بالاخره قسمت دوم هم گذاشتممم! امیدوارم خوشتون بیاد:)
فصل دوم – صدای زنگ کاروانسرا صبح فردا، دهکدهی گُلَریان زودتر از همیشه بیدار شده بود. زنگ کاروانسرا که به صدا درآمد، مثل این بود که خبری تازه در هوا پخش شود؛ خبری که هنوز کسی نمیدانست چیست، اما همه حسش میکردند. ماهرو کنار حوض حیاط نشسته بود و موهایش را میبافت. دستهایش کار خودشان را میکردند، اما ذهنش هنوز میان شاخههای انار مانده بود… جایی که «آرمان» ایستاده بود و اسمش را گفته بود، انگار آن اسم از اول برای او ساخته شده بود. مادر، کوزهی سفالی را زمین گذاشت و گفت: «امروز باید زودتر بری بازار. میگن کاروان تازه رسیده… شاید مشتری بیشتر باشه.»
ماهرو فقط «چشم» گفت، اما دلش تندتر زد. کاروانسرا، همانجایی که آرمان گفته بود تازه به آنجا آمدهاند. راه بازار از کنار باغها میگذشت. آفتاب هنوز نرم بود و بوی نان تازه از خانهها بلند میشد. ماهرو سبد انار را محکمتر گرفت؛ نه از سنگینیاش، از چیزی که در دلش میلرزید. وقتی به بازار رسید، شلوغتر از همیشه بود. صدای چانهزدن، خندهی بچهها، بعبع گوسفندها… اما گوش ماهرو دنبال یک صدا میگشت؛ صدایی که هنوز فقط یکبار شنیده بود.
پدرش مشغول حسابوکتاب بود که ناگهان گفت: «ماهرو… اونجا رو نگاه کن.» او سرش را بلند کرد. آرمان کنار پیرمردی ایستاده بود که بهوضوح پدرش بود؛ مردی خمیده با ریش سفید و چشمانی خسته اما مهربان. داشت با یکی از کاسبها حرف میزد و هر چند لحظه یکبار، بیاختیار نگاهش به اطراف میچرخید… تا اینکه نگاهشان دوباره به هم افتاد. اینبار، آرمان لبخند نزد. فقط مکث کرد. همین مکث کوتاه، انگار بازار را از حرکت انداخت. بعد، آرام جلو آمد. «صبح بهخیر، ماهرو.»
شنیدن اسمش از دهان او، چیزی را در دلش فرو ریخت و دوباره ساخت. ماهرو نفس عمیقی کشید: «صبح بهخیر.» پدرش با کنجکاوی نگاهشان کرد، اما چیزی نگفت. آرمان به سبد انار اشاره کرد: «باز هم مثل همون روز… انگار انارها فقط به دست تو آروم میگیرن.» ماهرو لبخند خیلی کوچکی زد. از آن لبخندهایی که فقط برای یک نفر ساخته شدهاند
اما قبل از آنکه حرفی دیگر ردوبدل شود، صدای تند مردی از پشت سر آمد: «آرمان! بیا اینجا.» مردی جوان، با لباس شهری و نگاهی سخت، نزدیک شد. نگاهش روی ماهرو مکثی کوتاه کرد؛ نه مهربان، نه بیتفاوت. آرمان اخم کمرنگی کرد. «عمو… الان میام.» مرد زیر لب گفت: «اینجا وقت این حرفها نیست.» ماهرو چیزی در دلش فرو نشست. «این حرفها» یعنی چه؟ آرمان نگاه کوتاهی به او انداخت؛ نگاهی که انگار میخواست چیزی بگوید، اما جرأتش را نداشت. «بعداً… اگر شد، میبینمت.» و رفت.
ماهرو تا مدتها همانجا ایستاد. نه به انارها نگاه میکرد، نه به مشتریها. ذهنش پر از یک سؤال تازه بود: آن مرد که بود؟ و چرا لحنش اینقدر سرد؟ آن شب، زیر نور لرزان چراغ نفتی، ماهرو دوباره دفترچهاش را باز کرد. اما اینبار، نوشتنش لرزان بود: «آرمان امروز گفت ‘بعداً’. نمیدانم این ‘بعداً’ چقدر دور است… اما حس میکنم چیزی میان ما ایستاده؛ چیزی که هنوز اسمش را نمیدانم.» و همانطور که قلم را زمین میگذاشت، نمیدانست که آن «چیز»، نه یک نفر… که یک راز قدیمیست؛ رازی که ریشههایش تا سالها پیش، تا آن سوی همین باغ انار، کشیده شده است.
عالی بود ادامه بده
مرسیییی
چشم حتما🌷✨
عالییی بوددد🤡✅ خسته نباشی
ممنان🙏
خيلييي خوبههه
فدات شممم مرسیییی🫂✨
۹
۸
۷
حاجییییی خیلییی قشنگهههههههههههه
عیهنهقجیایمیهحطنطتسناسمش
مرسیییییی🌷✨
۶
۵
۴