دختری امگا به نام سوفی دوستی به نام بئاتریكس دارد که از پشت به او خن...ر میزند.او معتقد میشود که ادم ها غیر قابل اعتمادهستند تا اینکه......
زر درحالی که هق هق میکرد گفت: -من خیلی ترسیدم! بعد گریه اش شدید تر شد. سوفی به سختی کمی نیم خیز شد و اشک های خواهرش را پاک کرد. گونه رز خیس بود و فین فین میکرد. برای سوفی عجیب بود زر هیچوقت اینطوری احساساتش را بروز نمیداد.همیشه او بود که به دیگران روحیه میداد،اما انگار دیگر نمیتوانست خودش را قوی نگه بدارد...انگار غم و ناراحتی های تمام این سال ها حالا سر باز کرده بودند... سوفی کمی دیگر نیم خیز شد و به سختی گفت: -هی رفیق!من حالم خوبه!ببین پرستار گفت فردا یا پس فردا مرخص میشم چرا انقدر خودتو ناراحت میکنی؟!
رز درحالی که صدای هق هق گریه هایش کل اتاق را برداشته بود بریده بریده گفت: -چون...د...دیگه...نمیخوام...ر...رنج و...سختی ب...بکشم! دیگه...نمی...خوام...به...خاطر...پ...پول...خ..خر...مون کنن! سوفی خشکش زد.رز هیچوقت از پول و نداری گله نمیکرد!هیچوقت تا این حد ناراحتی اش را نشان نمیداد!معلوم بود که دیگر صبرش تمام شده بود. سوفی اخم کرد.نمیدانست چه بگوید.رز درست میگفت.طبیعی بود که دیگر صبرش لبریز شده باشد! -ببین رز...میدونم که سخته ولی یکم دیگه تحمل کن!قول میدم...قول میدم خودم همه چیز رو درست کنم! -چطوری؟...تو...تو که حالت...حالت خوب نیست!
-هی!کی گفته من حالم خوب نیست؟ببین سرحال و غبراقم!(نمیدونم درست نوشتم یا نه؟) بعد تلاش کرد بلند شود و روی تخت بنشیند.اما چون حالش خوب نبود نتوانست بلند شود و به سرفه افتاد. رز بریده بریده گفت: -دا...داری د...دروغ می...میگی!ب...ببین حالت خ...خوب نیست! سوفی سرش را برگرداند.نمیتوانست به چشمان خواهر کوچکش نگاه کند.او خیلی از سختی هارا تحمل کرده بود اما انگار میخواست امروز تمام ناراحتی های را خالی کند. سوفی با صدایی که دورگه شده بود و نشان میداد بغض گلویش را گرفته گفت:
-ببین رز،من میدونم که خیلی توی این سال ها بدون مامان بابا سختی کشیدی.من دارم تمام تلاشمو میکنم که... حرفش نیمه تمام ماند چون ناگهان در با شدت باز شد و اولین با چهره ای برافروخته وارد شد.پرستاری هم دنبالش دوید و درحالی که سعی میکرد او را متوقف کند گفت: -خانم اینجا بیمارستانه نمیتونید همینجوری وارد اتاق ها شید! اولین بی توجه به او با عصبانیت رفت کنار تخت سوفی و داد زد: -تو زندگی منو نابود کردی! همه چیزو خراب کردی!حالا اینجا راحت خوابیدی؟!به چه جرئتی به دختر من پیام میدی و اونو موش خطاب میکنی؟!کاری میکنم مرغ های آسمون به حالت گریه... ناگهان رز از جایش بلند شد و چنان محکم به اولین سی.لی زد که صدایش در تمام اتاق پیچید.
عالیییی
مرسیی💚
من چرا این پارتو ندیدمممم
من چمیدونممم😐😂
من ناراحتم یه داستان دارم مینویسم ولی نمیشه گذاشت😭
عزیزم میدونم گاهی این گیر دادن های تستچی مانع میشه داستانت رو بزاری خیلی بده؟اگه خیلی چیز بدی نداره میتونی با سانسور بزاری💚
خیلی بده
رزی دیگه خیلی خوبه😭💙
مرسییی😭💙
خواهش
عالی
ممنونم💙
عالیییی
ممنوننن😭💙
زودتر لطفا پارت هارو بگذار مدارس داره شروع میشه همون بدبخت میشیم من وقت نمی کنم بخونم 🥲
😭😭😭باشه الان داشتم پارت بعد رو مینوشتم احتمالا فردا تمومش کنم چون الان یه کاری دارم نمیتونم ادامشو بنویسم😭
مرسی
خواهش میکنم عزیزم💛
وایچقدر حال کردممم
آره خوب زد تو گو.شش نه؟😉
ارههههه😀
هورااا🎉 عالی بود💓💓
ایولل💛💛
خیلی خوبه
ممنونم💙