گاهی صبح که بیدار میشوم، هنوز صدایت را در گوشهایم حس میکنم. انگار رد گرمای دستت روی پتو مانده، و اتاق پر از سایههایی است، که شبیه خندههای توست. سپس یادم میآید. و دنیا دوباره سرد میشود ، خالی میشود. انگار زندگی یک نقشه است و ناگهان نصف راهها پاک شدهاند.
همه چیز در جای خودش است. فنجان تو روی میز، کتاب نیمهخواندهات کنار مبل. حتی بوی خانه هنوز کمی شبیه توست. اما تو نیستیو این دردناکترین قسمت است. بودن همه چیز، جز تو. گاهی آنقدر شدت انتظار برای شنیدن صدای پایت از پلهها زیاد است که فکر میکنم دارم دیوانه میشوم.
با تو حرف میزنم. وقتی پیادهروی میکنم، وقتی غذا درست میکنم، وقتی ستارهها را نگاه میکنم. گاهی حتی جوابت را میشنوم، صدای آشنا و ملایمت را. اما سپس باد میوزد، یا تلفن زنگ میزند و من دوباره تنها میمانم. تنها با انبوهی از چیزهایی که هرگز به تو نگفتم. "دوستت دارم"هایی که دیر شدند. "متاسفم"هایی که در گلویم خشک شدند.
این درد مثل یک عضو جدید از بدنم شده است. همیشه آنجا است. گاهی آرام میخوابد، و من میتوانم چند ساعت فراموش کنم. اما سپس یک عکس، یک آهنگ، یک بوی آشنا... و ناگهان دوباره تازه میشود. تیز و بیرحم. فراموش کردن تو غیرممکن است، چون تو بخشی از وجود من شدهای اما حالا بخشی که زخم است.
من دنبال تو میگردم. در رویاهایم. در چهره غریبههایی که کمی شبیه تو راه میروند. در نوشتههای قدیمیات. گاهی میترسم که خاطراتم رنگ ببازند. میترسم فراموش کنم صدایت دقیقاً چه حالتی داشت وقتی نام مرا صدا میزدی. و این ترس، خودش شکلی دیگر از غم است. غمِ از دست دادنِ حتی خاطرات.
تو رفتهای. اما عشقِ من برای تو جایی نرفته است. مثل آبی که دیگر رودی ندارد، در وجودم جمع شده است. هرگز تبخیر نمیشود. فقط آنجاست. سنگین، آرام و همیشگی. پس گاهی، وقتی اشک میریزم، این فقط غم نیست. این رودخانه بیکران عشق است که به چشمانم راه پیدا میکند، چون دیگر جایی برای رفتن ندارد. فقط میتوانم گربه کنم برای عشقی که خانهاش را گم کرده است.
اون آخر به جای گریه نوشته شد گربه
به بزرگی خودتون ببخشید
منم فرصتتتتتتت 😭
فرصت؟
نوشته هات باید بیشتر دیده بشن🫠
وای مرسیی 😭
مرسی بابت پیننننننن
عقدیخثرصن قاقتثکنقلق۵رقن۲مصجثاودینثتثفلجبکقوس قنایتیوقنثوسدی
قربونت عزیزکم بوس-
بوس به لپت ناناص