🌑🖤
اول از همه دسته ی چهارم این داستان درمورد ویولت سورنگیل، دختر یک ژنرال عالی رتبه است. دختری بیستساله که بیشتر عمرش را بهخاطر عشقش به کتاب و هوشش در حال آموزش بوده تا به هنگ کاتبان ملحق شود. این درحالی است که مادر سرسختش همیشه از او انتظار داشته که راه خواهر و برادرش را دنبال کند و یک اژدهاسوار شود. ویولت بههیچوجه برای این کار آماده نیست، اما در نهایت مجبور میشود که به آکادمی نظامی بسگیاث برود تا دقیقاً همان کاری را که مادرش از او خواسته انجام دهد. برای تبدیل شدن به یک اژدهاسوار، ویولت باید تمام چالشهای مرگباری که برای از بین بردن افراد ناشایست طراحی شده است را پشت سر بگذارد. درحالی که ویولت تمام تلاش خود را میکند تا به یک اژدهاسوار تبدیل شود، او باید مراقب جذبهی زیدن ریرسون، دشمنی که بارها به او گفته شده که از او فاصله بگیرد نیز باشد. اما چه اتفاقی میافتد که ناگهان زندگی او به زیدن گره میخورد؟
مغازه ی خود.کشی این رمان درباره خانواده تواچ و کسبوکار منحصربهفرد آنهاست. خانواده تواچ مغازهای با این شعار دارند: «آیا در زندگی شکست خوردهاید؟ لااقل در مرگتان موفق باشید.» مغازه آنها که مغازه خود.کشی نام دارد، به افرادی که قصد خود.کشی دارند خدمات ارائه میدهد. خانواده تواچ حتی به مشتریان خود مشاوره خود.کشی هم میدهند و انواع و اقسام روشهای مختلف برای پایان دادن به زندگی فلاکتبارشان را به آنها پیشنهاد میکنند. رمان در زمان و مکان نامشخصی اتفاق میافتد. اما چیزی که مشخص است، این است که ناامیدی فراگیر شده و بیشتر مردم دلیلی برای زنده بودن ندارند. شاد بودن و خندیدن از عجیبترین چیزها به شمار میرود و آمار خود.کشی بسیار بالا است. در این میان، مغازه خودکشی به خود افتخار میکند که به آدمها کمک میکند تا از شر زندگی راحت شوند. همهچیز در مغازه خود.کشی و در خانواده تواچ خوب پیش میرود. پسر خانواده وسایل جدیدی برای خود.کشی اختراع میکند و میل به خودکشی روز به روز بیشتر میشود. اعضای خانواده کار خود را به خوبی انجام میدهند تا اینکه آلن به دنیا میآید. آلن برعکس همه آدمهایی است که ما تا به حال در رمان دیدهایم. او شاد است! لبخند میزند و عاشق کمک به دیگران است. قوانین مغازه را رعایت نمیکند و به شکل غیر قابل باوری مثبتاندیش و خوشبین است. رفتارهای آلن کمکم باعث ایجاد تغییرات اساسی میشود و…
آدم خواران داستان کتاب آدم خواران از جایی شروع میشود که پسر یک خرده مالک به نام «آلن دو مونِی» که از قضا خود و خانوادهاش در منطقه به دلیل خدماتشان به روستائیان محبوبیت دارند، برای گشت و گذار و خریدن یک گوساله برای خانواده فقیری عازم روستا میشود. روستایی که از بخت بد حادثه دچار قحطی نیز میباشد. مردم این روستا حدوداً ۴۵ نفر و اغلب آنها نیز به کار کشاورزی مشغول بودند. از ویژگی این مردم میتوان به بیسوادی، ناآگاهی، فقر و گرسنگی، بیخبر بودن از اطلاعات درست و غیره اشاره کرد که در زمان جنگ همه این موارد بسیار بیشتر به چشم میآید. پس از ورود آلن به اینجاست که در این دهکده، خیلی سریع، بحثی شکل میگیرد و در اثر یک سوءتفاهم او متهم به دفاع از حکومت پروس میشود. و کتاب آدم خواران شرح ماجرای قتل هولناک همین نجیبزاده است. نکته جالب و مهم اینجاست که آلن با وجود اینکه یک پایش میلنگد و از خدمت معاف شده اما تصمیم دارد که به جبهه برود و برای میهنش بجنگد.
