مینویسیم برای درک شدن، برای شنیده شدن و برای خوانده شدن.
هرگونه نقدی رو پذیرا هستم. باید بگم که این یکی از داستانهای قدیمی من هستش پس ممکنه ایراد زیاد داشته باشه خوشحال میشم که ایرادات رو به من یادآور بشید.💗🫶🏻🥹
از حرفهایش شگفتزده شدم. حیف شد، ای کاش هیولای محافظم را میدیدم. از آنها پرسیدم: - خب حالا میشه بگید چرا من اومدم اینجا؟ راب مختصر جواب داد: - شاید به خاطر خواستهت. - خواسته؟ چه خواستهای؟ مریکا گفت: - خوب فکر کن. دستم زیر چانهام گذاشتم و حالت متفکرانهای به خود گرفتم. - اینکه تو بچگیم آرزو داشتم یه هیولا ببینم هم حسابه؟ مریکا با لبخند سوال کرد: - از اینکه آرزوت برآورده شده چه حسی داری؟ با لبخند و شور و شوق جواب دادم: - حس غیر قابل وصفی دارم؛ خوشحالم زندگیم از یکنواختی در اومده. راب دست به سینه شد و گفت: - ولی به نظر من فقط همین نیست. حتماً یه دلیل دیگهای هم داره که بعداً میفهمیم. ایملدا که تا الآن ساکت بود پرسید: - خب اینها به کنار، چه دلیلی داره که لیا تو خونه من، روی تختم ظاهر بشه؟ یکی من رو توجیه کنه.
مریکا سرد جواب داد: - شاید همزاد باشید. چشمهایم گرد شدند. همزمان گفتیم: - همزاد؟! نه امکان نداره! مریکا و راب با هرهر خندیدند. مریکا با ته ماندهای از خنده گفت: - شوخی کردم، این هم حتماً یه دلیلی داره که بعداً میفهمیم. راب رو کرد به من و گفت: - خیلی خب لیا از خودت برای ما بگو، اینطور که پیداست از این به بعد قراره خیلی هم دیگه رو ببینیم. سپس لبخندی حوالهام کرد. مردد بودم اما سر بسته از اخلاق عجیب و غریبم گفتم. مریکا حالت متفکرانهای به خودش گرفت و گفت: - خب شاید یکی از دلایلی که به اینجا اومدی همین رفتارهای عجیب و غریبت باشه. راب سری تکان داد و گفت: - ولی من یک سری حدسها میزنم که شاید بعداً درست از آب در بیاد. به سمتش چرخیدم و پرسیدم: - چی؟ چه حدسهایی؟ راب پاهایش را روی هم گذاشت و به مبل تکیه داد. - خب شاید تو متعلق به اینجا باشی و حالا دوباره به اینجا برگشتی. شاید هم... - شاید چی؟ - شاید هم آتریای طرد شده یا طلسم شده باشی که حالا این بُعد داره کاری میکنه قدرتهات برگرده. - این آتریا که میگی چی هست اصلاً؟ - اونها قیافهای شبیه به انسانها و قدرتهای ماورائی دارن. همچنین میتونن عناصر رو کنترل کنن. علاوه بر این جاودانه هستن. خب وقتی یه آتریا بیقدرت متولد میشه بعد از چند هفته یا چند روز جادوی سیاره اون رو از جَو خارج میکنه و ممکنه اون رو به هر جایی بفرسته؛ به اونها میگن آتریاهای طرد شده. دستهایم رو به نشانهی "صبر کن" بالا آوردم و پرسیدم: - طلسم و جادو وجود داره و تو میگی که شاید من یه آتریا باشم؟ - آره وجود داره و اینها فقط حدس هستن.
سپس بلند شد و شروع کرد به قدم زدن. - خب با این حال موجودات جادویی هم وجود دارن؟ ایملدا با لبخند گفت: - معلومه که وجود دارن مثلاً راب رو ببین، اون یه دو رگهی "اِلف_هیولا" ست و مریکا هم "افسونگر تاریکی_هیولا" . زیر لب ایولی زمزمه کردم که مریکا توضیح داد: - من از طرف مادری رگهی هیولا دارم و این رنگ شبیه به آتش موها و بالهام بخاطر اینه که مادرم هیولای آتشین بوده. راب ادامه داد: - و من هم از پدرم رگهی هیولا رو به ارث بردم. اون میتونست با غولها ارتباط بر قرار کنه و هیپنوتیزم انجام بده. مادرم هم یه الف بود و با گلهای یخین ارتباط داشت که به من منتقل شد. - پس پیشگویی چی؟
با افتخار و غرور دست به سینه شد و بادی در غبغب انداخت: - اون ویژگی خاص خودمه! - که اینطور! خب ایملدا نمیخوای از خودت برای من بگی؟ ایملدا که انگار خیلی ذوق زده شده بود، شروع کرد به تعریف کردن: - خب من هیولای "تیغه سمی" ام و تیغههایی که دارم میتونن ز.هر تولید کنن؛ ما تیغه سمیها در برابر هر گونه ز.هری مقاوم هستیم. من عادت دارم گاهی توی چای ز.هر بریزم. با این جملهی آخرش رنگ از صورتم پرید و مو به تنم سیخ شد. با تعجب گفتم: - چی داری میگی؟ یعنی اون چای که به من تعارف کردی هم داخلش ز.هر بود؟! نکنه شما هیولای قا.تلین و من هم طع.مهتون؟
نظرات بازدیدکنندگان (0)