درود:)) پارت دوم رمان "دختری با م.ر.گ در جیبش"
صبح زود بود... خیلی زود... آنقدر که حتی پرندهها هنوز مطمئن نبودند باید آواز بخوانند یا نه.. من بیصدا از خانه بیرون زدم... کفشهایم هنوز از دیشب نمدار بود... نفسهایم کوتاه... سینهام سنگین... اما قدمهایم محکم.... پیاده به درمانگاه رفتم... هوا سرد بود، ولی دستهایم از ت.ر.س میلرزید، نه از سرما...
وقتی رسیدم، سالن انتظار تقریباً خالی بود. صندلیها سرد، چراغها خاموشروشن، بوی ا.ل.کل و استرس. باورم نمیشد واقعاً آنجا نشستهام. مثل یک آدم بزرگ. تنهایی. برای فهمیدن چیزی… که هیچ دختری در سیزدهسالگی نباید مجبور شود بفهمد....
نشستم... پاهایم آویزان بود و نمیرسید به زمین... چقدر… کوچک بودم مقابل آن همه اضطراب... سرفه کردم... آرام... بعد شدیدتر... منشی سرش را بلند کرد... نگاهمان به هم گره خورد... و فهمید... فهمید که این یک «سرماخوردگی الکی» نیست...
اسمم را صدا زدند. وارد اتاق شدم. یک لحظه احساس کردم هوا کم است... پنجره بسته بود... هوا سنگین... س.اکت... تر.س.ناک...
دکتر چند دقیقه فقط گوش میداد: به سینهام… به ضربان قلبم… به صدای زنگدار و خراشخورده نفسم... بعد پرسید: «این حالتها از کی شروع شده؟» گفتم: «چند هفته… شاید بیشتر.» پرسید: «مامانت میدونه؟»
سرم را تکان دادم: «نه.» نگاهش تغییر کرد... نه عادی بود، نه راحت... مثل کسی که بین گفتن و نگفتن گیر کرده باشد...
گفت: «باید عکس بگیریم. همین الان.» من چیزی نگفتم... فقط سردم شد... خیلی سرد... رفتم بخش تصویربرداری... اتاق تاریک بود... دستهایم را بالا بردم، سینهام را چسباندم به صفحهی سرد دستگاه... مردی پشت شیشه گفت: «نفس… نگه دار…»
سعی کردم... اما د.ر.د، مثل ت.یغ، از چپ سینهام رد شد... چند دقیقه بعد، وقتی عکس را گرفتند، من روی صندلی منتظر بودم... پاهایم یخ کرده بود... دلم میخواست مامانم را بغل کنم… اما نکردم... نمیتوانستم... نمیخواستم...
وقتی رفتم داخل اتاق دکتر… او پشت میزش نشسته بود، اما اینبار یک جور دیگری... مثل کسی که میخواهد چیزی را بگوید که هیچکس در دنیا دوست ندارد آن را بشنود... عکس را گذاشت جلویم... نه به من نگاه کرد، نه به تصویر... به یک نقطهی نامعلوم خیره مانده بود...
گفت: «دخترم… تو خیلی شجاعی که تنهایی اومدی... ولی چیزی که روی عکس هست… خیلی جدیه.» قلبم تندتر زد... آنقدر شدید که حس کردم میخواهد از سینهام بیرون بپرد...
دکتر ادامه داد: «یه… یه توده توی ریه چپت دیده میشه... و اندازهش… بزرگه.» دنیا یک لحظه ساکت شد... مثل وقتی صدا توی آب خفه میشود... هیچ صدایی نمیآمد... نه صدای دستگاهها، نه صدای آدمها بیرون، نه حتی صدای نفس خودم...
فقط… یک حس سنگین... یک فشار روی سینه... یک سرمای عجیب که از ستون فقراتم بالا آمد... گفتم: «یعنی… چی؟» نفسش را داد بیرون... انگار خودش هم د.ر.د کشید...
«دخترم… باید آزمایشهای تکمیلی بدی... ولی… علائم… عکس… این الگو… متأسفانه شبیه س.ر.ط.ا.ن ریهست.»
س.ر.ط.ا.ن... ریه... سیزده سالگی... کلمهها توی سرم خورد شدند... مثل شیشه...
گفتم: «من… قراره خوب بشم؟» دکتر چند ثانیه سکوت کرد... طولانی... ک.ش.ن.د.ه... غیرقابلتحمل... بعد با صدایی که حتی خودش هم نمیخواست بشنود گفت: «اگه همون چیزی باشه که فکر میکنیم… خیلی دیر اومدی. خیلی...»
یک چیز درونم سقوط کرد... یک چیزی شبیه قلب... یا شاید امید... حس کردم صندلی زیرم خالی شد... پاهایم یخ کردند... گلویم خشک شد... نفسهایم… بریده شد...
دکتر آرام گفت: «دخترم… فکر کنم کمتر از… دو ماه وقت داشته باشی.» تمام دنیا در همان لحظه از کار افتاد...
من هیچچیز نگفتم... هیچچیز... حتی گریه نکردم... تنها کاری که کردم این بود: دستم را روی سینهام گذاشتم... جایی که زندگیام داشت آرام آرام خاموش میشد... و با صدایی که به سختی شنیده میشد گفتم: «لطفاً… به مامانم نگید...»
عالیهه.. ادامه بده:))✨
تهش خوب تموم میشه؟:)
ادامه بده
خیلی قشنگن حتما ادامه بده💕💕
چشم مرسی از حمایتت :))))
قشنگ بود
مرسی:)))
واییی...
عالی بوددد:)))))
مرسییی :)))