سالهای اولیه کودکی یونگ را کشیشانی با لباسها و رداهای سیاه مرگها و تشییع جنازه ها، والدین روان رنجور در یک ازدواج ناموفق، تردیدها و تعارضهای مذهبی پندارها و رؤیاهای عجیب و غریب و مجسمه ای چوبی به عنوان دوست و همراه تشکیل می دادند. یونگ که در خانواده ای در سوئیس به دنیا آمد که شامل به کشیش هشت تا از عموها و پدر وی بود، از همان سالهای اولیه نه تنها با مذهب، بلکه به همان اندازه هم با آثار کلاسیک آشنا شد. یونگ به پدرش بسیار نزدیک بود، اگرچه او وی را ضعیف و بی اراده می پنداشت. در عین حال، پدر وی که مهربان و صبور بود اغلب دوره هایی از نوسانهای خلقی و تحریک پذیری شدید داشت و به همین دلیل، فاقد یک شخصیت مقتدر و قوی که پسرش بدان نیاز داشت بود.
مادر او اقتدار بیشتری داشت اگرچه وی نیز به اختلالهای هیجانی مبتلا بود که باعث بی ثباتی رفتار وی شده بود به همین دلیل، یونگ به زنها بی اعتماد بود؛ سوء ظن و تردیدی که سالهای بسیاری طول کشید تا بر طرف شود. مادر وی همچنین چاق و زشت بود یونگ برای فرار از والدین خویش مداوم آنها ساعتهای زیادی را به تنهایی در اتاق زیر شیروانی منزل خود صرف می کرد و با مجسمه ای که از چوب ساخته بود و بدان اعتماد داشت بازی میکرد. او همچنین عمداً از سایر کودکان کناره میگرفت یکی از معدود دوستان دوران کودکی یونگ، وی را به عنوان یک هیولای غیر اجتماعی که همواره تنها بود به خاطر می آورد.تنهایی یونگ در دوران کودکی در نظریه او از شخصیت نیز انعکاس یافته است و به همین دلیل او بیشتر بر رشد درون فردی تأکید میکند تا بر گسترش روابط با سایر افراد بنابراین تأکید نظری یونگ بر رشد درونی است. در مقابل، نظریه فروید بیشتر به رشد بیرونی و رشد روابط اجتماعی تأکید دارد.
همان گونه که دیدیم، دوران کودکی فروید برخلاف یونگ با انزوا و گوشه گیری همراه نبود. یونگ به خاطر می آورد که در طی سالهای کودکی خویش در مراسم تدفین ماهیگیرانی شرکت کرده بود که در آبشار نزدیک محل اقامت او غرق شده بودند. او در سن ۶ سالگی هنگامی که نزدیک بیسل " زندگی می کرد، جسد مردی را که بر اثر سیل کشته شده بود پیدا کرد و حتی یک بار نزدیک بود که از بالای یک پل مرتفع سقوط کند. بنابراین مفهوم مرگ برای این پسر جوان چندان نا آشنا و مرموز نبود. او بی اعتماد به مادر و مأیوس از ضعف و ناتوانی پدرش از دنیای بیرونی واقعیت هشیار جدا شده بود و در نتیجه به عنوان یک راه چاره به سوی درون به دنیای ناهشیار خود - یعنی، دنیای رؤیاها، پندارها و خیال پردازیها - گرایش پیدا کرده بود که در آن احساس امنیت بیشتری داشت. این انتخاب، او را در ادامه بقیه زندگی خود هدایت کرد.یونگ هرگاه با مشکلی رو به رو میشد از طریق رؤیاها و پندارهای خویش، راه حلی را برای آن پیدا می کرد. بدین سان بود که شالوده نظریه وی از شخصیت شکل گرفت هنگامی که ۳ ساله بود، شبی خواب دید. که در یک غار بزرگ قرار دارد و بعدها در رؤیای دیگری خود را در حال حفر کردن سطح زیرین زمین و پیدا کردن استخوان حیوانات ما قبل تاریخ یافت چنین رویاهایی برای یونگ، جهت رویکرد او در زمینه شخصیت انسان را نشان میداد که باید دنبال میشد؛ او باید ناهشیار را که در قسمت زیر سطح رفتار قرار داشت مورد بررسی قرار میداد یونگ با چنان شدتی به وسیله این جلوه های ناهشیار خود هدایت می شد که شرححال خود را خاطره ها رؤیاها تعمقها نامید. ناهشیار در زندگی شخصی یونگ و همچنین در نظریه وی درباره شخصیت در درجه اول اهمیت قرار داشت.
