دیدم تار شده بود.چشمانم سیاهی میرفت.تصویر محو کایوی را میدیم که با لیوان آب جلویم نشسته بود...میتوانستم نگرانی نگاهش را حس کنم؛ سعی کردم بلند شوم. یا الان یا هیچ وقت از چه فرار میکردم؟از واقعیتی که رو برویم بود؟! در کل باید این تاجگذاری را برگزار کنم.اگر امروز نتوانم از پس این مراسم بر بیایم؛فردا چگونه خواهم توانست یک کشور را اداره کنم؟ زمزمه کردم: بلند شو...زود باش... دیدم برگشت،صداها ساکت شدند؛دیگر نمیلرزیدم. تازه سرعتی زمین یخ را حس میکردم.دستم از شدت سرما خشک شده بود.آرام از روی زمین برخاستم.آب را از دست کایوی گرفتم و درجا سر کشیدم. +من خوبم؛بریم! اول متعجب نگاهم کرد،ولی سپس لبانش به تبسّم باز شد. باری دیگر تعظیم کرد _بفرمایید دستگیرهیدر را گرفتم و کشیدم. و غلبه کردم.
توانستم آتش استرسم را مهار کنم؛ نجوا های سرم را ساکت کنم، سکوتی که به معنای پيروزي من بود.به معنای نجات از درهی توهماتم. روبرو شدم،با ترسم.با خودم حال که مینگرم،ترس من خودم بودم. در را که باز کردم؛انگار به مرحله ی دیگری از وحشتم روی آورده باشم. سالن پر بود از شاهزاده ها،اشرافیان و خدمتگزاران قصر.
یک قدم،گام اول را که بردارم تمام است. فقط یک قدم، *آلاریس! صدای آشنایی بود.اما به خاطر نمی آوردم. مغزم قفل شده بود.هیچ چیز حس نمیکردم. پسری با لباس سیاه و اشرافی به سمتم آمد و با لبخندی گشوده مرا در آغوش گرفت. *حالت چطوره؟ +آمم...ممنون سر بلند میکنم و در لحظه آن چشم های خاکستری اش را به یاد می آورم... آرام اما عمیق...عمق رنگ خسته ی آن چشم ها... +آرن؟ *خیلی وقت بود ندیده بودمت،وقت نکردم بهت سر بزنم. لبخند دروغینش را میشناسم.زمان دخالتی در جدایی ۴ ساله اش نداشته است.اطمینان دارم... شاید از روزی که خبر مرگ عمویم را شنیدم.صدای پدر به گوشم خورد که خطاب به پسر سیاهپوش وسط اتاق زمزمه میکرد: ÷تو جایگاهی توی قصر من نداری. *اما... _حوصله ی شنیدن اما و اگر هات رو ندارم.فکری به حال خودت بکن که بدون خدمه های کاخ پدرت از گرسنگی تلف نشی! آرن حتی اعتراض نکرد،خشمگین نیز نشد.فقط لبخند زد.نگاهی به من که از کنارهی در نظاره گر ماجرا بودم انداخت و برایم دست تکان داد.ازآن لحظه دیگر همبازی کودکی ام را ندیدم،تا به الان. به خود آمدم نظری به نشان روی شانه اش انداختم،کمی دقت کردم؛ +تو عضو ارتش شدی! خندید و دستش را جلو آورد. *ارتش دشمن که نه،۳ سالی میشه توی کشور همسایه ساکنم.در کل جایی توی این کشور نداشتم... باهاش دست دادم،سپس دیدم که به حاشیه تالار رفت و گوشه ای ایستاد؛با کسی هم حرف نزد.
یه توضیح کوتاه در مورد آرن بدیم؟ خیلی خب::: ISTP ۱۸ ساله. گردنبند آلاریس که دیده بودید،نگینش جواهری هست که روی دستهی خنجر آرن بوده✨️ نمیدونه که آل و کایوی برادر ناتنی ان ولی با کایوی رفتار خوبی داره و اونو به عنوان یه دوست برای آلاریس میدونه☘️
نخستت؟
عالیییی 🙃
هورااااا پارت جدید
ذوقققققققققققققسعنعیخفسفخسفخسخفیعخی ☘
ولی آرن جان کشور همسایه هم میتونه به دشمن بدل بشه...🌚🌝
نه😂
ما که شک داریم...🌚
عالیییی بوددد😍
وای خدا خیلی قشنگه.واقعا کارت حرف نداره ❤🦋خسته نباشی🌹🦋
مرسیییی 🐸✨
ولی وایبششش🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐
وایب خودتتتت😭😭😭🛐🛐🛐🛐🎀🎀🎀🎀
کاور چه نازززز✨✨✨✨
قربونتتت😭✨