پسرک ، موش کور ، روباه و اسب جریان پسر، موشکور، روباه و اسب از این قرار است که چند نفر با هم، هم مسیر میشوند. اول چارلی که پسرک تنهایی است ناگهان به موش کوری برمیخورد که عاشق کیک است. آنها با یک دیگر رفیق و هم مسیر میشوند چارلی با او حرف میزند، درباره ترسهایش در زندگی با او صحبت میکند. موش هم سعی میکند چارلی را نصیحت کند این دو مسیرشان را ادامه میدهد و در همین مسیر به به روباه اسیر شده در تلهای برمیخورند. آنها روباه را آزاد میکنند و او نیز تبدیل به همراهشان میشود. بعد از روباه نوبت اسب است. آنها اسبی را میبینند که مدتهاست استعدادهایش را از دید بقیه پنهان کرده است. همهی آنها با هم در این جاده همراه میشوند…
بادام موضوع کتاب بادام دربارهی نوجوانی به نام یونجی است که از بدو تولد مبتلا به بیماری آلکسی تیمیا بوده است. یونجی هیچ چیزی را درک نمی کند و از اختلالی مادرزادی رنج میبرد. او نه درکی از احساسات عاشقی دارد، نه رنجی را میفهمد، نه دوستی را درک میکند و نه محبتی را میشناسد. او حتی زمانی که یک قاتل به مادر و مادر بزرگش جلوی چشمش حمله می کند؛ هیچ واکنشی نشان نمی دهد. در این کتاب، مخاطب با یونجی همراه میشود و در هر حادثهای که برای او رخ میدهد، خود را در موقعیت او تصور میکند و این جریان منجر به شناخت بهتر احساسات خودش میشود؛ این امکان خصوصاً برای نوجوانانی که در ابتدای مسیر زندگی هستند و درک درست و واضحی از احساسات خود ندارند، بسیار کارآمد است. آنها با همراهی کردن یونجی در مسیر پرفرازونشیب زندگیاش متوجه ارزش احساسات میشوند؛ حتی احساساتی که به گمان برخی افراد سودی برای انسان ندارند؛ اما در حقیقت این احساسها هستند که به ما کمک میکنند درست زندگی کنیم. در این رمان نویسنده زندگیای را خلق کرده است که احساسات در آن هیچ جایی ندارند و به دنبال همین موضوع، پیامدهایی در زندگی یونجی پیش میآید که حتی تصورش هم دشوار است. داستان از زبان شخصیت اصلی، یونجی، روایت شده است و این موضوع به اثربخشی محتوا و تأثیرگذاری آن بر مخاطب کمک شایانی کرده است؛ زیرا نگاه او برای مخاطب بسیار تازه و جذاب است. نکتهی دیگری که باید بدان اشاره کرد، تغییر زاویهی دید داستان آن هم بهطرزی نامحسوس است؛ نویسنده در برخی موارد زاویهی دید داستان را تغییر میدهد و از زبان مادر یونجی و گاه اطرافیان مسائلی را بیان میکند .
