پسرکی که بعد از طلاق والدینش از خانه فرار کرد ولی برای زنده ماندن به مردی خلافکار تکیه کرد و کم کم به دنیای او پیوست اما با انجام یک اشتباه به کلی آینده اش را تغییر داد...حالا باید ببینیم تمام پیچ و خم مسیر پسرک داستان را وادار به چه کارهایی میکند؟!
آیرس مقابل در ایستاده بود و چندین بار از قبل زنگ در را زده بود و با قیافه پوکر به در نگاه میکرد.زنی که در آن سو بود با نزدیک شدن به در تکرار میکرد«اومدم عزیزم...اومدمم»در باز شد و چهره زنی را نشان داد که کمی جوان تر از باکو به نظر میرسید آیرس ابرو بالا انداخت و نگاه انتقادی به سرتاپا زن انداخت و در همین حال تیاندی و آمیگدال نیز رسیدند.نگاه آمیگدال با شرمندگی به سمت زن رفت و گفت «مامان...متاسفم...دوباره باید میوه هارو بشورمـ» قبل از اینکه حرف آمیگدال تمام شود تیاندی با نیشخندی گفت«فقط داری کار را بدتر میکنی دستپاچلفتی!» زن آهی کشید و گفت«کافیه!....الان مهمون داریم و وقت جروبحث های شما نیست....فعلا باید از آیرس پذیرایی کنیم» زن با لبخندی به آیرس نگاه کرد و از او دعوت میکرد تا وارد خانه شود آیرس نگاهش بین زن و دخترک چرخید و با دیدن شباهت چهره و رنگ چشمانشان سرنخ هایی پیدا میکرد که چرا دخترک آن زن را مامان صدا کرد آیرس وارد خانه شد ولی خیلی جلو نرفت و فقط در چهره زن نگاه کرد و گفت «فقط میخوام با باکو صحبت کنم نه بیشتر» زن لبخندی زد و گفت «باشه باکو هم به ما ملحق میشه اما اول بشین...راه زیادی اومدی نباید زود بری»
در همین حال آمیگدال در آشپزخانه درگیر میوه ها بود و تیاندی از قبل روی کاناپه مشغول گیمینگ بود آیرس فقط شانه بالا انداخت و گفت«نه لازم نیست....فقط صداش کن» زن از پله ها بالا میرفت تا باکو را صدا کند در حالی که آیرس و امیگدال و تیاندی در طبقه پایین بودند. آیرس با دقت به اطراف نگاه میکرد هرچند رد نازکی از کنجکاوی در چشمانش بود تیاندی چشمانش به صفحه موبایل دوخته شده بود اما کل حواسش به آیرس بود. -«نمیخوای خودتو معرفی کنی؟» +«نه» -«باشه...به هر حال میشناسمت» آیرس اخم کرد و به سمت تیاندی چرخید و گفت«و جنابعالی چطوری منو میشناسی؟» تیاندی پوزخندی زد و موبایلش را کنار گذاشت و با قیافه ای از خود راضی گفت«همه گذشته عمو باکو رو میدونن...و البته پسر ناتنی که سالهاست از خانواده اش فرار میکنه!» آیرس حس میکرد رگ هایش داغ شده اند و حقیقت مثل یک تن آجر به او برخورد میکرد. در همین حال آمیگدال با چشمان گشاد و متعجب به آیرس نگاه میکرد.
تیاندی خندید و از واکنش هردو لذت میبرد تا اینکه صدای باکو جو اتاق را شکست. «آیرس!....به خونه خوش اومدی پسرم» باکو با لبخند گرم پدرانه اش جلو رفت تا آیرس را بغل کند اما آیرس تنها یک قدم عقب رفت و در حالی که به ویژگی های تغییر کرده باکو نگاه میکرد ساکت بود. باکو آهی کشید و با تردید دستانش را پایین آورد و گفت «اه...زمان زیادی گذشته حتما پیر شدم و حتی پسرم منو نمیشناسه....درسته؟» آیرس به سرعت خودش را جمع و جور کرد و لبخند تلخی زد و گفت « من کسی هستم که تو را فراموش کردم؟....اوه اینقدر دراماتیک نباش هنوز چهرتو در آن روز به یاد دارم پدر!» دستانش مشت شده بود و خشم از چشمانش ساطع میشد،شاید اینبار باکو بعد از همه سال دوباره حس پشیمانی داشت رزین کنار آمیگدال ایستاده بود و با تردید شانه دخترش را گرفته بود چون نمیدانست دقیقا زمان درستی است که همه حقیقت را بشنود یا نه. آمیگدال فقط شوکه شده بود و به همه چیز روبه رویش نگاه میکرد و قسمتی از تصوراتی که از پدر قهرمانش ساخته بود ترک میخورد؟ باکو سرش را پایین انداخت و گفت «میفهمم....من بدترین پدر دنیا هستم؟ شاید بدتر از این ولی هنوز حق ندارم دلتنگت باشم؟» باکو آرام شانه آیرس را گرفت و به سمت خودش کشید و بغلش کرد.