یونگ درون گرا و منزوی از مدرسه تنفر داشت و از مدت زمانی که میباید صرف مطالعات رسمی خود کند، به جای پرداختن به موضوعهایی که واقعاً بدانها علاقه داشت رنجیده خاطر بود. هر چند او به واسطه چندین دوره غش و ضعف برای مدت شش ماه مجبور شد که به مدرسه نرود و از این بابت نیز خوشحال بود. ولی با وجود این هنگامی که گفتگوی پدرش را با یک دوست تصادفاً شنید که می گفت: "سرنوشت این پسر چه خواهد شد اگر او نتواند زندگی اش را اداره کند؟ بیماریش بر طرف شد و فوراً به مدرسه بازگشت تا جدی تر از گذشته کار کند او مطالب زیادی را به خصوص درباره موضوعهای مذهبی و فلسفی خواند ولی هنوز نسبت به بسیاری از موضوعهای زندگی کنجکاو و نا آگاه بود. یونگ در توصیف تنهایی که مشخصه دوران کودکی او بود، نوشت: بنابراین الگوی ارتباط من با دنیا از قبل شکل گرفته بود؛ امروز هم من مثل گذشته تنها هستم او رشته پزشکی را در دانشگاه بیل فرا گرفت و در میان یأس و نومیدی استادان خود، در روان پزشکی تخصص گرفت حوزه ای که در آن زمان محبوبیت چندانی نداشت. او معتقد بود که روان پزشکی، فرصتی را در اختیار وی قرار می دهد که علاقه خویش را در خیال پردازیها رؤیاها مافوق طبیعه و رمز و رازها دنبال کند. در آغاز سال ۱۹۰۰ وی در یک بیمارستان روانی زیر نظر یوگن بلولر، روان پزشک مشهوری که اصطلاح اسکیزوفرنی را وضع نمود کار کرد. یونگ در طی سالهای بعد سخنرانیهایی در دانشگاه زوریخ ایراد کرد، به میزان قابل توجهی به طبابت خصوصی پرداخت و پژوهشی را ترتیب داد که در آن از آزمون تداعی کلمه برای بررسی بررسی واکنشهای هیجانی بیماران خود استفاده کرد. بنابراین، هنگامی که یونگ در سال ۱۹۰۷ با فروید آشنا شد نه یک دانشجوی گمنام، بلکه یک متخصص سرشناس بود. فروید و یونگ ارتباط خود را از طریق نامه نگاری با یکدیگر آغاز و هنگامی که برای اولین بار یکدیگر را ملاقات کردند، چنان از لحاظ روحیه با هم هماهنگ بودند و اشتراک عقیده داشتند.
