از زبان نورا: هاله ای رو حس کردم که پرید رو سونیک. من: ام...امی؟ امی: امی: نورا سوسکککککک! توروخدا بکشش. خندم گرفت و گفتم: باشه باشه. از روی سونیک بیا پایین. لهش کردی. 😄😄 روژ: واو نورا!! چقد خنده بهت میادا! تازه بدون لکنت حرف زدی! از این به بعد امی باید بیشتر بپره رو سونیک. از زبان شدو: تا حالا هیچوقت نورا رو اینطوری ندیده بودم. خیلی خنده بهش میومد. خیلی زیبا و ..... آه.... من چی دارم میگم؟ خیره سرم ولیعهد مملکتم نباید اینقدر.... سیلور زد رو بازوم: آوی داداش بزرگه؟! اینقد به نورا خیره بودی که یادت رفت بری واسه انتخاب حیوون. معلم دوساعته داره صدات میزنه. ویکتور: شدو!! شدو خارپشت؟! شدو؟! اوه اوه الان عصبانی میشه. من: اومدم! و رفتم تو جای مخصوص وایسادم. قضیه اینه که باید صبر کنی تا یه حیوون انتخابت کنه. یلحظه سرمو چرخوندم و به نورا نگاه کردم. حالش بنظر خوب نبود اما نمیدونم چرا. از زبون نورا: هنوزم دارم به کریم فکر میکنم. دست خودم نیست. نکنه بخواد منو بکشه؟ البته زیادم مهم نیست ولی دوستام چی میشن. تازه دو هفتس اومدم اینجا ولی چرا حس میکنم همیشه از بقیه عقبم؟ که یهو چیزی حس کردم. یه هاله سیاه. انرژیش خیلی زیاد بود
مرسیییی😘
منظورم اینه مرسی این پارت رو گذاشتی.
خواهش میکنم
عالی بود
فرصت؟
ممنون. پارت ۵ بزودی نوشته خواهد شد