گاهی ناخداگاه به سرم میزند از پنجره بپرم، پنجرهای که راه فرار زمانم بود ؛ فرار زمانم همراه با آرزوهای کودکیام که دردستش بود و آن را با چیزهای دیگر از من گرفت. زمان بیرحم و پیچیده که کاش فقط آرزوهایم را میگرفت . آنقدر قوی بود که به غیر آرزو ، قدرت گرفتنِ جوانیام ، عزیزترینانم ، عمرم را داشت .
اما این پنجره مقصر نیست ، او فقط زود اعتماد میکند و دیگران را زود دردل جای میدهد . تقصیر خودش هم نیست ، او اعتماد نابهجا را از صاحب اتاق یاد گرفته است ؛ همان صاحب پریشان و حیران و شیدایی که با دیدن چشمان لیلایش تمام زحمات مادر برای بالغ کردنش را از سر نهاد و تمام و کمال دل داد و در جواب دلدادگی ... فقط آن زودباوری در اعتماد و غم برایش ماند !
این پنجره شاهد جنون مجنونِ مجنون لیلا بود ؛ این آینه شاهد شکستگی مجنون بود ؛ زمان بیرحم با دیدن مجنونی که لیلایش حیرانش کرده آرام گرفت ، دلش سوخت ، خواست بایستد اما نتوانست .. نمیشد ! چه دردناک که مجنونِ مجنون لیلا بی لیلای لیلاتر از هر لیلا میماند و زمان از پنجره فرار میکند و صرفا خاطره ای از لیلا میگذارد ، حتی خود زمان هم از این فاجعه شرمسار است . حتی خود آیینه از غم این فاجعه میشکند ، حتی پنجره هم بعد از این فاجعه نسیم و نور را در اتاق راه نمیدهد .
مجنونِ مجنون لیلای لیلاتر از هرلیلا ماند و پنجرهای بسته که سعی میکند زمان را در خود راه ندهد اما موفق نمیشود و آیینه ای شکسته و گریان. و خاطر لیلایی که هرگز باز نگشت ، همانند زمانی که از دست مجنون فرار کرد...
دوازدهم دی ۱۴۰۴ با تو
20:04 ۲ دی ۱۴۰۴ زمانی که هیچوقت نباید فراموش شه
عینکی منهههه
عینکی توام
موفرفری منههه
مو فرفری توام
نازنازی منننههههه عمر منههه
فدات بشم
گوجووودودوووووو
نانای منه عسل منههه گودوی منههه
My stupid k
Your stupid k
کیومرث
جونم
کویان
جان