حالا نوبت توست.. که غم هایم را تجربه کنی پارت دوم
زنگ آخر خورد. همه رفتند. حیاط خالی شد. لیا روی نیمکت ماند، مثل کسی که نمیداند منتظر است یا فقط خسته است. اراد هم میتوانست برود. ولی نرفت. برای اولین بار، به جای اینکه دنبالش بدود، نشست. چند متر دورتر. هیچ نگفت. دقایق گذشت. لیا گفت: «نمیخوای چیزی بگی؟» اراد نفسش را داد بیرون. «اگه حرف بزنم، دوباره خرابش میکنم.»
لیا خندید. کوتاه. تلخ. «تو از همون اول خرابش کردی. حالا حداقل صادق باش.» اراد سرش را بالا آورد.
سکوت. بعد آرام گفت: «تو تنها کسی بودی که منو همونجوری که هستم میدید. نه با اعتمادبهنفس، نه با شوخی. با ضعفهام. و من از این ترسیدم.» لیا بلند شد. جلویش ایستاد. گفت: «میدونی دردش چی بود؟ نه اینکه انتخابم نکردی… اینکه حتی نفهمیدی من داشتم انتخابت میکردم.» این جمله، محکمتر از هر فریادی خورد به سینهی اراد. چیزی نگفت. چون این بار، واقعاً چیزی برای دفاع نداشت. لیا برگشت که برود. اراد گفت: «من نمیخوام دوباره شروع کنیم. من فقط نمیخوام داستان ما همینجا، با نفهمیدن تموم بشه.» لیا ایستاد. بعد از چند ثانیه گفت: «باشه. ولی این بار، تو نگاه کن. نه از ردیف جلو… از همونجایی که من سالها نگاهت میکردم.» و رفت.
" اراد " زنگ آخر که خورد، صدایش مثل یک حکم بود. یا میرفتم… یا میماندم و بالاخره با چیزی که مدتها ازش فرار کرده بودم روبهرو میشدم. همه رفتند. صدای قدمها محو شد. فقط من ماندم و او، آنطرف حیاط، روی همان نیمکتی که همیشه از کنارش رد میشدم. نشستم. چند متر دورتر. نه از شجاعت. از ترس. ترس از اینکه اگر نزدیکتر شوم، دیگر نتوانم وانمود کنم حالم خوب است.
دقایق کش آمدند. صدایش را شنیدم: «نمیخوای چیزی بگی؟» نفسم را نگه داشتم. بعد رهایش کردم. اگر الان هم دروغ میگفتم، دیگر هیچوقت خودم را نمیبخشیدم. گفتم: «اگه حرف بزنم، دوباره خرابش میکنم.»
خندید. ولی خندهاش مثل قبل نبود. مثل خطی بود که روی شیشه میافتد. گفت: «تو از همون اول خرابش کردی. حالا حداقل صادق باش.» سرم را بالا آوردم. دیدمش. نه مثل قبل، نه از دور. نزدیک. واقعی.
دلم میخواست نگاهم نکند. ولی کرد. ادامه دادم: «تو منو جوری میدیدی که خودم جرأت نداشتم ببینم. با تردید، با ضعف، با همهچیزهایی که قایم میکردم. و من از این ترسیدم.» بلند شد. وقتی آمد جلو، قلبم عقب رفت. گفت: «میدونی دردش چی بود؟ نه اینکه انتخابم نکردی… اینکه حتی نفهمیدی من داشتم انتخابت میکردم.»
این جمله، دقیق خورد وسط سینهام. انگار کسی سالها بعد، حقیقتی را گفت که باید همان روز اول میشنیدم. خواستم چیزی بگویم. نتوانستم. برگشت که برود. اگر میرفت، این بار واقعاً تمام میشد. گفتم: «من نمیخوام دوباره شروع کنیم… من فقط نمیخوام داستان ما با نفهمیدن تموم بشه.» ایستاد. چند ثانیهای که برگشت، طولانیترین زمان زندگیام بود. بعد گفت: «باشه. ولی این بار، تو نگاه کن. از همونجایی که من سالها نگاهت میکردم.» رفت
خیلی محشر بودی خسته نباشی
میشه به پست آخرم سر بزنی
تروخداآاا بگو به هم میرسن
تموم شد :)
چ_
یعنی پارت بعد..نداره؟
نه نداره...
چرررااا؟
ادامه چکار کنم...
و خب میدونی من تا حالا پایان خوش ننوشتم..
نههههه
عالییییییییییییی😭😭😭😭😭😭😭😭😭
مرسیی
بهبه حداقل این پایانش اونقدر بد نبود🗿☝🏾
:))
عالیییی
مرسیی!
💓🫀🐥
فرصت💗