که به مدت ۱۳ ساعت با یکدیگر به گفتگو نشستند. یهودی بونگ در زوریخ ماند، ولی این دو دانشمند مرتباً با یکدیگر نامه نگاری داشتند و در سال ۱۹۰۹ برای ایراد مجموعه ای از سخنرانیها در دانشگاه کلارک با یکدیگر به آمریکا سفر کردند ،فروید یونگ را آماده می کرد تا ریاست انجمن بین المللی روان کاوی را عهده دار شود زیرا از آنجایی که روان کاوی یک علم هودی نامیده میشد همان طوری که بعدها در زمان نازیها نامیده شد، فروید مایل بود که یک غیر یهودی عهده دار رهبری این جنبش شود. ارتباط بین فروید و یونگ یک رابطه صمیمانه بود، به طوری که فروید زمانی به یونگ چنین نوشت: من رسماً شما را به عنوان فرزند ارشدم می پذیرم و شما را به عنوان جانشین و ولیعهد خود انتخاب می کنم یونگ ظاهراً فروید را به چشم پدر خویش نگاه میکرد به همین دلیل خطاب به فروید نوشت: به من اجازه دهید که از مصاحبت شما نه به عنوان رابطه ای بین دو همقطار بلکه به عنوان یک رابطه پدر و فرزندی لذت ببرم. در واقع ارتباط آنها عناصر زیادی از عقده ادیپ را در درون خود داشت . بر خلاف آنچه فروید بدان امید داشت یونگ یک پیرو کاملاً مطیع نبود. او به عقاید خود و دیدگاه خویش از شخصیت انسان معتقد بود که با دیدگاه فروید تفاوت داشت و هنگامی که این اندیشه های غیر ارتدوکس را بیان کرد جدایی بین آنها اجتناب ناپذیر شد. آنها در سال ۱۹۱۳ رابطه خود را با یکدیگر قطع کردند. یونگ در همان سال که ۳۸ ساله بود یک بحران روان رنجوری شدید را تجربه کرد که به مدت ۲ سال به طول انجامید. او احساس میکرد که ممکن است ارتباط خود را با واقعیت از دست بدهد و چنان بیمار شده بود که از سمت مربیگری خویش در دانشگاه زوریخ استعفا کرد. او قادر نبود که به کارهای علمی خویش ادامه دهد، ولی از معاینه بیماران خود در آن زمان نیز دست نکشید. فروید تقریباً در همین زمان از زندگی خویش از یک دوره روان رنجوری رنج می برد که آن را با تعبیر و تفسیر رؤیاهای خود، درمان و هسته نظریه شخصیت خویش را صورت بندی کرد. وضعیت یونگ نیز تا اندازه زیادی بدین سان بود. او با رو به رو شدن با ناهشیار خویش و از طریق بررسی خیال پردازیها و رؤیاها، بر بیماری خود فایق آمد. اگر چه روش تحلیل خود یونگ نسبت به روش فروید کمتر نظام دار بود، ولی با آن شباهت زیادی داشت.
یونگ از میان همین رویارویی ها با ناهشیار خود رویکردی را در شخصیت به وجود آورد. او در این زمینه نوشت: سالهایی که من به بررسی در افکار درونی خویش مشغول بودم مهمترین سالها در زندگی ام به حساب می آمدند، سالهایی که در مورد هر عامل اصلی و اساسی تصمیم گرفته شد . او نظریه ای را تدوین کرد که در آن مهمترین مرحله در رشد شخصیت آن طوری که فروید فکر می کرد، نه.کودکی بلکه میانسالی بود؛ یعنی هنگام بحران روانی خود یونگ. می توان دریافت که نظریه یونگ بر یک مبنای شهودی و منشا گرفته از تجربه ها، خاطرات و رویاهای خود وی تنظیم شده است. بدین ترتیب، نظریه او به وسیله داده های حاصل از بیماران وی که تقریباً - آنها میانسال بودند و از همان اختلالهایی که خود یونگ با آنها رو به رو بود رنج می بردند، بر اساس محورهای منطقی و تجربی تحت تأثیر قرار گرفت. بنابراین تعجبی ندارد که تغییرات هیجانی در میانسالی، بخش مهمی از نظریه شخصیت یونگ محسوب می شود. ادامه زندگی طولانی یونگ بسیار پربار بود هم از نظر شخصی و هم از نظر حرفه ای روان شناسی تحلیلی او پیروان فراوانی کسب کرد کتابهای وی شهرت یافتند و فرهنگهای مختلفی در ایالات متحده، آفریقا (او حتی زبان بومی سواهیلی را نیز آموخت مصر هند و سایلان برای افزایش درک خود از ماهیت انسان مورد بررسی وی قرار گرفتند. در سالهای بعد دانشگاه بیسل یک کرسی استادی ویژه برای او در نظر گرفت و گروهی از دانشجویان وی یک مؤسسه آموزشی به نام یونگ تأسیس کردند که هنوز تا به امروز در زوریخ فعال است.
