درود بعد یه سال اومدم ادامه بدم حمایت کنید ممنون میشم
مارتین:که اینطور پس بلاخره فهمیدی متاسفم من به اندازه ی کافی پدر خوبی نبودم... ویل:نه تقصیر شما نیست این کار سر نوشت بود نه شما یا مادر مارتین: واقعا؟ اینطور فکر میکنی؟ ویل: البته و قول میدم پیداش کنم هرکاری میکنم تا پیداش کنم بهت قول میدم!
میا:امروز واقعا روز خوبی بود از اینکه با یه آدم جدید آشنا شدم خوشحالم الیزا:شام درست کردیم و بعد میز رو چیدیم اقا و خانم اومدن به منم گفتن بیا رفتم نشستم پشت میز ولی نمیدونم چرا به میا نگفتن بشین عجیب بود بعد از شام از میا پرسیدم و اون گفت: من معمولا دیر شام مب خورم همین الیزا: ولی بنظرم داشت الکی میگفت چیزی بهش نگفتم آشپز خونه رو که جمع جور کردیم میا گفت وقت خوابه و رفتیمکهبخوابیم. میا: منتظرم الیزا بخوابه! اخه می خوام برم پشت بوم یعنی امشبم میاد دلم می خواد بیشتر باهاش آشنا بشم!
ویلیام:مدرسم که تموم شد برگشتم خونه همچی خیلی تکراری بود خسته شدم از همچی فقط تنها چیزی که به ذهنم میلد همینه جولی با صدای بلندی صدام زد جولی: ویلی بیااا شامم ویلیام:اومدم... نیم ساعت بعد برگشتم اتاقم چشمم به دسبنده میا افتاد و ناگهان لبخندی بر روی صورت سرد ویلیام نقش بست رفتم رو تخت و در حالی که دراز کشیده بودم داشتم بهش نگاه میکردم یعنی منو یادشه؟ همیطور درحال فکر کردن بودم که متوجه شدم ساعت از12 شب گذشته..
ماسکم و زدم و رفتم بیرون از همزمان هم خونه رو دوست دارم هم ازش نfرت دارم تو اون خونه احساس فشار میکنم ولی اینجا لین بیرون آزادم انگار که میتونم خوده واقعیم باشم. مثل همیشه رفتم دنبال پرس زدن تو کوچه ها.
میا: الیزا خوابید بلاخره میتونم برم پشت بوم اروم جوری که الیزا بیدار نشه بلند شدم و رفم بیرون هنوز نیومده یکم صبر کنم ببینم میاد یا نه. . چند ساعت بعد وای خوابم میاد با چهره خابالودی خمیازه میکشم خیلی خستم ولی مهم نیست می خوام بر گردم برم که یهو...
بابت غلط های املایی عذر خواهی میکنم حواسم نبوده'-'
منتظر پارت بعد میمونم 🙂🙃🫠
مرسی بابت حمایت و امتیاز😭😭😭
پارت بعدی پلیززز
عههه چشمم
مرسی منتظر شما هستیم
مرسی
8
7
6
5
4
3
2