سم هستم بفرمایید داستان حول محور جولی، دختری ۱۷ ساله که عاشق پسری به نام سم است، میچرخد. جولی و سم رابطهای عمیق و عاشقانه دارند و آیندهای روشن را برای خود با یکدیگر تصور میکنند. اما سرنوشت ناگهان در یک تصادف رانندگی، سم را از جولی میگیرد و او را در غم و اندوهی بیحد فرو میبرد. جولی که از شدت درد قادر به تحمل فقدان سم نیست، در مراسم خاکسپاری او شرکت نمیکند و تمام خاطراتشان را کنار میگذارد. اما ناگهان، پیامی صوتی از سم که برای او ضبط شده بود، همه چیز را تغییر میدهد. جولی که بیتاب شنیدن صدای سم است، با شمارهای که دیگر متعلق به او نیست تماس میگیرد و بهطور معجزهآسا، سم پاسخ میدهد! این اتفاق، جولی را به دنیایی از سوالات و شگفتیها میکشاند. او مصمم است بفهمد چه اتفاقی در حال رخ دادن است و چگونه میتواند دوباره با عشق از دست رفتهاش ارتباط برقرار کند. جولی پس از تماسهای معجزهآسایی که با سم داشت، مصمم میشود راهی برای یافتن او در دنیایی دیگر پیدا کند. او با کمک دوست صمیمیاش، سارا، به تحقیق در مورد پدیدههای ماوراءالطبیعه میپردازد و در نهایت راهی برای ورود به دنیای ارواح پیدا میکند.
هردو در نهایت می.میرند متیو شخصیتی درونگرا، محتاط و کمی ترسو دارد، در حالیکه روفوس جسور، پرانرژی و آمادهی مواجهه با چالشهاست. آنها از طریق اپلیکیشن دوستیابی آخرین دوست (Last Friend) با یکدیگر آشنا میشوند تا این روز دشوار را با هم سپری کنند و تنهایی مواجهه با پایان زندگی را کمتر احساس کنند . طول این روز پایانی، متیو و روفوس ماجراهایی عجیب، هیجانانگیز و احساسی را تجربه میکنند؛ از ملاقات با عزیزان و حل مسائل ناتمام گرفته تا تجربهی فعالیتهایی که تا آن روز جرئت انجام آنها را نداشتهاند. در همین حین، گذشتهی پیچیده روفوس و اتفاقات ناگفتهی زندگی او، نهتنها چالشها و تنشها را افزایش میدهد، بلکه مسیر روز پایانی آنها را غیرقابل پیشبینی و هیجانانگیزتر میکند و خواننده را با خود به سفری عاطفی و پرتنش میبرد.
سنگ ، کاغذ ، قیچی زندگی مشترک «آملیا» و «آدام رایت» با چالشهایی جدی مواجه شده است. آدام نویسنده و فیلمنامهنویسی است که معمولا کتابهای دیگر نویسندگان را به فرم فیلمنامه درمیآورد، اما کتاب خودش «سنگ، کاغذ، قیچی» اقبالی برای تبدیل شدن به فیلمنامه برنمیانگیزد. آدام کودکی سختی را نیز پشتسر گذاشته و دچار اختلال مغزی است؛ او قادر به تشخیص هیچکس از جمله همسرش از روی چهره نیست. مشکلات زیادی باعث شده زندگی مشترک این زوج تقریبا به بنبست برسد. در این میانه، آملیا بعد از خرید بلیط بختآزمایی، برندهی یک مسافرت آخر هفته به هتلی در نزدیکی بلکواتر اسکاتلند میشود. او میکوشد از این فرصت برای ترمیم رابطه و نجات زندگی مشترکش با آدام استفاده کند. این زوج به سفر میروند تا از این بخت نیز استفاده کنند. هتلی که برای آنها در نظر گرفته شده، کلیسایی قدیمی است که تغییر کاربری داده است و این زوج تنها ساکنانش هستند. پس از مدتی ماندن در هتل متوجه میشوند هیچ چیز عادی نیست. اینجاست که داستان ضربآهنگ دیگری پیدا میکند و هیجان و ترس به اوج خود میرسد؛ شخصیت عجیبی به داستان اضافه میشود و اتفاقاتی میافتد که برای مخاطب بههیچوجه باورکردنی نیست. در این اثنا، رازها و اسرار زندگی مشترک آملیا و آدام برملا میشود.
