امروز چون خیلی بهم انرژی دادید این پارت رو تقدیم نگاهتون کردم امیدوارم اینم دوست داشته باشید.
الهه: دیوونه شدی آرمان خانوادمون هنه چیزمون اینجاست آرمان:آره دیوونه شدم،این ادا و اطوار های این پیرمرد دیوونم کرده نمیدونم… الهه:باشه تموم کن حال من الان از تو بدتره ولی باید بزاری منطقی حلش کن.. آرمان:چیی..منطق؟؟..جدی فک کردی اینا منطق حالیشونه همین که گفتم میر.. الهه:من هیچ جا نمیام. ته دلم میخواستم که واقعا همه چیزو رها کنم و به حرف دلم گوش بدم اما..دیگه کی میخواست منو لوس کنه هر وقت هرچیز بخوام بهترینشو فراهم کنه جز بابام تازه..غرورشم میشکستم با این کارم،یا..یا کی مثل مامان میخواست برام خوشمزه ترین غذا هارو با عشق بپزه و بی مورد پشتمو بگیره،حتی دلم برای کل کل و دیوونه بازی هامون با رضا هم تنگ میشد من نمیتونستم برم چون اونقدر دلیل برای موندن داشتم که..
با نوازش نور خورشید روی پوستم بیدار شدم. ساعت ۱۰ بود خیلی دیرتر از همیشه هرچند که تا خوده صبح بیدار بودم چون مغزم نمیتونست از پس اینهمه داستان بر بیاد برای اینکه یکم حالم جا بیاد آب یخ به صورتم زدم مامان:الهه..مادر بیا برات صبحونه چیدم نمیدونم چطور اما توی یک چشم به هم زدن تمام تدارکاتی که مامان چیده بود تموم شد هروقت ناراحت بودم اونقدر میخوردم که.. بابا:دختر قشنگم امروز بابابزرگت گفته که برای شام بریم اونجا تاکید داره توام باشی الهه: بابا من که حرفشو میدونم و مطمئنم که نمیخوام بابا:چشم بابا اگه تصمیم نهاییتو گرفتی حرف منم حرف تو بابا این حرفو میزد با اینکه لحظه ای خنده روی لبهام میاورد اما لحظه بعد دوباره حالم همون بود چون میدونستم هیچکس نمیتونه روی حرف بابابزرگ حرف بیاره
ساعت حدودای۶ بود اصلا حال حاضر شدن نداشتم حتی کلی سفارش تابلو های مختلف داشتم که انجام نداده بودم تازه باید برای خرید قلم مو های جدید و اکرولیک هم میرفتم اما به ناچار باید برای خونه بابابزرگ حاضر میشدم پس فقط به زدن یکم تینت و ریمل اکتفا کردم و یه لباس مشکی پوشیدم چون عادت دارم که ظاهرم چشمه ای از حال درونیم باشه بابابزرگ:نوه قشنگم و عروس آینده و بوسه ای به پیشونیم زد هم دوسش داشتم هم ازش متنفر بودم همونطور که حدس زدم موضوع من و پدرام بود بابابزرگ:دوست داشتم مسئله ای که دیشب مطرح کردم امروز اینجا خیلی جدی تر بیان بشه و میخوام نظر شازده(پدرام) هم بدونم پدرام:فکر میکنم از شور و هیجان دیشبم مشخص باشه، من خودم هم میخواستم مطرح کنم این مسئله رو بابابزرگ:میدونستم که دلت رضاست.باید از خداتم باشه دختر به این ماهی و خنده ای توی گوشم پیچید که تا دیروز جونمو براش میدادم و امروز باعث گریه خودم بود حتی اونقدر نظر من فاقد اهمیت بود که از من هیچی نپرسید و فرض رو بر این گرفت که من راضیم شایدم نمیخواست کسی رو حرفش حرف بیاره همه ساکت بودن و این سکوت قاتل من شده بود عمو:بهتره بچه ها برن و تنهایی هم صحبت کنن شاید حرفی باشه که روشون نباشه توی جمع بگن..ها؟ پسرم. اشاره ای کرد و رفتیم..
