یکم احساس میکنم که استقبالتون نسبت به قبل کمتر شده اما من برای ادامه قطعا احتیاج به انرژی خوب و با ارزشتون دارم❤
لحظهای سردرگم شدم..ساناز؟ چرا باید همچین چیزیو به آرمان میگفت، اون که میدونست آرمان پسر حساسیه.. آرمان:الهه هستی ؟ الهه:آره یه لحظه تو فکر بودم خب؟ آرمان:خب..که یعنی میگم چیزی نگفت که عصبی شی؟ چون نمیخواستم الکی شر بشه… الهه:نه هیچ چیز خاصی نبود یه صحبت عادی بود همین *(آرمان) الان شاید اگه بابای منم بود وایمیستاد تو روشون و از حق پسرش دفاع میکرد تا زبونشونو کوتاه کنه و میگفت حق ندارید عشق پسرمو ازش بگیرید اما الان..الان همه چیز فقط برای من سخت تر و پیچیده تره تو این رقابت ناعادلانه که برنده از پیش تعیین شدست.. اصلا این یهو از کجا پیداش شد..
(الهه) الان فقط همین تابلو ها و نقاشی ها بودن که مرحم من بودن،دایه نصف شبم بودن،دلم فقط به اینا خوشه حداقل برای همه چیزشون من تصمیم میگیرم.. مامان:دخترم. الهه:جانم مامان:نظر تو چیه که یه مدت بخاطر پدربزرگت با پدرام وقت بگذرونی یه شانسی بهش بده..ها؟؟ نمیخوام… الهه:چی مامان؟ مامان:میدونی میترسم بابات اگه بخاطر ناراحت نشدن تو خیلی بهش فشار بیاد زبونم لال جلوی پدرش وایسه و غرورشو جلوی همه بشکنه،میدونی که پدربزرگت زبونش نیش داره، پس بزار امتحانش کنی ،اصلا شاید عدو شود سبب خیر شاید..شاید حق با مامان بود،ولی من نمیدونستم کار درست چیه یعنی بخاطر بابام عشقمو کنار بزارم؟
خب اگه لازم بود من برای بابام از جونمم میگذشتم،با اینکه میدونستم با این کارم آرمانو نا امید میکنم… الهه:باشه مامان قبوله.. مامان:من قربون دختر فهمیده و عاقلم بشم پس من الان با زن عموت هماهنگ میشم،چون میخواستن هر وقت که وقت داشته باشی با پدرام برید بیرون وقت بگذرونید الهه:منو پدرام که از بچگی همو میشناسیم دیگه چه وقت گذروندنی؟؟ مامان:این مدل آشنایی فرق داره چشمات بازتره، چیزاییو میبینی که قبلا اهمیتی نداشته از طرفی شایدم اینجوری اگه کشش میدادم دیرتر به قسمت آخر میرسیدیم،هرچی دیرتر ازدواج بیاد تو ذهنش بهتره الهه:فکر که میکنم حق با توعه مامان باشه پس،فردا عصر میریم مامان:باشه خوبه
رضا:میخوای برات موهاتو صاف کنم؟ الهه:چی شده که تو داری اینو میگی رضا:هیچی.. اونم متوجه همه چی شده بود خوب میدونست تو دل من چه خبره فقط به روم نمیاورد که جا نزنم.. آرایش همیشگیمو کردم،یه اورال سورمه ای خنک پوشیدم.. پدرام:خیلی خوش اومدین بانو درو برام باز کرد تا بشینم تصمیم گرفته بودم که باهاش خوب رفتار کنم تا این مدت آشناییو کشش بدم پدرام:کجارو حالت بهتره و دوسش داری که بریم؟ الهه:نمیدونم..خودت جایی رو تو ذهنت نداری؟ پدرام:دارم رسیدیم کافه..فک کنم کافه دوستش بود وارد سالن شخصیش شدیم که پرده ها کشیده شده بود و اطراف فضای رمانتیکی با رنگ های قرمز،و یه موسیقی بی کلام هم پخش میشد پدرام:خیلی خوشحالم که بالاخره فهمیدی منوتو از اولم برای هم ساخته شدیم الهه:هوم..میگم پیتزاهای اینجا حالا خوشمزه هستن چون واقعا هوس پیتزا کردم پدرام:آره بهم اعتماد کن…لطفا پیتزا پپرونی بزرگ با پنیر اضافه داداش الهه:از کجا میدونستی؟ پدرام:من حواسم به هر چیزی مربوط به تو بشه کاملا هست واقعا پیتزای خوشمزهای بود من سخت پسندم راضی کرد
پدرام:فردا شب بیام دنبالت وقت داری بریم خرید؟ الهه:خرید چی؟ پدرام:خرید برای اینکه یهمون خوش بگذره میدونم شما خانما همه عاشق خریدید آخه.. بی اختیار گفتم:چون دخترای زیادیو تو زندگیت داشتی میدونی؟ من چم شده بود اصلا به من چه نباید میگفتم پدرامم برای یک لحظه کلا ساکت شد پدرام:اگه میزاشتی میگفتم که ساناز و مامانم همیشه اینجورین هرچقدم خسته باشن با خرید پر انرژی میشن پوزخندی زد فکر کنم بخاطر واکنش زیادی من بود پدرام:شبت بخیر پرنسسخانمحساس الهه:شب بخیر پدرام:شب من بدون تو به خیر نمیشه ولی ممنون.. لبخندی زدم مامان و بابا محاصرم کرده بودن و راه فراری ندیدم مامان:اصلا فکر رفتنو آی خستمو آی نمیتونم از گوشه ذهنتم رد نشه دقیق میگی چطور بود؟ الهه:خوب بود مامان غذا خوردیم دیگه بابا:کجا رفتید دخترم الهه:رفتیم کافه بابا جونم بابا:یعنی تورو برد بین اونهمه پسر.. الهه:نه..نه کافه دوستش بود رفتیم سالن بالای محوطه عمومی که معمولا برای تولدا و اینجور چیزاس فقط خودمون بودیم بابا:خوبه کاره بهتری کرد..برو دیگه خسته ای دخترم شبت بخیر بوسه ای به گونه بابا زدمو رفتم اصلا من چرا از پدرام دفاع کردم میزاشتم همونجور فک کنن..هرچند بابا نباید میفهمید دارم بخاطر اون اینکارو میکنم وگرنه بد میشد وای خدایا چقدر تماس از دست رفته! همشم از آرمانه..
همچنان هر یک ساعت به یک ساعت به پروفایلت سر میزنم ولی میبینم هیچ خبری از پارت پنج نیست😅😁😞
پارت ۵ کووووووووووووو
توروخدا پارت پنج رو بزااار🥺🥺🥺🥺
گلط کردم گفتم سه یا چهار روز درمیون🫠
چشمم❤❤
وای پارت پنج رو بساز
چشم به زودی❤
عالیییییییییه منتظر پارت های بعدی هستیم
خیلی ممنونم قشنگم حتما بزودی پارت بعدو قرار میدم❤
عالیی بود منتظر پارت بعدی هستم
خیلی ممنون زیبا❤
❤
وااااااااای عاااااالی بووووووود😍😍😍😍😃😃😃😃
من خیلی رمان عشق یا اجبار رو دوست دارمممممممممم
آفرییییین همینجوری خوب و باحال و زیبا ادامه بدههه قربونت بشمم😍😘🥰🥰
مرسی فداتشم خیلی انرژی مثبتیی قشنگم❤🥹
عهههههه پارت چهاااااااااار😃😃😃😃😃😃