اخگری در خاکستر کتاب اخگری در خاکستر داستانی جذاب و پرتنش را در دنیایی تخیلی و تحت سلطه امپراتوری مارشال روایت میکند. شخصیت اصلی داستان، لایا، پس از قتل وحشیانه پدربزرگ و مادربزرگش و دستگیری برادرش به جرم خیانت، به آشوبگران مراجعه میکند. آنها از لایا میخواهند که به عنوان جاسوس در آکادمی نظامی بلککلیف نفوذ کند. این آکادمی مرکز قدرت امپراتوری است و لایا باید با الایس، بهترین سرباز آکادمی، همکاری کند. داستان از دو زاویه دید لایا و الایس روایت میشود و به بررسی مفاهیم عمیق مانند خیانت، فداکاری و مبارزه برای آزادی میپردازد.
دختری که به اعماق دریا افتاد مینا، دختری از دهکدهای کرهای است که توسط طوفان و مرگ ویران شده است. اهالی روستا بر این باورند که خدای دریا خشمگین است و فقط عروس واقعی او می تواند خشم او را پایان دهد. بنابراین هر سال یک دختر جوان قربانی دریا می شود. رمان با انتخاب شیم چئونگ به عنوان قربانی سال آغاز می شود اما مینا که می دانست برادرش شیم چئونگ را دوست دارد،پس به جای آن خود را به دریا می اندازد. مینا نمیمیرد در عوض، او به قلمرو روح فرود می آید.مینا که به قلمرو روح، شهری جادویی از خدایان کوچکتر و جانوران افسانه ای، رفته، به دنبال خدای دریا می گردد، اما او را در خوابی مسحورآمیز می یابد. مینا با کمک یک مرد جوان مرموز به نام شین و همچنین گروهی متشکل از شیاطین، خدایان و ارواح تصمیم می گیرد تا خدای دریا را بیدار کند و یک بار برای همیشه به طوفان های قاتل پایان دهد. اما او زمان زیادی ندارد: یک انسان نمی تواند مدت زیادی در سرزمین ارواح زندگی کند. و کسانی هستند که هر کاری می کنند تا خدای دریا را از خواب بیدار نکنند ...
کتابخانه نیمه شب نورا سید زندگیای پر از بدبختی و پشیمانی است. والدینش فوت کردهاند، برادرش را چند سالی ندیده، رابطهاش با نامزدش به هم خورده، دوستانش را از دست داده و از کار بی کار میشود و در کل دیگر هیچ چیزی ندارد. در حالی که انگار زندگی بدتر از این نمیتوانست بشود، گربه عزیز نورا میمیرد. نورا برای مدتی طولانی به گربهاش زل میزند و با تمام وجود تنها یک چیز را احساس میکند؛ حسادت! حسادت به رهایی و آرامشی که در صورت گربهاش وجود دارد. آن شب نورا اوردوز میکند ولی به جای این که بمیرد ناگهان سر از یک کتابخانه درمیآورد. در این کتابخانه فرصتی برایش فراهم میشود تا اوضاعش را روبهراه کند او این انتخاب را دارد که زندگی کنونیاش را با زندگی جدیدی عوض کند او باید در این سفر به دل کتابخانه نیمه شب به درون خودش نظر کند و آن چه را واقعا به زندگیاش معنا و ارزش میدهد، پیدا کند. کتابخانهای با انبوهی از کتاب که هرکدام قصه یک زندگی است. نورا در آنجا با یک کتابدار آشنا میشود. کتابدار به نورا میگوید که یک انسان در طول زندگی میلیونها تصمیم میگیرد و تمام تصمیمها، هرچند جزئی، قدرت این را دارند که مسیر زندگی را کاملا تغییر دهند. در ادامه کتابدار درباره ماهیت کتابها میگوید و نورا میفهمد تمام کتابها در واقع درهایی به زندگیهای دیگر او هستند. زندگیهایی که نورا میتوانست داشته باشد اگر تصمیمهای متفاوتی میگرفت. تنها یک کتاب است که با سایر کتابها متفاوت است. خواندن بیشتر از چند خط این کتاب میتواند برای نورا بسیار خطرناک باشد. کتاب حسرتها! نورا علاقهای به امتحان کردن زندگیهای دیگری ندارد. ولی کتابدار نورا را راضی میکند که اینکار بیضرر است، در صورت پیدا کردن زندگی ایدهآلش، میتواند همان را ادامه دهد و هرلحظهای از زندگی جدیدش احساس نارضایتی کرد فوراً به کتابخانه برگردد.
