دو تا انار و یک حافظ نامه ی پونزده در پنج داشتیم و سه چهار تا شمع سکه ای ساده همون موقع یادمه که....تو رفتی و به مادرت. زنگ زدی آخه خونه ی شما خیلی نزدیک بود از طرفی ما برگ های خشک پاییزی رو جمع کردیم و سفره رو خودمون با برگ ها تزئین کردیم مادرت خودش رو زود رسوند و وسایلی آورد دو تا چراغ نفتی ، کمی آجیل و شکلات ، پفیلا ، سماور کوچیک و خیلی چیزای دیگه وقتی مامانت رو برای بار اول دیدم خیلی آروم سر تکون دادم اون هم به این خاطر بود که تو و بریتنی و بل با هم دوست بودین خیلی برام جالب بود تو پشت سر اون دو تا میشنستی و همیشه اشغال هات رو زیر پاشون میریختی حتی اگه سطل زباله کنار دستت بود بازم اینکار رو میکردی و سر همین همیشه باهم دعواتون میشد ولی بعد از یه مدت کم کم با هم دوست شدین ولی خب.... من فقط سر گروه ریاضیت بودم ، البته از این بابت خوشحال بودم چون تو تنها کسی بودی که به طرز عجیبی هر سوالی طرح میکردم رو حل میکردی و اکه نمیفهمیدی ازم درموردش میپرسیدی ولی خیلی با هم صمیمی یا دوست نبودیم بگذریم و برگردیم به موضوع اصلی مادرت زنی با قد بلند و مو های قهوهای بود میدونستم سنش زیاده ولی ظاهر جوونی داشت و خیلی هم لاغر بود ( قشنگ معلومه در این مورد به اون رفتی ) و این طوری بود که اون روز هم به خوبی و خوشی سپری شد و هیچ کدوممون نمیدونستم چه چیزایی قراره برامون پیش بیاد یا هر کدوممون قراره چه آینده ای داشته باشیم هیچ کدوممون هیچ چیزی در مورد اینده ای که الان برامون گذشته شده نمیدونستیم و ..... شاید ....همین ندونستن بهتر بود
عااااالی
ممنون😅