..................
او را از دور تماشا میکردم؛ آرام بودم و نشان نمیدادم که چه غوغایی در قلبم به وجود آمده است. فقط ساکت مینشستم و از دور تماشایش میکردم. یک روز با خود گفتم: آیا این سرنوشت بود که دیگر آن دستهای گرمش متعلق به من نیست و متعلق به دیگریست؟
در مغزم هزاران علامت سؤال وجود داشت؛ سؤالهایی که پاسخی نداشتند، سؤالهایی که بیجواب مانده بودند در مغزی خسته و پر از افکار. چشمانش بسیار آرامشبخش بود، اما من وقتی که به چشمانش نگاه میکردم، قلبم آرام و قرار نداشت.
من همیشه او را دوست داشتم و برایش بهترین بودم، اما او متعلق به دیگری بود. او آرزوی من بود، آرزوی دیرینهام، او دوست قدیمی من بود؛ با او خاطراتی داشتم؛ خاطراتی که او فراموش کرده بود، اما من نه. زمانی که برای آخرین بار به آغوش کشیدمش، نمیدانستم که این آخرین باریست که او را در آغوش میکشم. حالا دیگر آغوشش متعلق به دیگریست
آن روزی که رفت را هیچوقت فراموش نمیکنم. چند وقت شده بود که دیگر اشتیاقی برای دیدار من نداشت؛ همان کسی که همیشه برای دیدارم اشتیاق داشت، همان کسی که حاضر بود کل عمرش را در کنار من بگذراند. آن روز تغییر کرده بود؛ آنقدر تغییر کرده بود که عذابآور شده بود.
کسی که به من آرامش میداد، آن روز دیگر مرا عذاب میداد. هردو ساکت شده بودیم؛ همان کسانی که زمانی که یکدیگر را میدیدیم پر از اشتیاق میشدیم، آن روز دیگر ساکت بودیم. انگار هردویمان میخواستیم چیزی را به یکدیگر بگوییم، و این هر دوی ما را عذاب میداد. او بسیار جدی بود، انگار میخواست ترکم کند.
در همان زمان اول که نگاهش کردم متوجه شده بودم، اما خودم را دلداری میدادم. ساکت شدم، به سمتم آمد و گفت که دیگر شوقی برای ادامه دوستیمان ندارد. حتی صبر نکرد من حرفم را بزنم، رفت و من رفتنش را تماشا کردم. از آن روز به بعد، مانند غریبهها با هم رفتار میکردیم؛ انگار نه انگار دوستهای دیرینهایم. هرروز مانند غریبهها از کنار هم رد میشدیم. کسانی که همدیگر را نمیشناسند.
خیلی زیبا بوددد😭✨
خسته نباشی خوشگل خانومم🌚💗
💕💖
🛐🛐🛐
💕💖
خیلیی خوبب بود 🫵🫀
💕🌹
چه قشننننگهههه 😭✨
مرسیی
قلبممممممممممممممممممممممم غمگین شدددددددددددددد😭😭😭
💖💕
فرصت