
سلام دویتان اینم از پارت جدید داستان لایک و کامنت یادتون نره
خب بالا رو خوندید اگه خوندید بریم برای داستانمون لایلا:اینچند روز تو مدرسه زیاد خودمو نشون نمی دادم چون باید حواسم به کت نوار و لیدی باگ می بود چون با نقشه هاکماث می تونستبم اونارو تو دام بندازیم ولی امروز تولد الیا بود پس باید می رفتم نینو:امروز به یه بهونه ای بعد مدرسه الیا رو با خودم بردم بیرون و هی معطلش میکردم تا بچه ها زنگ بزنن به الیا و ما بریم طرف پارک ادرین: رفتم کمک بچه ها کاگامی هم اومده بود لوکا هم همین طور خواهرای الیا هم اومده بودن کادوی الیا رو گذاشتم رو میزه هدایا و رفتم کمک بچه ها مری:بیشتریا اومده بودن کلویی رو هم دعوت کردیم که دیدم اومد همراه با سابرینا یه کادویی هم دستش بود به حد چی اصلا دستور نمی داد تازه جالبش این بود که رفت پیش کیم و با اون حرف زد و هی می خندیدن مکس:مرینت همه چیز امادست به الیا زنگ بزن مری:اوکی مکس
مری:الو سلام الیا چطوری الیا:امم خوبم مرسی مری:الیا من یه خبرای مهم دارم زود بیا پارک نزدیک خونه ما اگه بشنوی خیلی خوش حال میشی الیا:باشه پس من و نینو تا یه ربع دیگه میرسیم مری:باشه پس من منتظرم خدافظ مری:الکس با اسکیتات برو سر خیابون وقتی دیدیشون زود بیا بهمون خبر بده الکس:باشه من رفتم نینو:بچه ها به الیا زنگ زدن و من چون میدونستم الکس باید بیاد بهشون خبر بده از سر خیابون پارک راه و انداختم که بریم الکس:با هر سرعتی که می تونیتم رفتم سر خیابون تا ببینمشون و پنج دقیقه گذشت که نینو رو دیدم و زود برگشتم به پارک ادرین:الکس ومد و گفت دارن میان ما هممونم قایم شدیم منو مرینت پشت یه درخت و بقیه هم این ور و اون ور الیا:رسیدیم به پارک که یه دفعه مری:دیدم که اومدن و قرار بود منو ادرین علامت بدیم و علامت دادیم و پریدیم جلوشون و سوپرایزشون کردیم الیا:ییه دفعه همه اومدن و اهنگ تولدت مبارک و خوندن جالبیش این بود همه بودن خیلی خوش حال شدم و از همه تشکر کردم و نینو رفت اهنگ گذاشت همه رقصیدیم مرینت با ادرین لوکا و کاگامی منو نینو مایک و مکس وایستا ببینم مگه مری نگفته بود از ادرین خوشش نمیاد بعدا ازش می پرسم،ادرین: الیا رفت کیک و برید جولیکا کیک و پخش کرد و خوردیم
ادرین:بعد الیا کادو ها رو باز کرد و نوبت به مال مرینت رسید که وقتی باز کرد عکس لیدی باگ و الیا بود که اونو قاب کرده بود براش الیا خیلی خوش حال شد و مرینت و بغل کرد و بعد دیگه همه با اهنگای نینو رقصیدیم که حدود ساعت ۹ بود که همه رفتن و منم با بادیگاردم برگشتم خونه خیلی امروز بهم خوش گذشته بود و از خستگی گرفتم خوابیدم الیا:امروز بهترین روز عمرم بود و خیلی از بچه ها تشکر کردم و خیلی خوش حال شدم که این دوستای خوب و دارم مری:الیا از کادوم خوشش اومده بود منم خیلی خوش حال شدم که اون خوشش اومد و با مایک یه کم بازی کردم و بعد رفتم خوابیدم کلویی: تصمیم گرعتم از جایی که دختر کفشدوزکی چند بار به من محلت داد اما من با کارام خرابشون کردم و این اشتباه خودم بود خواستم از این به بعد اخلاقمم با بقیه خوب کنم و به کیم هم یه شانس دوباره بدم ولی به کل روز خوبی بود و خیلی خوش گذشت بهم.
ناتالی: گابریل تو این چند روز لایلا رو فرستاده بود تا از دختر کفشدوزکی و گربه سیاه چیز های جدیدی بیاره برامون از جایی دختر کفشدوزکی یه نفر دیگر دوست داره می خواستیم از این جهت وارد بشیم و گیرشون بندازیم ولی خب ما نیاز به ابر شرور داشتیم اما امروز لز صبح یک نفرم ناراحت نبود همه خوش حال بودن ولی خب بالاخره چند نفر ناراحت میشن و ما نقشمونو عملی می کنیم و خانم امیلی رو زنده می کنیم و از جایی که معجزه گر طاووس درست شده منم می تونم از همیشه بیشتر کمک کنم. متیو: قبلا یه معجون بلد بودم که می تونست کاری کنه وقتی از قدرتت استفاده کرده به حالت عادیت بر نگردی که کلا از صبح نشستم برای درست کردنش که ساعت ۱۲ اینا درست شد بالاخره و فردا باید بدمسگش به مرینت چون بهش خیلی کمک می کنه و همین طور به مایک و کت نوار .
