درود! خوش اومدین به پارت 3 رمان سرنوشت ما :))) امیدوارم خوشتون بیاد:))
تمام شب، به هیون و چی فکر میکردم... ذهنم درگیر رفتار عجیبشان شده بود... که ناگهان یه خواب عمیقی فرو رفتم...!
: "هیناکو...هیناکو..."، این چه صدایی بود...؟ چشمانم را باز میکنم، دوروبرم را نگاه میکنم، در جنگلی مه آلود هستم، جنگل پر از درخت کاج است...تا چشم کار میکند کاج،کاج... "هیناکو..." سرم را به طرف صدا برمیگردانم:"کیه؟! کی اونجاست؟!" به سمت صدا راه می افتم، مصمم هستم پیدایش کنم...!
ناگهان صدای غرش اژدهایی را میشنوم،ءشت سرم را نگاه میکنم... اژدهایی با هیبت بزرگ و ترسناک با ءولک های نقره ای که در نور خورشید میدرخشیدند... اژدها... باید خطرناک باشد ولی... حسی به من میگفت که خطرناک نیست...!
اژدها نگاهم کرد... ناخودآگاه نزدیکش شدم... اژدها خم شد... با چشمان بزرگ و آبیاش به من خیره شد... دستم را روی سرش گذاشتم... چه حرکت احمقانه ای! چرا این کار را کردم....! ناگهان همهجا تاریک شد بعد پسری را دیدم با ردای سبز کمرنگ،و موهای لخت طلایی....
هیون...؟ هیون بود! ش.م.ش.ی.ر.ی که در درستش بود میلرزید... چند مرد دوره اش کرده بودند...! خواست فرار کند که مردی قدبلند با ردای سرمه ای براق با طرح اژدهایی زیبا با پولک های نقره ای،جلویش ایستاد...! موهای مشکی بلند موج دارش خیره کننده بود... با قدرتی باور نکردنی ش.م.ش.ی.ر را از دست هیون گرفت و به زمین پرت کرد و بعد نزدیکش شد...
با صدای جیغ از خواب بیدار شدم، "چی شده؟" با عجله بیرون رفتم مادر و پدر و مادربزرگم و شورای را دیدم که به قصر بانو چیانگ خیره شده بودند...! به سمتشان دویدم، با نگرانی پرسیدم:"چی شده؟! چه خبر شده؟!" مادرم با نگرانی به من نگاه کرد "بانو...ب..ب...بانو چیانگ...!" گفتم :"بانو چیانگ چی؟ بگو مامان!" مادربزرگ به من نگاه کرد، دستم را گرفت و گفت :"بانو چیانگ...." قلبم به قفسه سینه ام میکوبید...
مادربزرگ :"بانو چیانگ دارن..." به من نگاه کرد... "دارن میمیرن...!"
عالی بودددد
فرصت؟
عالی بود