درود! « سرنوشت ما » یه رمان رومانتیک و جنایی هست، که خودم نوشتم... داستان از پارت بعد جذاب و جالب تر خواهد شد :))) امیدوارم دوستش داشته باشین :)))
روزی روزگاری در سرزمینی افسانه ای و زیبا، خیر و شر باهم پیمان بستند که تا ابد تلاش کنند تا صلح،عدالت و عشق در سرزمین «شینوتا» برقرار باشد، تا روزی که اتفاقی شوم و وحشتناک افتاد...
در روز عروسی خیر و شر، عروس در مجلس جشن حاضر نشد و این موجب خشم «شر» گردید، شر که نامش «ارباب شین» بود و به «ارباب تاریکیها» معروف بود، «خیر» که نامش «بانو چیانگ» بود را بسیار دوست میداشت، و بخاطر علاقهاش به «چیانگ» خواستار صلح بین دو سرزمین «خیر» و «شر» و پیوند دو خاندان کاملا متفاوت از هم شد، چیانگ به این گفته بود که اورا دوست دارد و خواسته اش را قبول کرد اما...
روز عروسی، چیانگ در مجلس حاضر نشد، شین دیوانهوار دنبال چیانگ گشت، اما چیانگ تا هفته بعد هم پیدا نشد... بدین ترتیب ارباب شیت «شینوتا» را ترک کرد و با احساساتی پایمال شده تلاش کرد تا عروس فراری اش ، چیانگ را فراموش کند... بعد از ترک ارباب شین، بانو چیانگ برگشت و به مردم «شینوتا» گفت که نخواهد گذاشت اتفاق بدی رخ دهد و آنها در امان هستند!
و سپس گفت که علاقه ای به شین نداشته و نخواهد داشت! *پنج سال بعد*
من «هیناکو» دختری ۱۹ ساله اهل «توشیما» هستم ، و همراه مادر و پدر و مادربزرگ و دوبرادرم در توشیما زندگی میکنیم... برادر بزرگترم «هیون» ۲۵ سالشه و وزیر دربار توشیماست... : "چهار ساله که از توی قصر بیرون نیومده..." با اشاره به قصر بانو چیانگ به مادربزرگم زمزمه میکنم، +: "آره،بانو بعد از اون حادثه خودش رو مقصر این اوضاع میدونه..."
میپرسم :"مادربزرگ،چرا بانو چیانگ حاضر نشد با ارباب شیت ازدواج کنه؟" لبخند شیطنت آمیزی میزنم و ادامه میدم "حتی افسانهها میگن ارباب شین بسیار زیبا و قدبلند بوده، موهای مشکی ، چشمای قهوهای روشن، چهارشونه..." مادربزرگم میخندد +:"دختره دیوونه، میدونی اگه سرباز ها صداتو بشنون چیکار میکنن..." و بعد باهم میخندیم،و مادربزرگ ادامه میده + : "افسانه ها میگن که ارباب شین عشق واقعی بانو چیانگ نبوده،ومیگن که..." نزدیک تر میاد +: "عشق واقعیش رو پیدا کرده!"
میخندم، ـ : "وای! چه رمانتیک! ولی مامانبزرگ! اون همهی ما رو بخاطر عشق واقعیش بدبخت کرد! ۵ ساله که هیچکس جز سربازای خودش از توشیما بیرون نرفتن!" + : "هیناکو...! سرنوشت بانو چیانگ و ارباب شین بههم گره نخورده بود...! خیلی از افسانه ها میگن بانو چیانگ اینو فهمیدم! اون ازدواج نباید شکل میگرفت! بانو چیانگ کار درست رو کرده!" ـ : "اما مامان بزرگ او..."، : "هیناکو! هیناکو!" صدای مادرم بود، با عجله از مادربزرگم عذرخواهی کردم و به اتاق مادرم رفتم ، + : "هیناکو؟ شوتا کجاست؟ پیداش نمیکنم!" مادرم با نگرانی به من نگاه میکنه...
شوتا برادر کوچکترم بازهم رفته بود دنبال بازی ، ـ : "فکر کنم باید پیش بچه ها توی کوچه باشن..." +:"آه...خیالم راحت شد...بهش بگو فورا بیاد خونه! سریع!" ، ـ :"چشم مامان" و سریع رفتم توی کوچه "شوتا! شوتا!" ، پیداش کردم، داشت توپ بازی میکرد، موهای طلایی لختش بهم ریخته بودن، بهم نگاه کرد ، :"هیناکو...؟" , ـ:"آخه بچه! نمیگی مامان نگرانت میشه؟!" دستش رو گرفتم، گفت : «ببخشید...» لبخند زدم و به سمت خانه راه افتادیم، که ناگهان نگاهم متوجه پسری قدبلند در ردای سبز کم رنگ مخصوص نجیبزادگان شد، ایستادم ، موهای طلاییش کاملا شبیه موهای لخت و طلایی شوتا بود، چشمان سبزش هم بیشتر اورا به شوتا شبیه میکرد...
هیون بود، اما اینجا چیکار میکرد؟!، پسری روبه رویش ایستاده بود،گرم صحبت بودند و متوجه من نشدند از صحبت هایشان چیز خاصی دستگیری نشد،چینی حرف میزدند، ولی متوجه کلمههای «اسب» ، «ش.م.ش.ی.ر»،«فوری»و«نیاز» شدم... ابرویی بالا انداختم...هیون این وسایل را برای چه میخواست؟! نیاز؟ چه کسی به او نیاز داشت؟ دست شوتا را کشیدم و گلویم را صاف کردم :«قربان؟!» ، هیون با خنده به سمتم برگشت، :«هیناکو!» نزدیکم شد و دستم را گرفت و فشرد, گفتم :«اینجا چیکار میکنی؟»
آهی کشید :«هیچی...،آه راستی یادم رفت! این دوستم چی هه» چی نزدیک شد و تعظیم کرد ، سعی کرد به زبان ما صحبت کند ولی لهجه ای بامزه داشت :«بابت مزاحمت عذرخواهم بانوی من...» ردایی قرمز به تن داشت که خطوطی طلایی روی آن بود، مشخصا چانگی بود، موهای مشکی و چشمان سیاه داشت،چشمانش نفوذ زیادی داشتند، سلام کردم و لبخندی زدم :«خوشامدید» ، سپس هیون چشمکی به من زد و دست شوتا و چی را گرفت و به داخل خانه راهنمایی کرد، چیزی درباره این مرد و هیون عجیب بود... یک مرد چینی؟ اینجا چه میکند؟ و این که آیا هیون... چیزی را از من مخفی میکند...؟
پست آخرم(توی فندوم میراکلس چه میگذرد) اصلا حمایت نشد به حمایت شما نیاز داره میشه لایک کنید و تا آخر ببینید تا بازدیدتون ثبت شه؟ مرسی فداتونشم😭
شروعشو دوست داشتم واثعا
ادامه بده خیلی قشنگ بود✨
مرسی :))
بزار زوددددد
نیازمند پارت ۲
حتما میزارممم🥹✨
مثل همیشه عالی:))))))
ادامه بده:))))))))
مرسی عزیزممم:)))