سلام بچه ها. این اولین داستانم هست و می خوام در مورد گذشته نامادری سیندرلا داستان بگم. کپی ممنوع.
خب قبلش یک چیزی بگم. چون تو کارتون سیندرلا اسم نامادری مشخص نبود اسمشو گذاشتم فلورا.
فلورا پنج ساله بود.جلوی آیینه ایستاده بود و خود را مرتب می کرد. موهای نقره ایش را بافته و پیراهن سرخ چین داری پوشیده بود. چقدر زیبا شدم. تققققق. صدای شکسته شدن گلدان آمد. فلورا در اتاقش را باز کرد و دوید. صدای پدرش بلند شد. تو مریضی به من چه. چجوری خرجت بدم . حمش آه و ناله می کنی. مادرش گفت من همیشه درکت می کنم الانم من مریضم حالم بده تو کارای خونه بهم کمک نمی کنی.
پدرش گفت بسه دیگه خسته شدم من میرم. به همین راحتی؟ یعنی منو دوست نداری؟ فلورا در خودش جمع شد و گریه کرد. معلومه که نه تو زن خونه ای من باید خونه رو جارو کنم و ظرفا رو بشورم؟ پول زیادی هم ندارم می خوام برای خودم خرج کنم نه یک زن مریض. سپس به بیرون رفت و در را بست.
مادرش گریه کرد. بر روی مبل نشست و آرام گفت فلورا؟ صدامو می شنوی؟ فلورا از پله های اتاق پایین دوید و به سمت مادرش رفت. بله مادر. چی شده؟ قلبم گرفته. یک لیوان آب برام میاری؟ آره حتما. فلورا خیلی دوستت دارم. منم مامان. دختر عزیزم اگه حرفش را قطع کرد و بلند گریست با فینگ فینگ گفت باید بری خونه ی خالت. اما چرا؟ فلورا آب نمی خوام برو. چرا مادر؟ چون ... گوش کن فلورا شاید دیگه همو نبینیم اما مادر! ف..ل..و...ر..ا مادرش چشمانش را بست. نه! مادر! مادرش قلبش از کار افتاد و مرد. فلورا ساعت ها گریست و حرف مادرش را گوش کرد و به خانه خاله اش رفت و قضیه را برای خاله اش تعریف کرد.
خاله اش لبخندی زد و گفت: خیلی وقت بود ندیده بودمت قشنگم.چه بد شد که سرپناهی نداری و هیچ کس دیگه ای رو. پس اگه می خوای این جا بمونی باید به من کمکم کنی. با کمال میل خاله جان. فلورا مشکلی نداشت که به خاله اش کمکم کند ولی خاله اش کلا فقط کمکم از او نمی خواست . فلورا مثل کلفت او شده بود.
دست های فلورا پینه بسته بود تا این که بزرگ شد و خاله اش تصمیم گرفت او را شوهر دهد. او به فلورا یک شوهر پولدار داد که قبلا ازدواج کرده بود و یو دختر مو زرد خوشگل داشت که اسمش بود الا. فلورا از آن مرد بدش می آید ولی خاله اش گفت اگر با اون مرد پولدار ازدواج نکند او را د خانه حبس خواهد کرد و به او آب و غذا نخواهد داد. فلورا نیز دو دختر به دنیا آورد و چند سال بعد شوهرش مرد. فلورا از درد و سختی که کشیده بود با دختر نا تنی اش بد رفتار کرد چون با او هم همان گونه بر خورد شده بود ولی چون مادرش با او خوب برخورد کرده بود با دختران خودش خوب رفتار می کرد. او از الا کار می کشید و به دخترانش هم یاد داد. آن ها به الا می گفتند شومینه را تمیز کند و موهای او با خاکستر پوشیده می شد. به همین دلیل اسمش را گذاشتند سیندرلا به معنی دختر خاکستر.
عالییی
فرصت
عالی بود❤❤❤
خیلی قشنگ بود 🥲 پیشنهادی اینه که راجع به ولدمورت تو هری پاتر بنویسی.
مرسی عزیزم.
چه پیشنهاد خوبی. ممنون.
قشنگ بود ...ولی خیلی به نظرم کوتاه بود . باید یکم عمقش میدادی . از افکار فلورا مینوشتی و یکم داستان رو شاید از دید خود فلورا میگفتی که بتونیم عمیقا چیزی که اون فکر میکنه رو بخونیم . موفق باشی توی اکانتم کلی پست راجب داستان نویسی میزارم اگر دوست داشتی سر بزن :)))
مرسی بابت راهنمایی خوبت.
باشه حتما سر می زنم.
عالییی بود
مرسی.
خیلی خوب بود✨❤راستی اینجا کسی کتاب طلسم آرزو رو خونده؟ سرگذشت اکثر شخصیت های منفی داستان ها توش اشاره شده...
عالی بود آفرین
اره من خوندم
خیلی خوب بود 💘😭
ممنون عزیزم.
گوددد
🙂😊
معرکهههه
ممنون
عالیییی
مرسی🙂