پارت سوم از داستانم امیدوارم لذت ببرید :)
٣ سرباز مقر لژیون، آتلانسیتی 4ام ژانویه، سال 2625 ساعت 11:30 صبح «خب، از خودت بگو. چی شد خاطرهشناس شدی؟» جیمز با حالتی مشتاق به الینا نگاه میکرد؛ انگار واقعاً منتظر شنیدن جواب بود، نه صرفاً پر کردن سکوت. بعد از جلسهای طولانی و پر از اصطلاحات پیچیده با پروفسور شاول و دکتر مکلین، او الینا را به قهوهای در کافهی لژیون دعوت کرده بود و الینا هم پذیرفته بود. حالا هر دو روی بالکن کافه در طبقه 65ام نشسته بودند؛ جایی که چشماندازی وسیع از شهر زیر پایشان گسترده بود و ترافیک هوایی بیوقفه از میان برجها عبور میکرد. الینا نفسی تازه کرد و گفت: «راستش… من وقتی خیلی کوچیک بودم، پدر و مادرم رو از دست دادم.
برای همین تقریباً هیچ خاطرهای ازشون نداشتم.» مکثی کرد، انگار داشت دنبال واژهی درست میگشت. «وقتی هجده سالم شد و اجازهی مراجعه به خاطرهشناس رو گرفتم، اون کمکم کرد خاطرات باقیمونده رو بازیابی کنم. دیدن اون تکههای گمشده… خیلی چیزها رو برام عوض کرد. همون موقع تصمیم گرفتم خاطرهشناس بشم. فکر کردم شاید بتونم به بقیه هم کمک کنم.» جیمز لحظهای به او نگاه کرد و درحالی که جرئهای از قهوهاش را مزه مزه میکرد پرسید: «چطوری پدر و مادرت رو... از دست دادی؟» الینا هم لحظهای مکث کرد تا جرئهای از قهوهاش بنوشد. قهوه مخلوطی از طعم تلخ و شیرین داشت که با تضادشان مزهای دلپذیر ساخته بودند. «خب، تا جایی که میدونم اونا هم واسه لژیون کار میکردن. پدرم خلبان درون بود و مادرم هم کمک خلبانش. یه بار که برای یکی از ماموریت هاشون رفته بودن موتور درون دچار نقص میشه و سقوط میکنن.» حالا قهوه در دهان الینا بیشتر تلخ بود تا شیرین، شاید هم تلخی کلماتش بود که آزارش میداد. چند ثانیه سکوت بینشان افتاد، سپس الینا پرسید: «تو چی؟»
جیمز شانهای بالا انداخت و جرعهی دیگری نوشید. «پدرم رو که دیدی.» الینا با تردید گفت: «آقای دالاس، بنظر... رسمی میومد.» جیمز دستش را بیخیال تکان داد. «لازم نیست مؤدب باشی، خودمم قبول دارم یه کم بداخلاقه. از وقتی مادرم… رفت، اینجوری شد.» «رفت…؟» صدای الینا کش آمد. جیمز آهی کشید. «حدود هفت سالم بود. نصف شب بیدارم کرد، گفت باید مراقب خودم باشم چون مجبوره بره جایی. بغلم کرد، گفت دوستم داره. صبح که بیدار شدم، بدون هیچ رد و نشونی ناپدید شده بود.» لبخند کمرنگی زد. «ظاهراً اونقدرها هم دوستم نداشت.» الینا بیاختیار دستش را روی دست جیمز گذاشت و با لحنی دلسوزانه گفت: «حتما دلیل موجهی براش داشته. اگه دوستت نداشت ازت خداحافظی نمیکرد.» جیمز که خشکش زده بود فقط نگاهش کرد. الینا تازه متوجه تماس دستهایشان شد. سریع دستش را عقب کشید و برای پنهان کردن خجالتش، فنجان قهوه را بالا آورد. چند دقیقه سکوتی سنگین بینشان
