الان روز کریسمس هست اما ممکنه این داستان دو سه روز بعد ناظر تایید کنه -------- لعنتی، یادت میآید کریسمس پارسال را؟ یادت میآید چطور زیر چراغهای چشمکزن ایستاده بودیم و قول میدادی که هرگز مرا تنها نخواهی گذاشت؟ دروغ بود. همه چیز دروغ بود
اگر آن شب… اگر آن لحظهی لعنتی که باید دستت را میگرفتم و تو را از آن گودال تاریک دور میکردم، اینطور نمیشد، امروز اینجا نبودم. اما من چه کار کردم؟ من تبدیل شدم به همان هیولایی که همیشه ازش فرار میکردی. من هیولا بودم، با پنجههای نادیدنی که فقط بلد بودند قربانی بگیرند. و حالا، قربانی اصلی، خود منم
برف، امروز هم میبارد، اما دیگر سفید نیست؛ رنگِ استخوانهای شکسته است. توی این سکوت جهنمی، تنها چیزی که میشنوم، صدای جیغهای درونم است که میگویند: “تو خراب کردی. تو رهایش کردی.” این خودخوری، تنها میراثی است که برایم مانده. این نوشیدنی تلخ که هر شب با میل سر میکشم تا لحظهای فراموش کنم که چطور با دستان خودم، بهشت کوچکمان را آتش زدم
آن شب، تو التماس میکردی. صدایت هنوز مثل نیش زنبور در گوشم زنگ میزند. و من… من فقط نظارهگر بودم. یک تماشاچیِ بیتفاوتِ سقوط کسی که تمام دنیایم بود. لعنتی! چرا آنجا نماندم تا با تو در آتش بسوزم؟ چرا زنده ماندم تا این جهنمِ بی تو را به دوش بکشم؟ این زنده بودن، بزرگترین تنبیه است.
کادوها زیر درخت ماندهاند. دستنخورده. مثل تمام امیدهایی که برای آیندهمان بستیم. باز کردن هر کدام از آنها، شلیک به قلبم است. اینها یادگاریهای یک شکست بزرگ هستند، یک فاجعهی شخصی که خودم رقم زدم. من هیولا بودم، و حالا دنیا دارد با تکههای شکسته روحم، جشن میگیرد. کریسمس بدون تو، فقط یک یادآور سرد است که بزرگترین ترسِ من، همیشه درونم زندگی میکرد. و تو بهای آن را با جانت دادی.
لعنتی… امروز میخواهم تا جایی که میتوانم، خودم را تنبیه کنم. تا شاید ذرهای از بدهیام به تو پرداخت شود. شاید فردا، این هیولا بالاخره از این بدنِ خسته بیرون بیاید و من بتوانم، هرچند در گور، آرامش پیدا کنم.
بعضی وقتها، بدترین شکنجه، نه درد، بلکه خاطره است. به یاد میآورم ماه می را. خدای من، ماه می! آنجا که خورشید در آسمان تو بود و من میتوانستم برای یک لحظه، خودم را دوست داشته باشم. یادت هست؟ آن پیادهروی طولانی، بوی خاک مرطوب بعد از باران و تو که میخندیدی. آنجا، در ماه می، من هیولا نبودم. آنجا، عشق بود، و من یک انسان بودم که حق داشت نفس بکشد. اما آن انسان، دیگر مرده است. آن هیولا، خودش را با چاقوی تردید و ترس برید و هر شب، زخم را میلیسد.
دوباره به آینه نگاه میکنم. سایه خودم را میبینم، اما زیر آن، آن هیولا کمین کرده. این چهره، صورت یک قربانی نیست؛ صورت یک جلاد است. من هیولا بودم، و هیولاها سزاوار جشن نیستند. سزاوار سکوتاند، سزاوار این سرمای لعنتی
حالا، حتی دعا کردن هم برایم حرام است. اگر به آسمان نگاه کنم، فقط تصویر تو را میبینم که با چشمانی پر از ناامیدی، مرا سرزنش میکند. “این کار تو بود،” صدایت میگوید. و من میتوانم فقط زمزمه کنم: “لعنتی به من، لعنتی به انتخابهایم.” تمام کریسمسهای پیش رو، فقط نسخههای مُردهای از آن کریسمس لعنتی پارسال خواهند بود، که در آن، من به جای محافظ، قاتل بودم. و هر سال، این هیولا درون من، بزرگتر میشود و بیشتر میخندد.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
با اجازه ادمین
پستت لایک شد
پیشی core: (بررسی)
یه ناظر مهربونن نیست اینو منتشر کنه
چیز بدی نداره بخدا 💔
فرصت
و اوه! آه عزیزم،یادت می آید چگونه با چشمان سیه می گفتی تنهایت نخواهم گذاشت و ترکت نخواهم کرد؟ دیدی در کریسمس بعدی در این مدت زمان کوتاه،چگونه مرا به آرامی ترک کردی جانان من؟
🛐✨
وای شاهکار بود😭
مرسییی
😭
عالی بودددد😭
قشنگ ترین چیزی بود که تاحالا خوندمم!
در این حد هم خوب نبود والا ولی مرسی بابت انرژی زیبات😭💖
نههه اینو نگوو خیلی قشنگ بوددد
𝙽𝚒𝚌𝚎⭐
چه قشنگ بوددد
مسی.حی هستی؟
نه ولی برای تبریک به مسیحی های کشورم نوشتم
مسیحی چیزی نیست که سانسور بشه
نه مسیحی ها توی ایران آن چنان جمعیت چندانی ندارن