سابین:از خواب بیدار شدم تام و هم بیدار کردم لیندا متیو هم بیدار بودن ولی مرینت و مایک نه پس رفتم بیدارشون کردم تا صبحونه بخورن و برن مدرسه متیو:بچه ها صبحونشونو خوردن و خواستن برن مدرسه که من گفتم بعد مدرسه زود بیاید خونه کار مهمی باهاتون دارم و اونا هم گفتن چشم مری:تو مدرسه با خانم مندلیف کلاس داشتیم خیلی خسته کننده بود بعدش رفتیم هنر من کلی طرح جدید کشیدم و بعد برگشتیم خونه و منو مایک رفتیم پیش بابا متیو:بچه ها اومدن بردمشون تو اتاقم و در و قفل کردم و معجونارو در اوردم و بهشون گفتم بچه ها اینا رو به کوامی هاتون شب موقعی که خوابید بدید بخورن این معجون کاری می کنه که هر وقت از قدرتتون استفاده کردید به حالت عادی برنگردید و فقط به خواست خودتون به حالت عاوی بر می گردید مری:پدر میشه زیاد درست کنید که من به تمام کوامی های جعبه بدم تازه برای کت نوار هم باید بدید متیو:برای کت نوار امادست ولی من تا شب سعی می کنم برای کوامی های جعبه هم درست کنم مری:باشه ممنون پدر و بعد بغلش کردم
مری:من میرم به کت نوار هم بدم مایک:منم میام مری:باشه بیا بریم راوی:مری و مایک تبدیل شدن و رفتن برنج ممپارناس و لیدی باگ به کت پیام داد که بیاد اونجا فلش:(اسم فهرمانی مایک)چرا نمیاد پس لیدی باگ: نترس اون همیشه کارش اینه ولی خب می دونی چیه تا اون بیاد می تونیم حرف بزنیم فلش:اره فکر خوبیه لیدی:ولی به هر حال خوش حالم که پیدات کردم و خب اون موقع که تو نبودی یکم سخت بود اما الان باهمیم فلش:و قراره تا ابد پیش هم باشیم کت:تبدیل شدم رفتم برج ممپارناس که کفشدوزک و فلش و دیدم که داشتن حرف می زدن رفتم ببینم چی میگن که شنیدم کفشدوزک گفت الان با همیم و فلشم هم گفت و قراره تا ابد پیش هم باشیم،خیلی ناراحت شدم یعنی کفشدوزک از فلش خوشش میاد یعنی حتی ع،ش،ق منم ندیده نرفتم طرفشون می خواستم ببینم چی دیگه می خوان بگن که دیدم فلش گفت دیروز چرا کت نوار ازت پرسید چیو قرار بوده بهش بگی چرا بهش نگفتی مگه قرار نبود که بهش بگی ولی هویتا رو نگید تا شکست هاک ماث لیدی:اره قرار بود بهش بگم یعنی حتی انقدر خوش حال بودم که بهش قراره بگم که نگوو
ولی خب.... ولی خب اون موقع که می خواستم بهش بگم یه چیزی انگار تو مغزم یه عکسی بود که انگار از اینده بود که اگه من اون و به کت می گفتم اون اتفاق براش میفتاد فلش:خب مگه چی دیدی لیدی:من خب (بچه ها داره با ناراحتی و یکم بغض میگه) حتی فکر کردن بهشم می ترسم دلم نمی خواد که کت چیزیش بشه و خب تو که می دونی چرا کت:نمی خواد نگران من باشی من خودم بلدم از پس خودم بر بیام و تو هم برو با فلش باش اصلا برام مهم نیست چون دیگه د،و،س،ت،م ندارم و از یه نفر دیگه خوشم میاد مری:اما اما کت که یه دفعه دیدم رفته اصلا حالم خوب نبود یعنی دیگه منو دوست نداشت از دست خودم اعصبانی بودم که چرا همون شب بهش نگفتم اگه گفته بودم قشعا وضعیت فرق می کرد فلش:کت یا همون ادرین فکر می کرد من ع،ا،ش،ق مرینتم اره اون خواهرمه ولی چرا اخه اون اینطوری فکر کرد ،هیچ کمکی به هیچ کدومشون نمی تونستم بکنم چون به هر حال هویت مرینت و همین طور بقیه تو خطر می افتاد
خب دویتان این پارت هم به پایان رسید الان ساعت ۸:۵۴ دقیقه صبح هستش و ساعت ۹:۰۰ من امتحان دارم 🌸🌻 خداحافظ تا پارت بعدی👋👋 و راستی امروز ۱۶ هست✌️
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
😍😍😍😍😍
😉☺😍
سلام عزیزم محشر بود❤❤😍😍😘😘😘😘
به داستان منم سر بزن لطفا
مرسی گلم
حتما
عااالی بود زود زود زود بقیشو بزار
ممنونم
بعدی رو گذاشتم فقط باید منتشر بشه
سلام شادی جان
من یلدام و تازه وارت سایت تستچی شدم و داستان شما اولین داستان میراکلسی هستش که می خونم خیلی عالیه داستانت
بعدی کی میاد
اجی میشی
سلام یلدا جان
خوش امدی به سایت تستچی
بله چرا که نه
و ممنون بعدی هم امروز فردا میاد
مثل همیشه عالی
مرسی نازی
حرف نداره داستانت
بعدی رو بزار
مرسی پری ناز
بعدی در بررسیه
عالی بود اجی
پارت بعدی کی میاد
مرسی عزیزم
پارت بعد باید امروز فردا منتشر بشه
سلام عالی بود لطفا پارت بعد رو زود بزار
ممنونم هستی
پارت بعدی در بررسی هستش
سلام دوستان
این پارت هم تقدیم شما
مثل همیشه
عالی بود.😊
خیلی ممنون