حاکم شد و جو را معذب کننده باقی گذاشت. بالاخره الینا سکوت را شکست و پرسید: «کار تو اینجا چیه؟ منظورم اینه من به عنوان یه خاطرهشناس اینجام، تو قراره چیکار کنی؟» جیمز با لحنی که هنوز معذب بنظر میرسید جواب داد: «نقش من بیشتر نظارتیه. اگه چیزی لازم داشتید، من براتون فراهم میکنم و گزارش پیشرفتتون رو به اعضای اصلی میرسونم.» سپس قبل از آنکه جو دوباره خجالتآور شود ایستاد و گفت: «بهتره بریم به بیمارمون یه سر بزنیم.» و به سمت در خروجی بالکن به راه افتاد، الینا هم با کمی فاصله به دنبالش رفت. پس از چند دقیقه راه رفتن در سکوت، جیمز با تردید پرسید: «تو...عام...با کسی هستی؟» الینا که دوباره داشت داغی سرخ شدنش را حس میکرد جواب داد: «نه. هیچوقت فرصتش پیش نیومد. تو چی؟» جیمز آهی کشید و گفت: «به نیمه گمشده باور داری؟» الینا کمی فکر کرد و بعد با تردید گفت: «کم و بیش.» جیمز نفسی تازه کرد و حرفش را ادامه داد: «خب راستش... من هر بار کسی رو دیدم... اون حسی که بهش میگن عشق رو تجربه نکردم. میدونی، من چیزی بیشتر از
احساسات این دنیا و مادیاتش میخوام، من یه عشق افسانهای میخوام؛ عشقی که هر لحظه از زندگی رو برام یه ماجرای تازه کنه. تا الان با هرکی سر قرار رفتم، یا بخاطر معروف بودن خودم باهام بوده یا معروف بودن پدرم، و این عشق نیست...» الینا در سکوت به حرف های جیمز فکر کرد. او اصلا انتظار نداشت جیمز چنین شخصیت شاعرانهای داشته باشد. دوباره هردو سکوت کردند و با سری پایین و غرق در فکر به راه رفتن ادامه دادند. وقتی به در اتاق سرباز رسیدند، جیمز ایستاد. نگاه کوتاهی به الینا انداخت، انگار که داشت چیزی را سبکسنگین میکرد. «هی میخوای واسه شام بریم بیرون؟ یه رستوران خوب سراغ دارم.» الینا پشت پلک نازک کرد و همزمان که دستش را به کمر میزد با طعنه گفت: «این یه قراره؟» جیمز به تته پته افتاد. «عام...چیز.... میدونی...» الینا دستش را جلوی دهانش گرفت و ریزخندی سر داد، بعد با لحنی مشتاق جیمز را از تته پته نجات داد: «دارم باهات شوخی میکنم. چرا که نه، حتما میام.» جیمز درحالی که در اتاق را باز میکرد ادامه داد.
