این داستانِ کسی است که میخندد، اما چشمانش غم میفروشد. کسی که در جمع خورشید است و در خلوت، آتشفشان. اینجا صدای سکوتِ کسی را میشنوی که همیشه گفت: "مشکلی نیست"، در حالی که دنیایش آتش گرفته بود. این اعترافِ شجاعانهی یک روحِ دوپاره است به زندگیای که میان لبخند و اشک، مهربانی و تنهایی، بودن و نبودن در نوسان است.
همه چیز از بلند شدنِ بیصدام از پشت میز شروع شد. مانند پرندهای که ناگهان میفهمد قفسش باز است، اما پروازش نه به سوی آسمان، که به اعماقِ تنهایی اتاقم بود. بیرون، قضاوتها چون بارانی سرد فرود میآمد: «بذار بره، باز عصبانی شده.» مادرم هم با همان قطعیتِ همیشگی گفت: «چه قدر زود عصبانی میشه.»
یک هفته بعد، تب و لرز تمام تنم را فرا گرفت. چند روز بود چیزی نخورده بودم. وقتی از تخت بلند شدم، دنیا پیش چشمانم سیاه شد و همه چیز به رنگِ آبیِ مات درآمد. خواهرم را صدا زدم: «میشه یه لیوان آب بهم بدی؟» حتی نگاهم نکرد. جوابش یک «خودت برو بگیر» بود، سنگین و سرد.
سکوت کردم. نخواستم خوابِ پدر و مادرم را به هم بزنم. وقتی مادر بیدار شد، گفتم حالم خوب نیست و از خواهرم شکایت کردم. جوابش همان جملههای همیشگی بود: «خودت میدونی با خواهرت چطور رفتار کنی.» و پدر، در جزیرهی بیخبری خودش.
من خود، پرندهای در قفسِ آتشم. در مدرسه، خورشیدم. با تابشی خودجوش، کانون میشوم. با جادوی کلام، دلها را جمع میکنم، اما مهربانی، تاجِ رهبری را بر سرم سنگین میکند. درونم اما جهانی دیگر است: آتشفشانی زیر برف. اشکهایم را پشت پردهی زرینِ لبخند پنهان میکنم. گاه بر زخمهایم میخندم تا عمقشان را بپوشانم. احساسِ «کافی نبودن»، بذری برای رقابتی تلخ است. شلختهام، اما عاشقِ نظمِ شعر و پیچیدگیِ فرمولها. ستارهها را دوست دارم و مانند کدنویسی، دوست دارم مسائل را در هم بتابم تا در پیچیدگی، خود را بیابم.
چه کسی میداند از حالِ من؟ از آن آتشِ سوزانِ خاموش؟ چه کسی میداند از زخمهایم؟ این قصههای نانوشته بر پیکر زمان؟ چه کسی میداند از گریههای شبانهام که با مهتاب درمیآمیزند و صبح، تنها سنگینیای روی بالش به جا میگذارند؟ چه کسی میداند پشت آن لبخندها، قلعهی ویرانی است با پرچمِ شادی؟ چه کسی میداند پشت آن مهربونیها، دریایی از تشنگی برای محبتِ راستین نهفته است؟ کسی نمیداند. و من، در این ندانستنِ جهان، تنهاتر از سایهای بر دیوارِ باد هستم.
میخندم. اما چشمانم آیینهی غم است. سخن میرانم، اما در گوشهی نگاهم طوفانی از سکوت برپاست. باشم یا نباشم؟ دنیا بیکم و کاست به راه خود خواهد رفت. آیا من فقط حاشیهای بر متنِ جهانم؟ نفسی بیواژه؟ رنگی محو؟ اما در ژرفای این پرسش، چراغ کوچکی از عصیان میسوزد: «شاید دنیا کم ندارد... اما من دارم.» این تناقض را دارم. این آتش زیر خاکستر را. این نغمهی ناساز را. و همین بودنِ محض، کافی است تا فردا نیز بجنگم و بر لب، خندهای بنشانم که چشمانم آن را باور ندارد.
و در این نبردِ خاموش، وقتی دیوارهای قلبم ترک برمیدارد، به گوشهی تنهایی پناه میبرم و طلسمی را زمزمه میکنم: «No problem. Everything is okay. Shhhhhh... Don't cry.» یک «No»ی کوچک در برابر دریای «Problem». تمام «اوکی»های دنیا در پای کوه یخِ تنهاییام ذوب میشوند. «ساکت» میگویم، مانند مادری که کودکش را از کابوس میرماند. «نگر» میگویم، و اشک را به نمِ پشت پلک تبدیل میکنم. اما ای کاش کسی بود که میگفت: «Problem is allowed. It's not okay now. Shhhhh... let it out. You can cry.»
هنوز اینجا هستم. با تمام تضادهایم. با تمام زخمهای پنهان و لبخندهای آشکار. شاید دنیا بدون من هم بچرخد، اما من هستم. و همین بودن، با تمام درد و زیباییاش، دلیلی است برای ادامه دادن. فردا دوباره از خواب بیدار میشوم. دوباره لبخند میزنم. دوباره زندگی میکنم. و شاید روزی... شاید روزی کسی پیدا شود که نه فقط لبخندهایم، که اشکهای پشت آن را هم ببیند. تا آن روز، به زندگی ادامه میدهم. نه چون قویام، بلکه چون انتخاب کردهام که باشم.
- 🫠🖤 ....
فرصت؟!😁
خیلی عالی بود🫠