نزدیک به بیست دقیقه بود که پدرام مدام داشت حرف میزد و من سکوت کرده بودم چون فکرم مدام پیش آرمان بود و هزار جور دل نگرانی داشتم بعد از اون مکالمه خبری ازش نداشتم سرکارشم نرفته بود پدرام:و اینکه من حتما حق طلاق و… برای خودت میخوام چون خیلی بهت اعتماد دارم خیلیم خوبه که شغلت توی خونس اینجوری هم من خیالم راحته هم تو راحت تر.. الهه:هوم چیه نکنه فک میکنی اگه برم بیرون قراره بهت خیانت کنم؟ پدرام:نه،ولی چرا زندگیو شروع نکرده سمت این چیزا میبری؟ زیر لب گفتم:یه زندگی درستو باید دو طرف بخوان که من هیچوقت اینو نمیخوام مطمئنم شنید اما نادیده گرفت چون خودشم میدونست نمیخوامش فقط خودشو گول میزد الهه:ساناز من ازت انتظار دارم..منو تو همیشه با هم بودیم تو مثل خواهر من میمونی باید بری اینو یه جوری به پدرام بگی که آبروریزی نکنه نمیخوام.. ساناز:میدونم توام عین مهدیه خواهرمی برام ،حتما بهش میگم ولی فکر نکنم براش فرقی بکنه الهه: یعنی براش مهم نیست اگه زنش ازش متنفر باشه ساناز:از همونروزی که دلو زد به دریا و بهت اعتراف کرد… الهه:لعنت به اون روز از همون موقع باید محکم تر جلوش وایمیستادم که الان اینجوری نشه ساناز:محکم تر از سیلی که بهش زدی؟ بعدشم بنظرم پدرام برای تو خیلی تغییر کرد بی انصافی نکن الهه:چه تغییری؟اگه دیگه نمیره از این باغ به اون باغ از اون بدبختی به این بدبختی منتش باید برای من باشه؟ ساماز:باشه بابا ترمز بگیر من پشت توام اصلا غلط کردم خوبه؟ الهه:درو از جون تو تو چرا یکی دیگه این وسط غلط کرده حالم بد بود و فقط سانازو داشتم واسه همون سره اون خالی میکردم اونم گناه داشت
شام غذای مورد علاقم بود لازانیا، منی که به قول رضا گارفیلد بودم فقط یه اسلایس خوردمو پاشدم همه هم میدونستن دلیلش چیه اما به خودشون دروغ میخوروندن و میگفتن که مریضم تماسی که شاید کل روز منتظرش بودم آرمان:دورتبگردم من عروسکم حالت خوبه؟ الهه:آرمان معلوم هست کجایی من مردمو زنده شدم خوبی؟؟چیزیت نشده؟ چیزی لازم نداری؟ آرمان:خوبم همه کسم صدای تو حال منم خوب میکنه فقط الان که میلرزه قلب منم میلرزه الهه:خب دیگه از این کارا نکن که منم به این حال نندازی آرمان:فقط دلیلش من نیستم میدونم که امروز خونه بابا بزرگ بودین و اون مرتیکه بیشرف نشسته باهات به حرف زدن الهه:کی بهت گفته؟؟ آرمان:چه فرقی داره حالا تو فرض کن ساناز..
بازم بزار🥹🍀
چشم❤
خب منی که گفتم هر سه یا چهار روز درمیون از الان منتظر پارت بعد هستم☺😁
احتمالا فردا منتشر میشه پارت جدید❤
فردا یعنی امروز😅
ممنون که از نصیحتم استفاده کردی
❤❤
ببین، بهتره زود به زود پارت ها رو بزاری، چون اگه دیر بزاری، دیگه داستانت رو نمیخونم😶
عه!🤥 دماغم دراز شد🤥🤥🤥
باشه باشهبه تو بگم خودم رو که نمیتونم گول بزنم...
قطعا داستانت رو میخونم.
فقط هر سه یا چهار روز درمیون پارت ها رو بزار.
اگه زودتر هم که باشه چه بهتر.
قربون لطفت،چشم تاجایی که بتونم زود میزارم❤
🥰
هوراااااا این پارت هم اومد