«ساعت ده امشب خوبه؟» الینا دهانش را باز کرد که پاسخ بدهد اما ناگهان خشکش زد. قبل از آن که جیمز چیزی بگوید به داخل اتاق اشاره کرد و با حیرت گفت: «سرباز! فرار کرده!» جیمز به داخل اتاق دوید. پروفسور شاول بدون لباس روی زمین افتاده بود و سرنگی خالی کنارش بود. تختی که سرباز روی آن بود خالی بود و هیچ اثری از خود سرباز به جا نمانده بود. جیمز بلافاصله دکمهای را روی ساعتش فشار داد و گفت: «آرتمیس آژیر رو فعال کن، یه بیمار فرار کرده.» *** 'اسکار نه!' به آرامی چشمانم را باز کردم. احساس منگی شدیدی داشتم، پلک هایم چنان سنگین بودند انگار که چندین تن وزن داشتند. از لای پلک هایم اطراف را وارسی کردم. در اتاقی شبیه به دندان پزشکی بودم و مردی مسن که روپوش سفیدی به تن داشت سمت چپم داشت با دستگاه هایی کار میکرد. مرد برگشت و تا
چشمان بازم را دید گفت: «حدس میزدم بزودی بیدار بشی ولی فک نمیکردم انقد زود.» سپس سرنگی برداشت و با دارویی پر کرد که حدس میزدم برای بیهوشی باشد. درحالی که سرنگ در دست داشت و به سمتم میآمد ادامه داد. «هنوز باید بخوابی...» همین که خواست سرنگ را به گردنم تزریق کند آن را از دستش قاپیدم و به خودش تزریق کردم. آه مرد در گلویش خفه شد و پیکر کم جانش به زمین افتاد. با عجله از تخت به بیرون پریدم و سرم ها و سوزن هایی که جای جای بدنم فرو رفته بودند را بیرون کشیدم. به سمت در اتاق رفتم تا بازش کنم اما هیچ دستگیره یا قفلی نیافتم، فقط صفحه نمایشی که خط کارتخوانی زیرش بود روی دیوار کنار در بود. به سمت تبلت اطلاعاتی که روی نرده انتهای تختم آویزان بود رفتم. روی تبلت، اطلاعاتی نوشته بود که حدس میزدم مربوط به خودم باشد. نام بیمار: مایکل جیک جیسون سن (بیولوژیکی): 25 سال مشکل: فراموشی
اسم من مایکل بود. چه اتفاقی برایم افتاده بود؟ چرا چیزی به یاد نمیآوردم؟ به سمت مردی که نقش زمین کرده بودم رفتم و لباس هایش را درآوردم، سپس لباس های بیمارستانی خودم را با لباس های مرد عوض کردم. در جیب شلوار پارچهای که پوشیده بود کارتی پیدا کردم که حدس میزدم برای قفل در باشد. با کارت در دست دوباره به سمت در رفتم. کارت را در جای کارتخوان کشیدم. صفحه نمایش، نوشته سبز تایید را نشان داد و در با صدای تق حرکت کردن قفل هایش باز شد. در اتاق را کمی باز کردم و از لای آن، نگاهی به بیرون انداختم. راهرو بیرون که در دیوارش در های بیشتری مانند در اتاق من از ابتدا تا انتها داشت، خالی بود. در را کامل باز کردم و به بیرون قدم گذاشتم. سمت راست، در انتهای راهرو دری بود که نوشته قرمز رنگ خروج اضطراری را رویش خواندم. با قدم های تند به سمت در رفتم و بازش کردم. پله های فلزی خروج اضطراری که با نور کمسویی روشن شده بودند نیز خالی بودند. به درون راهپله قدم گذاشتم و در را پشت سرم بستم. از پله ها به سمت پایین حرکت
کردم. پس چندین دقیقه دویدن در پله ها بالخره به انتهای مسیر که در فلزی دیگری بود رسیدم. روی در تابلویی با نوشته "طبقه همکف" قرار داشت. در را باز کردم و به بیرون نگاهی انداختم. محیط بیرون نیز مانند راهرویی بود که از آن خارج شده بودم. قبل از آن که کسی مرا ببیند از در خارج شدم و به سمت انتهای راهرو حرکت کردم. انتهای راهرو دری شیشهای بود که به محیطی بزرگتر باز میشد. در را باز کردم و به بیرون قدم گذاشتم. محیط بیرون که به بزرگی یک پارک بود و سقف بلندی داشت، پر از ربات ها، دکتر های روپوش سفید و سرباز هایی بود که از جایی به جای دیگر میرفتند. داشتم به سمت نزدیکترین در خروجی حرکت میکردم که ناگهان آژیر ها به صدا درآمدند. تقریبا تمام آدم های اطرافم همزمان به ساعت هایشان نگاه کردند. سرعت قدم هایم را بیشتر کردم و همین که داشتم به در نزدیک میشدم یکی از مامور ها از پشت سرم فریاد زد: «خودشه، بگیریدش.» با سرعت شروع به دویدن کردم و از در خارج شدم.