انرژی روانی(psychic energy) یکی از نخستین و مهمترین مواردی که در مورد آن یونگ با فروید اختلاف نظر داشت، به ماهیت زیست مایه (لیبیدو) مربوط میشد. یونگ اعتقاد داشت که یک انرژی گسترده و تفکیک نشده زندگی است. یونگ در اصل اصطلاح زیست مایه را در دو معنای مختلف به کار برد ابتدا به عنوان انرژی گسترده وکلی زندگی که قبلاً مطرح شده و دوم به عنوان یک انرژی روانی محدود تر که باعث فعالیت روان می شود. اصطلاحی که وی برای شخصیت به کار برد. از طریق این انرژی روانی است که فعالیتهای روان شناختی مانند ادراک، تفکر احساس و آرزو انجام میشوند. این عقیده بی شباهت به نظر فروید نیست. هنگامی که مقدار زیادی از انرژی روانی روی یک عقیده یا احساس خاص تمرکز یابد، آن عقیده، تأثیر زیادی بر فرد به جای میگذارد برای مثال هر گاه شما انگیزه زیادی برای کسب قدرت داشته باشید، آنگاه قسمت اعظم انرژی روانی شما به قدرت طلبی اختصاص خواهد یافت در نظام یونگ مقدار انرژی اختصاص یافته و یا متمرکز شده روی یک موضوع "ارزش" نام دارد. انرژی روانی همانند انرژی جسمانی است که توسط بدن برای انجام فعالیتهای فیزیولوژیکی به کار میرود ونگ ارتباط متقابلی را بین این دو شکل از انرژی توضیح داد انرژی جسمانی میتواند به انرژی روانی و انرژی روانی میتواند به انرژی جسمانی تبدیل شود. به عبارت دیگر بدن میتواند بر ذهن و ذهن نیز میتواند بر بدن تاثیر گذارد همان گونه که مثلاً در مورد بیماری روان تر ۱ صادق است تعلق داشتند، استفاده کرد. یونگ برای تبیین کارکرد انرژی روانی از اصلهای تضاد، هم ارزی و افت که به حوزه علم فیزیک اصل تضاد یک فرض عمده در نظریه شخصیت یونگ محسوب می شود. او در این زمینه نوشت: "من در تمام وقایعی که روی می دهند، نقش تضاد را می بینم. او به اصل تضاد یا دو قطبی در انرژی فیزیکی توجه می کند؛ گرم در برابر سرد، بلندی در برابر گودی، آبادی در برابر ویرانی. در مورد انرژی روانی هم همین طور است؛ هر تمایل یا احساسی دارای ضد خود نیز هست. یونگ تصور می کرد هر موضوعی باید ضدی داشته باشد در غیر این صورت انرژی وجود نخواهد داشت. بدون وجود این تضاد یا دو قطب متضاد، فرایند و یا گرایشی در جهت برابر سازی وجود نخواهد داشت و این فرایند برابر سازی، انرژی محسوب می شود. از نظر یونگ اصل تضاد یعنی تعارض بین دو قطب متضاد، جهت دهنده اصلی رفتار و تولید کننده تمام انرژی به شمار میرود. در حقیقت هر چقدر تعارض بین این دو قطب بیشتر باشد، انرژی زیادتری تولید می شود.
