ادموندز...نام مقدسی برای خاندان مقدسیست، خود را ادموندز نام نهادم تا شکوه خاندانم را بر دوش و غرور اجدادم را به نمایش بگذارم... حال...حماسه خاکستر و عشق را، از زیر دود اجدادم بیرون میکشم تا جهانیان بدانند، چه بر ما گذشت... :)
در کاخ، ماه در حال زوال بود. رزالی، تنها، در انتظار و درد فرو رفته بود. زایمان آغاز شد؛ درد چنان از استخوانش گذشت که انگار روحش را میکِشیدند. عرق و اشک با هم میریختند و صدای قابله، چون زمزمهای گم در طوفان. میخواست فریاد نزند، اما صدای شکستن نفسش جهان را پر کرد. و ناگهان، صدایی ضعیف — گریهٔ نوزاد. آسمان در همان لحظه بارید.
دایه اش *میا* با شوق گفت: «دختر است، بانو؛ آه چه دختر زیبایی!» رزالی لبخندی زد که میان مرگ و زندگی معلق بود. نوزاد را در آغوش گرفت؛ پوستش گرم بود، نرم چون امید. در گوشش زمزمه کرد: «تو نیمی از اویی، و من تمام جانم را به پای تو میریزم... عزیزکم.»
آنگاه دو روز در تب سوخت، کابوس میدید، از دست رفتن، از خاک، از چهرهای که دور میشد. وقتی سرانجام چشم گشود، نور صبح از پنجره روی تخت افتاده بود. فقط صدای نفس نوزاد آرامش میداد.
پاییز گذشت، و خبر آمد: «سپاه شمال شکست خورد، اما ژنرال زنده است.» رزالی میان مهای از امید و بیاعتمادی ماند. چند ماه بعد، صدای سم اسب در دروازه پیچید. قصر آمادهٔ استقبال بود، اما در دل همه، بیمی پنهان موج میزد. پیش از دیدار، پزشکان، دایهها، همه در درمانگاه جمع شده بودند. کای را بر تختی گذاشتند، چهرهاش زرد، زخمها هنوز باز، نفسش سنگین. نور شمع بر زره زنگزدهاش لرزید.
در بیرون، رزالی با کف دست لرزان به در چوبی تکیه داد. میلی میان رفتن و فرار کردن درونش میجنگید. دستیار طبیب گفت: «بانو، او خسته است، اما زنده.» رزالی آه کشید. لبهٔ جامهاش را گرفت، و آرام در را گشود.
نور نرم روی چهرهٔ کای افتاد. نگاهش در اولین لحظه لرزید، بعد لبخندِ ریزی نشست. «رزالی...» صدایش نیمهجان بود، اما همان بود که شبهای تبدارش از یاد نبرده بود. او نزدیک رفت، کنار بستر نشست، دستان زخمیاش را در دست گرفت و گریهاش بیاختیار جاری شد. «گفتم برمیگردی، میدانستم. هر شب با صدای قلب تو خوابیدم.» کای به سختی نفس کشید، گفت: «خدا شاهد است،فقط به امید تو اینجا ام...تو و...» چشمان خسته اش سکوت کردند رزالی نگاهش را به میا دوخت. دایه از اتاق کناری خارج شد، نوزادی در آغوش. لباس سفید ساده و نوار آبی بر پیشانی. رزالی گفت: «اسمش را تازه بر زبان آوردم — ماتیلدا. یعنی هدیهٔ زمین پس از طوفان.»
کای لبخند زد و دست لرزانش را به سمت آنها آورد. نوزاد را نوازش کرد، چشمانش در روشنایی شمع درخشید. اشکی از گوشهٔ چشمش لغزید و بر گونهٔ کودک افتاد. رزالی پیش آمد و پیشانیش را بر سینهٔ زخمی او گذاشت. در آن لحظه هیچ کلامی در جهان معنا نداشت. باد پشت پنجره میوزید، شمعها آرام دود کردند، و تمام دردها به سکوت بدل شدند.
کای زیر لب گفت: «اگر به دنیا برگردم... باز هم همین راه را میآیم.» رزالی پاسخ داد: «فقط بازگرد... هر بار، حتی از قلبِ شب.» خارج از درمانگاه، سپیده بالا آمد. پرچمهای سرخ دوباره در باد پیچیدند، و در دل آن خاکسترهای ریشهدار، نخستین شکوفهٔ صلح سر برآورد. در قصر، صدای گریهٔ نوزادی آمد — آرام، و زنده. و زندگی، با تمام زخمهایش، دوباره آغاز شد.
پایان
تصویر اسلاید دو رو تازه دیدم
به روم نیارید☺