همزمان با من، دوجین مامور هم از در خارج شدند و به دنبالم دویدند. چشمانم به سرعت شروع به سوختن کردند، ظاهرا مدت ها بود که نور ستارهای را ندیده بودند. مامور ها داشتند نزدیک و نزدیکتر میشدند و اگر راه فراری پیدا نمیکردم بزودی دوباره اسیر میشدم. راهم را به سمت پارکینگ کج کردم تا شاید ماشین های پارک شده سرعت ماموران را کم کند. ماشین ها را یکی پس از دیگری گذراندم و چند جا با پیچ های ناگهانی باعث گیجی ماموران شدم، اما تعدادشان آنقدر زیاد بود که انگار هرچه میکردم بی فایده بود. داشتم به انتهای پارکینگ میرسیدم که ناگهان ماشینی مشکی با شیشه های دودی راهم را بست. دیگر ناامید شده بودم و آماده گیر افتادن بودم که در ماشین باز شد و زنی تیره پوست با زخمی روی چشم چپش و لباس کاملا سیاه ماموران ویژه را نمایان کرد. زن با فریاد گفت: «سوار شو.» نگاهی به پشت سرم انداختم؛ مامور ها داشتند میرسیدند. پس از کمی دست دست کردن بالخره سوار شدم و در را بستم. ماشین بی معطلی به راه افتاد و تعقیب کنندگانم را جا گذاشت.
*** ساموئل در دفترش نشسته بود و غرق در فکر بود که کسی در زد. «بیا تو» ماموری جوان وارد شد و با لحنی رسمی اعلام کرد: «قربان، بیمار شماره 22 فرار کرد.» ساموئل با خشم روی میز کوبید و فریاد زد: «چطور گذاشتید بیماری که بیهوش بوده و فراموشی داره از امن ترین محل کهکشان فرار کنه؟» مامور با همان لحن رسمی ادامه داد. «ظاهرا خودش تنها نبوده. یکی کمکش کرده.» سپس دکمهای را روی ساعتش فشار داد و ویدویی هولوگرامی از پارکینگ مجتمع لژیون و لحظه فرار مرد را به نمایش گذاشت. ساموئل که با دقت ماشین فراری دهنده بیمار را نگاه میکرد پرسید: «هیچ نظری دارید کی کمکش کرده؟» «خیر قربان. ردشون رو تا بزرگراه زدیم اما از طریق نقطه های کور گممون کردن.» «مرخصی» همین که مامور از اتاق خارج شد ساموئل دوباره پشت میزش نشست. او مامور فراری را میگرفت، حتم داشت که میگرفت. به هر حال، مگر چاره دیگری هم داشت؟ کشو میزش را باز کرد و تلفنی را بیرون آورد. این روز ها دیگر هیچکس از تلفن های هوشمند گذشته استفاده نمیکرد به همین دلیل خطی خالی و امن داشتند. شمارهای را گرفت. صاحب شماره با بوق دوم جواب داد. ساموئل بدون مکث و با صدایی لرزان گفت: «22 از دستمون فرار کرد.» پس از چند ثانیه وقتی پاسخی از فرد آن طرف خط دریافت نکرد ادامه داد. «اما مطمئن باشید که میگیریمش. خودم شخصا پیگیرش میشم.» شخص آن طرف خط با لحنی آرام که بجای آرامش ترس به جان ساموئل میانداخت گفت: «بهتره همینطور باشه.» و قطع کرد. ساموئل برای چند ثانیه سر جایش نشست و بعد ایستاد و با خشم تمام وسایل روی میزش را پایین ریخت.
نظرات بازدیدکنندگان (0)