امیدوارم خوشتون بیاد 🥹
کوچهی باریک انتهای محله، فقط دو تا بچه را میشناخت: لیا و اراد. (تشابه اسمیه ها داستان قبلی فرق داشت) صبحها، وقتی آفتاب هنوز خوابآلود بود، صدای خندهشان از لای دیوارهای ترکخورده رد میشد. اراد همیشه جلوتر میدوید، با زانوهای خاکی و دستهایی که انگار برای محافظت ساخته شده بودند. لیا پشت سرش، با موهایی که هیچوقت مرتب نمیماند و چشمانی که دنیا را ساده و امن میدید. آنها با هم بزرگ شدند؛ با زخمهای کوچک، رازهای کودکانه، و قولهایی که بچهها فکر میکنند تا آخر دنیا دوام دارد. اراد همیشه میگفت: «من بزرگ شم، هیچکس نمیتونه اذیتت کنه.» لیا میخندید. آن موقع نمیدانست بعضی قولها بهای سنگینی دارند.
آن روز، همهچیز خیلی عادی شروع شد. صبحی که بوی نان تازه میآمد و صدای دعوای همسایهها مثل همیشه در هوا پخش بود. لیا داشت با گچ روی زمین نقاشی میکشید و اراد برایش داستانی میساخت؛ داستان دو نفری که هیچوقت از هم جدا نمیشوند. اما ظهر، صداها عوض شد. صدای بزرگترها. صدای تصمیم. خانوادهی لیا مجبور به رفتن شدند. خانهای دیگر، محلهای دیگر، زندگیای که اسم اراد در آن جایی نداشت.اراد آن روز هیچ نگفت. فقط ایستاد و نگاه کرد. وقتی کامیون حرکت کرد، مشتش را آنقدر سفت بست که کف دستش خون افتاد، اما گریه نکرد. لیا از پشت شیشه فقط یک چیز دید: پسری که هنوز همانجاست
سالها گذشت. کوچه همان بود، اما خالیتر. و دو اسم، هرکدام در گوشهای از دنیا، هنوز همدیگر را صدا میزدند؛ بیصدا، در دل.
اراد یاد گرفت زودتر از بقیه بزرگ شود. نه چون میخواست، چون مجبور بود. بعد از رفتن لیا، کوچه دیگر جای ماندن نبود. خانه سردتر شد، صداها خشنتر، و دنیا کمکم چهرهی واقعیاش را نشان داد. مردهایی آمدند که لبخند نداشتند، حرفهایشان بوی خطر میداد و قدرت را مثل قانون میشناختند. اراد اول فقط نگاه میکرد. بعد گوش میداد. بعد یاد میگرفت.او باهوش بود، ساکت، و درد را بلد بود. دردی که از نبودنِ لیا آمده بود، و حالا تبدیل شده بود به سوخت. سالها گذشت و اسم «اراد» دیگر فقط اسم یک پسر نبود؛ اسم ترس بود. اسم تصمیم. اسم کسی که وقتی حرف میزد، بقیه ساکت میشدند. رئیس شد، بیآنکه کسی لحظهای را به یاد بیاورد که هنوز بچه بود.اما یک چیز عوض نشد: شبها، وقتی تنها میماند، تصویر دختری با موهای نامرتب و خندههای بیدغدغه از ذهنش نمیرفت. لیا
همهچیز خیلی ناگهانی اتفاق افتاد. لیا هنوز فکر میکرد آن شب هم مثل بقیه شبهاست؛ خیابان آشنا، نور چراغها، صدای قدمهای خودش. تا وقتی که ماشینِ تیرهرنگ کنار پیادهرو ایستاد. اول فکر کرد اشتباه میکند. قدمش را تندتر کرد. اما صدایی آرام و قاطع گفت: «خانم لیا، فقط چند دقیقه.» قبل از اینکه بتواند بدود، قبل از اینکه حتی جیغ بکشد، در باز شد و دنیا تنگ شد. نه ضربهای بود، نه فریادی. فقط دستهایی که راه را بستند و سکوتی که سنگینتر از هر صدایی بود
چشمبند که برداشتند، لیا دیگر خیابان را نمیدید. جای بزرگی بود. سرد. بوی قدرت میداد. دلش میخواست گریه کند، اما نکرد. از بچگی یاد گرفته بود بعضی وقتها باید قویتر از ترست بایستی. در باز شد. مردی وارد شد با قامتی آشنا و نگاهی که زیادی غریبه بود. قلب لیا ایستاد.
نه… محال بود. اسمش از دهانش افتاد، بیصدا، شکسته: «… اراد؟»
عالییییییییی بودددد 😭🛐
محشر بود!
بزاربزازبزار مثل قبلی غم انگیزش نکننننن
هورااا
داستان جدیدددXD
:))
پارت بعدو بذار
نظرت چیه پارت بعدو هرچه زودتر بزاری؟ نظر مثبتت چیه؟ 🎀🎀
امادست.. شب میزارم
هوراا-