یونگ برای اصل هم ارزی خود به اصل بقای انرژی در فیزیک اشاره کرد و آن را برای رویدادهای روانی به کار برد. او معتقد بود که انرژی مصرف شده به وسیله اجزای شخصیت از بین نمی رود، بلکه به بخش دیگری از شخصیت منتقل میشود هرگاه ارزش روانی فرد در یک زمینه خاص ضعیف شود یا به طور کلی از بین برود، انرژی مربوطه به جای دیگری در روان منتقل میشود. اگر ما علاقه خود را به یک فرد یا سرگرمی یا به یک زمینه مطالعه از دست بدهیم آن انرژی روانی که قبلاً در آن زمینه متمرکز شده بود، به یک زمینه جدید یا به چندین زمینه مختلف منتقل میشود همچنین انرژی روانی که در ضمن بیداری صرف فعالیتهای هشیارانه می شود در هنگام خواب به دیدن رؤیا اختصاص می یابد. واژه هم ارزی به معنای آن است که ارزش روانی زمینه جدیدی که انرژی به آن منتقل شده است باید با ارزش روانی زمینه قبلی کاملاً برابر - یعنی به یک اندازه خوشایند جالب توجه با مجذوب کننده - باشد، در غیر این صورت، انرژی اضافی به ناهشیاری میرود. قطع نظر از جهت و جریان انرژی، اصل هم ارزی بدین معناست که در درون شخصیت توزیع مداومی از انرژی جریان دارد. قانون دیگر فیزیک از طریق اصل افت در نظام یونگ انعکاس یافته است. این اصل در فیزیک به همتر از سازی تفاوتهای انرژی اشاره میکند. برای مثال هر گاه یک شیء گرم و سرد در کنار یکدیگر قرار گیرند، گرما از جسم گرمتر به جسم سردتر جریان پیدا خواهد کرد تا زمانی که از لحاظ دما به تعادل برسند. در حقیقت این نوعی تبادل انرژی است که باعث ایجاد یک نوع تعادل حياتى بن اشیا میشود اصولا برطبق نظر یونگ همین امر در رابطه با انرژی روانی نیز روی میدهد در شخصیت همواره یک تمایل به سوی توازن با تعادل جویی وجود دارد برای مثال هر گاه دو آرزو با اعتقاد تا اندازه زیادی از لجان ارزش روانی با شدت متفاوت باشند انرژی از بخش قویتر به بخش ضعیفتر منتقل خواهد شد. شخصیت طور ایده آل در نظامها و وجود خود یک توزیع مساوی از انرژی روانی خواهد داشت وضعیتی کی خویشت. با خویشتن یافتگی نامیده میشود اما این حالت هرگز کاملاً تحقق نمی یابد. در حقیقت هرگاه چنین تعادل یا تعادل جویی کاملی به وجود آید، آنگاه انرژی روانی، دیگر تولید نمی شود؛ زیرا همان طوری که دیدیم، انرژی مستلزم تضاد بین ضدین است. بنابراین، تعادل کامل حالتی است که برای آن تلاش می شود، ولی هرگز تحقق نمی پذیرد. در نتیجه انرژی روانی از طریق اصل تضاد، هم ارزی و افت مکانیزمهای پویا و نیروی لازم را برای فعالیت شخصیت به دست می دهد.
