هیچ
گناه دیوانگان که به چشم آسمانمان نمیآید، ماه من. جرم ما از سر دیوانگیست و گناهمان برای خودمان رازی نانوشته میماند. چه نیازی به نوشتنش است وقتی چشمانت هنوز به روی سیمای مجنونم نشسته؟ آوای زندگی از آوازگاهت طلوع میکند و گاه به این اندیشه، اندوه در رگ هایم به جریان میافتد که هنگام غروبش چطور گوش هایم را از خطر خفتن به روی ماهت رهسپارم؟
آخر ماه من، دیدهی طرد گشتهی من تنها برای شب بیداریهایمان از چنگ های بی صاحب شبانه فرار کرده. خانهاش تنها پلک های توست! پلک های من که بی تو روی آن معبد نهفته در آسمان گشاده نمیماند! من هم میدانم! پایانش که هیچ است، و ما که سرشار از پوچیم مجنون پایان های هیچ میشدیم! ولی..
ولی وقتی ماه من خموش گردد، در این شب بی ستارهی ابر پوشیدهام چطور راهم را میان جهانیان انسان ستیز بازگردانم؟ اگر گم شوم، مگر گمشدهای مانند تو که ماه آسمانم بودی، قادر به نجات این روح بی جاده میشود؟ چه گفتی ماه آسمانم؟ برایم جاده میسازی؟ ولی من که دل ندارم دیده به ستاره های زخم گشتهی روی دستانت دهم، که روی آسفالتی پوشیده از مضحکه های نانجیبانه، خونریزی میکند.
تو که میدانی، میدانی روحمان چطور آمیخته گشته که دردت به جانم میدود. اصلا جاده ها را رها کن! ما تنها در آسمان زندهایم و اگر گناهمان زندگانی بود، اشکالی ندارد، گناهکار هم که باشی در گناهت شریک میشوم. آخر ماه من، خودخواه نباش دیگر! من قطره های شور چشمان خاک دیدهام را روی پوست گرم گونهات آشکار ساختهام. عنکبوت گوشهی دیوار که شاهد لغزیدن قطرهی شور در میان پلک مهمان نوازت بود! پس چه را انکار میکنی؟
نکن! خاطرت را تنها با من رها نکن! خاطرات بویشان مبهم و غبار گرفتهاست. ذهنم را به سرفه وادار میسازد. مرا قفل در دنیای کوچک آغوشت نگه دار که بدون این دنیای شیرین، لیلی بی مجنون میشود، آسمان بی ماه میشود، من بی تو میشوم و..
من بی تو دیگر من نیستم.