درباری از خار و رز درباری از خار و رز از روزی شروع میشود که «فیرا»ی نوزده ساله برای شکار به جنگل میرود. او که تنهاست و بهسختی روزگار میگذراند، با شکار حیوانات جنگل شکمش را سیر و آرزو میکند که بتواند تا پایان فصل سرد به این کار ادامه بدهد. طی یک حادثه، فیرا موجودی را که در نظر اول یک گرگ است میکشد. اما بعد معلوم میشود که آن گرگ یکی از ساکنان دنیای پریان بوده و او با این کارش، عهدنامهی صلح میان انسانها و پریان را زیر پا گذاشته است. فیرا در تلاطم آنچه اتفاق افتاده به سر میبرد که ناگهان متوجه ظاهر شدن موجودی بسیار ترسناک در هیبت دیو میشود. آن موجود ترسناک که از دنیای پریان آمده، قصد دارد تا طبق توافق موجود در عهدنامه، فیرا را مجازات کند. بهای کشتن آن گرگ گرفتن جان فیرا نیست، بلکه اسیر گرفتن و بردن او به سرزمین پریان برای همیشه است. فیرا که قدرت مقابله با آن موجود وحشتناک را ندارد، ناچار با او همراه شده و به دنیای پریان میرود؛ دنیایی که پیشازاین تنها در افسانهها از آن شنیده بود. دنیای پریان بر خلاف تصورش، جایی بسیار زیبا و البته به شدت خطرناک است. پریان در سالهای اخیر با مشکل جدیای مواجه شدهاند؛ سایهای شوم بر سرزمینشان سایه انداخته که قدرتهای دفاعیشان را کم میکند، و این ضعیف شدن سد دفاعی به هیولاها اجازه میدهد که وارد سرزمینشان بشوند و آزادانه در آن پرسه بزنند.
پنج قدم فاصله این اثر داستان دو بیمار جوان مبتلا به فیبروز کیستیک است که در جریان معالجه، عاشق هم میشوند، اما مشکلی وجود دارد. آنها نباید یکدیگر را لمس کنند چون یکی از آنها بیماری دیگری دارد که منتقل میشود. بیماری فیبروز کیستیک یک بیماری دستگاه تنفسی است که زمینهساز عفونتهای مختلف باکتریایی میشود. استلا و ویل هر چندوقت یکبار باید برای چکاپ وضعیت ریههایشان در بیمارستان بستری شوند. یک روز استلا و رفتار گرم او با بیماران و مسئولان بیمارستان نظر ویل، بیمار پنج اتاق آنطرفتر را جلب میکند. ویل به دنبال استلا تا طبقه پنجم و بخش نوزادان میرود و آنجا چندکلمهای با هم حرف میزنند اما گفتوگویی نه چندان دلچسب. استلا از زبان پرستار میشنود که ویل، علاوه بر داشتن فیبروز کیستیک دچار یک بیماری خطرناک دیگر هم هست و با وجود این بیماری، چند سال دیگر خواهد مرد. او به استلا توصیه میکند که فاصلهاش را با ویل حفظ کند چون در صورت گرفتن آن بیماری سرنوشت او هم مانند ویل خواهد شد؛ اما شرایط جور دیگری پیش میرود و آنها روز به روز بهم نزدیکتر میشوند.
امیدوارم کاربردی بوده باشه