برداشت یونگ در مورد ماهیت انسان نظر یونگ درباره ماهیت انسان به میزان قابل توجهی با نظر فروید متفاوت است. یونگ به یک دیدگاه جبری معتقد نبود، ولی او قبول داشت که شخصیت ممکن است تا اندازه ای به وسیله تجربه های معین دوران کودکی و به وسیله کهن الگوها تعیین شود. با وجود این در نظام یونگ فضای بیشتری برای اراده آزاد و خودانگیختگی وجود دارد؛ خودانگیختگی از کهن الگوی سایه به وجود می آید. در مورد موضوع طبیعت - پرورش وراثت - محیط یونگ دیدگاه میانه روتری را بر می گزیند. سابق یا روند گرایش به سوی خودشکوفایی فطری است ولی میتواند به وسیله تجربه و یادگیری تسهیل یا بازداری شود. هدف غایی و ضروری زندگی به طور آشکاری در نوشته های یونگ بیان شده است و کاملاً با هدف کاهش تنش فروید تفاوت دارد برای یونگ هدف شخصیت انسان فردیت یافتگی یا تحقق یافتن خویشتن است. او معتقد بود که اگر چه دستیابی به این هدف به ندرت به طور کامل صورت می گیرد، ولی با این حال همیشه وجود دارد و پیوسته ما را بر می انگیزاند که در جهت آن کوشش نماییم. یونگ همچنین درباره اهمیت تجربه های دوران کودکی با فروید اختلاف عقیده داشت. یونگ تصور می کرد که این تجارب مهم هستند ولی شخصیت ما را کاملاً شکل نمی دهند. ما بیشتر تحت تأثیر تجربه های دوران میانسالی و امیدها و انتظارات آینده خود قرار می گیریم. یونگ اعتقاد داشت که هر فرد منحصر به فرد است. اما فقط در نیمه اول زندگی خود. هنگامی که در میانسالی، میزانی از فردیت یافتگی کسب میشود شخصیتی در ما به وجود خواهد آمد که او آن را شخصیت همگانی نامید که در آن هیچ جنبه ای از شخصیت بر دیگری غلبه ندارد. در این زمان یکتایی و یگانگی افراد از میان می رود؛ به طوری که دیگر نمیتوان آنها در یک سنخ روان شناختی ویژه قرار داد و توصیف کرد.
اگر چه احتمالاً یونگ به اندازه نظریه پردازان روان شناسی اجتماعی نسبت به طبیعت و ماهیت انسان خوش بین نبود؛ ولی با وجود این نظر مثبت تر و امیدوار کننده تری را نسبت به نظر فروید ارایه کرد. جو خوشینی یونگ درباره طبیعت انسان در دیدگاه او از رشد شخصیت کاملاً آشکار است. فرد دایماً در جهت رشد، گسترش و بسط پیشرفت و حرکت به سوی جلو تلاش میکند. انسانها به صورت فردی و جمعی غایت نگر و به سمت جلو در حرکت هستند. رشد تغییر و پیشرفت آن طوری که فروید فرض کرده بود در کودکی متوقف نمی شود بلکه فرایندهایی هستند که هرگز پایان نمی پذیرند. بنابراین شخص همیشه امید پیشرفت و ترقی را در مقایسه با وضع کنونی خویش دارد. یونگ اعتقاد داشت که نوع انسان همیشه در حال پیشرفت و بهبود است. ما انسانهای قرن بیستم با تمام خطاهای خود نسبت به نیاکان بدوی پیشرفت معنی داری را نشان میدهیم و به همین دلیل، یونگ امیدوار بود که انسان قرن بیست و یکم، به یک الگوی پیشرفته تر تبدیل شود. دیدگاه یونگ آشکارا، آینده گر و غایت نگر است. او روان ما را با نامیدن آن تحت عنوان تحقق عالی ، یک عمل بسیار متهورانه، تأیید مطلق تمام جنبه هایی که فرد را به وجود می آورند ، تحسین می کند. علی رغم خوش بینی اساسی یونگ، وی نگران خطری بود که فرهنگ غرب را تهدید می کرد که او آن را بیماری گستگی نامید. ما با تأکید بیش از حد بر ماتریالیسم (ماده گرایی) ، استدلال، برهان و علم تجربی از توجه به ناهشیار غافل می مانیم. ما نباید اطمینان خود را از دست بدهیم، بلکه باید به شکلهای اندیشه همگانی و جهانی کهن الگوها) که میراث ما را به وجود می آورند اعتماد کنیم یونگ از این می ترسید که شخصیت ما بیش از حد یک بعدی و یک جانبه شود. بنابراین امیدواری وی از نوع محتاطانه و هشدار دهنده است. او تذکر می داد که دنیا بر تار و پودهای نازکی آویزان است و این تار و پودها، روان انسان است.