آیرس مقاومت نکرد چون شاید واقعا دلش تنگ شده بود اما هنوز جرعت نداشت دستانش را دور پدرش حلقه کند و مثل دوران کودکیاش صادقانه محبتش را حس کند. زمان برای آیرس خیلی دردناک بود و خاطرات ذخم سر باز را بدتر میکردند بعد چند لحظه باکو عقب رفت و سپس رو به رزین گفت «عزیزم امروز پسرم مهمون ما است پس بهترین غذایی که داریم بیارید....باید در پذیرایی از تک پسرم سنگ تموم بزاریم» رزین با بغض لبخند زد و توده گلویش را قورت داد و با لبخند گرمش گفت«البته....بهترین هر چیزی را آماده کردم» رزین واقعا زن مهربانی بود و دل بزرگی داشت و از قبل آیرس را پذیرفته بود و دیدن روابط پدر و فرزندی آیرس و باکو برایش شیرین بود میز نهار سریع تر از همیشه آماده شد و کانون خانواده با وجود همه چیز گرم به نظر می رسید. تیاندی و آمیگدال ساکت ترین اعضای میز بودند و رزین و باکو، آیرس را منبع توجه قرار داده بودند. آیرس فقط ساکت بود و به همه چیز نگاه میکرد...همه جزئیات را میدید و قلبش درد می گرفت؟ آره درد داشت چون دلش برای خانواده قبلی اش تنگ شده بود اما حالا نوعی دیگری از محبت را حس میکرد؟...شاید یک دلتنگی متوقف بود ولی در آن لحظه دلش را به درد می آورد
باکو با نگاهی کلی به میز غذا و حالا فرصتی که حالا داشت تا دلتنگی اش را برطرف کند اما بحث جالب تری داشت. «آیرس...قبلا هرگز فرصتی نداشتم که خواهرت را معرفی کنم اما حالا به نظرم وقتش رسیده....او آمیگدال است دختری که آن روز در دادگاه دیدی» انگشتان آیرس روی چنگال سفت شد و نگاهش به سمت آمیگدال چرخید ولی آمیگدال به آیرس نگاه نکرد چون بعد از دیدن چشمان آیرس در مقابل در خانه هنوز احساس تردید داشت. رزین لبخند زد و گفت «آمیگدال تو خوش شانسی که چنین برادر شیرمردی داری...باید وقت بگذاری و با برادرت آشنا بشی!....مطمئنم حرف هایی برای گفتن دارید» نگاه رزین به سمت باکو برگشت و با سرزنش اشاره هایی رد و بدل میشد باکو گلویش را صاف کرد و با نگاه نامطمئن به رزین و سپس آیرس گفت «البته....شما فاصله سنی زیادی ندارید درسته؟ پس هنوز میتونید گپ بزنیدـ» حرف باکو با اشاره رزین متوقف شد و مرد مسن آهی از سر ناامیدی کشید تیاندی ابرو بالا انداخت و به آیرس و سپس آمیگدال نگاه کرد. «اما آیرس غریبه است درسته؟...اونا خواهر برادر نیستن و بعلاوه من به آیرس اعتماد ندارم» نگاه همه به سمت تیاندی چرخید و دمای اتاق کم کم برای تیاندی گرم تر از همیشه شد. سرش را پایین انداخت و گفت «فقط میخواستم مطمئن بشم»
