«ساعت ۱۰:۰۷ بود. هشت دقیقه تا وعده باقی مانده بود. من، مثل هر شب، ایستاده بودم و به تاریکی تونل خیره شده بودم...»
هر شب به ایستگاه متروکه قطار میرم…شاید پیاده شد…شاید بالاخره اومد… هر شب،نگهبان به من چشم میدوزد…شاید فکر میکند ارو.اح را میبینم! کاش اینطور بود… امشب،همانطور که به ایستگاه زل زده بودم،نگهبان به سمتم آمد.تمام بدنم میلرزید…چطور توضیح میدادم چرا هر شب اینجام؟ نگهبان کنارم ایستاد. -تو هم منتظر کسی هستی که هیچوقت از آن قطار پیاده نشد،مگر نه؟
زمان ایستاد.چطور میدونست؟شاید فقط حدس زده بود…برگشتم و به صورتش نگاه کردم.برقی که در چشماش بود،گواهی میداد یه حدسِ ساده نیست.به سختی دهانم را باز کردم و شروع به صحبت کردم. +شما…از کجا میدونید؟ اشک از چشم های قهوه ایش سرازیر شد.با صدای محکم که حالا پر از غم بود،شروع به صحبت کرد. -من هم…منتظرم… +منتظر کی؟ نگهبان نگاهی به دستاش انداخت.انگار جواب در خطوط کف دستش پنهان شده بود. -منتظرِ دخترم.شبیه تو بود…
نفس عمیقی کشید و ادامه داد: -میخواست برای تعطیلات…بیاد پیشم…طبق معمول براش بلیت قطار گرفتم و سر ساعت اومدم به ایستگاه…هرج و مرج بود…چشمم به ریل افتاد…قطار نبود…اون لحظه،فقط یک جمله شنیدم:قطار…از ریل…خارج شده…
بعد از حرفش،دیگه فقط گریه نبود.دست هاش رو مشت کرده بود تا لرزششون رو کنترل کنه،ولی تاثیری نداشت. +متاسفم… -بعد از شنیدن جمله…با خودم میگفتم:آروم باش…حتما قطار دیگه ای بوده…؛تا اینکه شل.اق حقیقت به کمرم خورد:فقط یک قطار در آن ساعت میرسید…
هیچ خبری از دخترم ندارم…اون ناپدید شده.فکر کردی چرا نگهبانی ایستگاه متر.وکه رو انتخاب کردم؟…با خودم میگم…شاید روزی خبری ازش آوردن،کی میدونه… فقط صدای شُرشُر بارون به گوش میرسید.نگهبان سکون رو شکست. -تو…چرا هر شب میای اینجا؟ نفس عمیقی کشیدم.چشم هام اندازه دریای خزر اشک داشت…
+اون…میخواست بره شهر دیگه…قبل از سوار شدن…دستم رو گرفت و گفت:زود بر میگردم…با همون قطار ۱۰:۱۵ شب…اون رفت…کارش رو انجام داد و روزی که قرار بود شادی برگشتند باشه…شد عز.ای رفتنش… -اسمش…چی بود؟ +الکس….با خودم عهد بستم هر شب…بیام اینجا…بیام و به ریل خالی زل بزنم…ریل مثل منه؛تنها…
نگهبان دستش رو روی شونه ام گذاشت. -ریل تنهاست،اما تو نه… کلیدی از جیبش درآورد و توی دستم گذاشت«از فردا،تو هم نگهبان این ایستگاهی.این ایستگاه…دیگه متر.وکه نیست…ما اینجا رو خونه ی خاطرات میکنیم…برای آرامش همه مون…» جارو رو برداشت و خاک انداز رو بهم داد. -آماده ای؟ سرم رو تکون دادم و خاک انداز رو گرفتم.تا صبح مشغول تمیزکاری بودیم…صبح هم گلدون مورد علاقه ام و عکس الکس رو برداشتم و به ایستگاه برگشتم.
ایستگاه از زمین تا آسمون با دیشب تفاوت داشت.حالا نور و امید توی ایستگاه جریان داشت…بر خلاف دیشب که سنگینی غم داشت ایستگاه رو ویران میکرد….بالاخره ما یاد گرفتیم چطور با غم کنار بیایم،بدون فراموش کردن…
راستی خوشحال میشم نظرتون رو در مورد داستان بدونم و اینکه دوست دارید داستان های بیشتری براتون بنویسم؟
تو اسلاید شیش،اشتباهی «سکوت» رو «سکون» نوشتم(مدیونید فکر کنید حال ویرایش نداشتم😂😭)
خیلی اوگوجی هستی🤏🤏🤏🛐
🥹🌷
خسته نباشیی
سلامت باشییی
زیبا بود
مرسییی
بازم بنویس نویسندگی ات خوبه
حتمااا❤
خیلی قشنگ بود
و احتمالا بابام تو ایستگاه قطار منتظره
مرسی نظر لطفته❤
قلمت به دلم نشست ...
بهترین تعریفی بود که میتونستم بخونم😭(اشک شوقق)
چون واقعا خوب نوشته بودی❤
واقعا ممنوننننن❤
چهمتن زیباییییی🤌🏻🌷
مرسییی❤