ارزیابی در نظریه یونگ فونی که یونگ برای ارزیابی کارکرد روان به کار میبرد شامل علم و نیز چیزی است که برخی آن را فوق طبیعت نامیده اند؛ یعنی رویکرد وی هم یک رویکرد عینی و هم یک رویکرد عرفانی است. او فرهنگها و دوره های مختلف را مورد بررسی قرار داد و به نمادها اسطوره ها، مذاهب و آینهای آنها توجه کرد. او از طریق خیال پردازیها و رویاهای بیماران خود و از طریق بررسیهای انجام شده در زبان سانسکریت تا علم كيميا، غیب بینی تا طالع بینی ، اساس نظریه منحصر به فرد شخصیت خود را شکل داد ولی با وجود این تحقیقی که در ابتدا توجه یونگ را به روان شناسی آمریکایی جلب کرد شامل ارزیابهای تجربی و یزیولوژیکی بودند. فنون او ترکیبی غیر ارتدوکس از تضادها بودند که احتمالاً برای نظریه مبنی بر قطعیت وی مناسبت داشتند. جلسه های او با بیماران غیر عادی و حتی گاهی نامنظم بود. بیماران وی همانند بیماران فروید، روی مبل راحتی دراز نمی کشیدند. او اظهار داشت که من میلی به خواباندن بیمار در رختخواب ندارم (بروم ۱۹۸۱، ص ۱۷۷). معمولاً او و بیمار در روی صندلیهای راحتی رو به روی یکدیگر می نشستند، اگرچه گاهی یونگ رو به روی پنجره ای می نشست که از طریق آن می توانست در ضمن اینکه با بیمار گفتگو می کرد. دریاچه را نیز ببیند. گاهی او بیماران را در قایق کوچک بادبانی خود حداقل یکبار به هنگام وزش شدید باده معالجه می کرد. یونگ در ضمن اینکه قایق سراسر دریاچه را طی می کرد، آواز می خوانند. گاهی، یونگ تحت تأثير مزاج بیمارگونه خود خشن و بی ادب میشد. او هنگامی که بیماری، رأس ساعت مقرر می آمد، می گفت و آه، نه من نمیتوانم چهره شخص دیگری را تحمل کنم به منزل برگردید و امروز خودتان شخصاً خود را درمان کنید (بروم، ۱۹۸۱، ص ۱۸۵) یونگ اساساً از سه فن استفاده کرد تداعی کلمه تحلیل نشانه و تحلیل رؤیا
یونگ همچنین به نظریههای منحصر به فرد خود در مورد تضادها، همارزی و افت انرژی روانی پرداخت که تأثیر زیادی بر درک ما از نیروهای روانی و مکانیزمهای تغییر در شخصیت انسان دارند. او تأکید داشت که فرد باید به سوی «خویشتن یافتگی» حرکت کند و این فرایند هیچگاه به طور کامل تکمیل نمیشود، بلکه همیشه در حال پیشرفت است. یونگ به تجربههای دوران کودکی اهمیت میداد، اما تأکید او بیشتر بر تأثیرات دوران میانسالی و نگاه به آینده بود. او معتقد بود که انسانها همیشه در حال پیشرفت و تغییر هستند و در مسیر خود به سوی تحقق شخصیت ایدهآل حرکت میکنند. در مجموع، یونگ نه تنها در روانشناسی فردی و جمعی تحولی عظیم ایجاد کرد، بلکه با روشها و نگرشهای نوآورانه خود در زمینه تحلیل شخصیت، همچنان بهعنوان یک شخصیت تأثیرگذار در روانشناسی و فرهنگ بشری باقی مانده است.
فرصت...🐈✨
خسته نباشید،عالی بود!