آیرس نگاهش را به سمت آمیگدال برگرداند و آمیگدال دوباره به سرعت جای دیگری را نگاه کرد.اما آیرس ساکت نماند. «سلام خواهر» جمله آیرس در هوا معلق بود و همه را در مٍهی از ناباوری فرو میبرد. رزین به آمیگدال اشاره کرد که پاسخ بدهد اما به نظر آمیگدال هنوز آماده نبود.چند لحظه بعد نفس عمیقی کشید و با صدایی نه چندان مطمئن گفت «سلام برادر» باکو و رزین بالاخره نفس راحتی کشیدند و حس خوبی داشتند که بالاخره کانون خانواده را تکمیل میکردند. آیرس تکه گوشتی را با چنگال به سمت بشقاب آمیگدال برد و کنار سهم غذای او گذاشت و گفت «نمیدونم با این پسر چه نسبتی دارید ولی من میتونم بهتر از اون باشم پس روی منم حساب کن... خواهر» باکو و رزین برای چند لحظه خشکشان زده بود و نگاهشان بین آمیگدال و آیرس در چرخش بود.تیاندی آهی کشید و با اخم گفت «هی من پسر عموشم و حق دارم مراقبش باشم!...اصلا منظورت چیه؟» آیرس نگاهش به سمت تیاندی چرخید و به صندلی تکیه داد و گفت «به هر حال تو کاملا شبیه کسی نیستی که مراقبش باشه...هنوز حادثه جلوی در یادمه!»
باکو خندید و شانه آیرس را گرفت و گفت «خدای من...آیرس تو خیلی بزرگ شدی پسرم!...من خیلی بهت افتخار میکنم....بیا بیشتر بخور همه این غذاها برای تو است» رزین و باکو دوباره بشقاب آیرس را پر کردند اما در آن لحظه نگاه آیرس فقط به آمیگدال که در سوی دیگر میز نشسته بود دوخته شده بود. خاطرات اولین دیدارش با دختر کوچولویی که در دادگاه در آغوش پدرش بود و حالا دختری که به ظرافت تمام رشد کرده بود یک فیلم کوتاه و سورئال در طرف دیگر آمیگدال فقط به غذایش چشم دوخته بود و باور نمیکرد برادری که سالها در موردش کنجکاوی میکرد آیرس باشد.... آمیگدال فکر میکرد برادرش مثل بقیه خواهد بود و میتواند صادقانه بغلش کند یا در چشمانش نگاه کند اما نه...آیرس متفاوت بود و حسی از محافظت و سرسختی را از خود ساطع میکرد و انگار از قبل حصاری دور خودش ساخته بود نهار کم کم تمام شد و تشریفات میز جمع شده بود.آیرس که قبلا سعی داشت این خانه و اعضایش را پس بزند با شکستی که خورده بود حالا در کنارشان غذا خورده بود.تیاندی از حضور آیرس غر میزد و به وضوح از اینکه حالا مرکز توجه نبود آزرده شده بود،باکو و رزین احساس رضایت خاصی را داشتند و آمیگدال کاملا در مورد احساساتش مطمئن نبود...
آیرس بعد از غذا خانه باکو را ترک کرد اما خودش هم میدانست که حس ماندن بیشتر از غرورش بود اما فعلا برای شکست زود بود؟... به سمت ماشینش رفت و سوار شد و برای آخرین بار به خانه جدید باکو نگاه کرد و سعی داشت احساسات و افکارش را خفه کند. در حالی که ماشین حرکت میکرد متوجه آمیگدال شد که پشت ماشین می دود پس با تردید ترمز کرد و شیشه ماشین را پایین کشید، امیگدال که به سرعت دویده بود وقتی به ماشین رسید نفس نفس میزد و آشفته بود اما سعی کرد خودش را جمع و جور کند و حرف بزند. «داداش...میشه...میشه منو تا آکادمی سلامت ببری؟...لطفا» آیرس نگاهش به امیگدالی که نفس نفس میزد دوخته شد و چند لحظه بعد قفل ماشین را باز کرد و فقط گفت«سوار شو»
خیلی قشنگه
حیف دسته داستان زیاد مخاطب نداره وگرنه قطعا این داستان خیلی خوب لایک میگرفت
خوشحالم که دوستش داشتی مطمئن باش پارت بعدو از دست ندی😍
آفرین عالیه ادامه بده
متشکرم🤩