درمورد خدایان یونان باستان همهمون شنیدیم، ولی تو این پست من علاوه بر بیان تاریخچهی کوتاهی از خدمات یونانیان به جهان، به قصهی خدایان یونان و آفرینش انسان پرداختم. امیدوارم دوستش داشته باشید=)
اولین چیزی که باید درمورد یونانیان باستان باید بدونیم، اینه که اونا تاریخ رو خلق کردن. یعنی به معنای واقعی کلمه. حدود ۲۵۰۰ سال پیش. تازه ایدهی خیلی از بازیها، مسابقات المپیک و حتی دوربین هم کار اوناست. دستاوردهای یونانیها جدی به طرز تحسینبرانگیزی زیاده و من اینجا نمیتونم درمورد همهشون صحبت کنم. اما اول بیاید درمورد قبلش حرف بزنیم. قبل یونانیها، کی به یونان حکومت میکرد؟
مسیناییها. مسیناییهای خیلی باهوش! چونکه کلی تکنولوژی داشتن و برای زمانهی خودشون به شدت پیشرفته بودن (شما فکر کن توالت ملکهشون سیفون داشت). منتها یهو تمام کاخهاشون ویران شد و سبک زندگیشون هم از دست رفت. دیگه از توالت سیفوندار خبری نبود. مورخان موارد زیادی رو به عنوان دلایل احتمالی این موضوع بیان کردن، اعم از جنگ و حملهی نیروهای خارجی، زلزله، بیماری و بلا، خشکسالی و قحطی، و حتی تغییرات آب و هوایی. اما درست مثل ناپدید شدن دایناسورها، هیچکس مطمئن نیست.
اقوام دوریسی به طرف یونان سرازیر شدن. فقط گویا که یادشون رفت چجوری بنویسن، برای همین چیز زیادی از اون دوره نمیدونیم. مورخان اسم اون دوره رو "عصر تاریکی" گذاشتن. برای همین، در غیاب کتابت، تاریخ به صورت قصه باقیموند و حفظ شد. با گذشت زمان هم این قصهها حسابی ناممکن و تخیلی شدن، و در واقع تبدیل به افسانه شدن. یونانیها عاشق داستانهای ترسناک بودن.
کرونوس رئیس خدایان بود. لابد خیال میکنید خیلی خوشبخت بود، ولی نبود. چون یه نفر به گوشش رسونده بود که یکی از بچههاش میخواد جاش رو بگیره. ولی آقای کرونوس یه برنامهی عالی برای این مشکل داشت. وقتی میترسید بچهتون جاتون رو بگیره چیکار میکنید؟ وا خب معلومه دیگه، میخوریدش. حالا زمان گذشت و کرونوس صاحب بچههای بیشتری شد، همهشون رو هم خورد. البته، همهی همهشون رو هم نه. همسر کرونوس که ما قراره خانم کرونوس صداش کنیم، یه حرکت مادرانه زد و زئوس رو، که تازه به دنیا اومده بود، از بابا کرونوس قایم کرد و اون رو از لطف پدرانهی کرونوس محروم کرد. چه مادر بدی.
حالا نقشهی هوشمندانهی خانم کرونوس چی بود؟ زئوس رو قایم کرد و یه تخته سنگ رو قنداق پیچ کرد، وقتی هم کرونوس سراغ پسر گلش (و البته وعدهی صبحانهش؟؟) رو گرفت، خانم کرونوس تخته سنگ رو تحویلش داد. مثل اینکه بر اثر بچهخواری بینایی کرونوس مشکلدار شده بود، چون برای واقعی تخته سنگ رو گرفت و خورد. چی بگم والا.
وقتی آقای کرونوس فهمید که این بچه زیاد به مزاجش نساخته، دیگه یکم دیر شده بود. پس یه عُق جانانه زد و نه فقط ساندویچ تخته سنگ، بلکه باقی بچهخداها رو هم بالا آورد. بچهخداها هم بزرگ شدن و باباشون رو از تخت سلطنت پایین کشیدن. ولی شما زیاد برای کرونوس غصه نخورید، آخه اون خودش هم پدرش اورانوس رو کشته بود و تیکهپارههای بدنش رو هم به اقیانوس پرت کرده بود. چه خانوادهی باحالی.
خدایان باستان توسط زئوس و خدایان جدید از صفحهی روزگار محو شدن. تازه این خداهای جدید خیلی بامزهتر بودن. مدام درگیر جنگ و جدال بودن و بلا سر هم میآوردن. کانون گرم خانواده.
زئوس، خدای زمین و آسمان بود و از بالای کوه المپ که خونهش بود فرمانروایی میکرد. از بین همهی خدایان، زئوس خودش از همه خفنتر بود. طی یه رقابت مستند ریاست رو از دست بقیه قاپید. هر چند وقت یکبار هم که حوصلهش سر میرفت، با صاعقههاش یکی رو کباب میکرد.
برادرش، پوزئیدون، حاکم دریاها بود و خیلی هم از این موضوع پکر بود، برای همین همیشه اخماش تو هم بود و با چنگال سهشاخهش آب دریا رو به هم میزد و طوفانهای درست و حسابی راه مینداخت. برادر سوم هادس هم که به کل عقدهای بود، چون شغل حکومت بر دنیای زیرزمین بهش رسیده بود.
حالا این وسط پرومته، خدای جوانی که انسانها رو دوست داشت، آتش رو از خدایان دزدید و اون رو در اختیار آدمهای زمینی قرار داد. اما زئوس که با این حرکت هیچ حال نکرده بود، انسانها رو با خلق یه چیز جدید روی زمین تنبیه کرد: زن.
یونانیها معتقد بودن که زنها خیلی زبل و زرنگ هستن. اونا مردها رو طوری جذب خودشون میکردن که نتونن بدون اونها زندگی کنن، از طرفی هم اونقدر مایهی دردسر بودن که مردها رو از زندگی سیر میکردن. البته این افسانه همش حرف مفته؛ اگه حرف من رو قبول ندارید از هر زنی که دلتون خواست سؤال کنید (سروران عزیزی که در اعمال خاکسپاری یاری دادند)
معلم تاریخ مورد علاقم رو پیدا کردم
ببخشید، این کاربر ذوق مرگ شده و نمیتونه جواب شما رو بده.
یکم اشنایی میدی دوست شیم؟:)
وای آره آخجوننن
اسمم خورشیده پونزده سالمه
وای دیگه نمیدونم چی باید بگم😭 تو بگوووو
نهمی یا دهم؟
اسم منم ضحاست، ولی اینجا به کلر شناخته شدم و دهمم🤝
من نهمم😭 تازه پونزده سالم هم هنوز تموم نشد-
وای خسته شدم با هرکس میخوام دوست شم ازم بزرگتره
لطفا اجازه بدید یه بار هم من بابابزرگ باشم مرسی اه.
اخی بمیرم😂 اتفاقا دوست بزرگتر از خودت داشتن حال میده
میرسد روزی که دوست کوچیکتر از خودت داشته باشی!
-هالهی درخشان و نورانی-
ندا اومده که اون روز نزدیکه😭🤣
خیلی خوب بود
قربونت برممممممایهیتیهیدی😭